پسر چوپان

ناز جوانی

-          مرجان برو، همسایه تان بود ، هم سفره  و هم بازی کودکی ات ، عزادار است ، تسلی می خواهد، خوشایند نیست که نروی

این چکیده نصایح اطرافیان بود ولی ندای درون هم می گفت:

-          مرجان برو ، قلب او هنوز با توست ، آن مانع بی خبر از همهِ راز قلب تان رفته است ، خانه خالی است ، مثل روز اول

اما  شرم باز می داشت ، نباید می رفتم ، گستاخی بود ، دلی را که شکستم دیگه شکسته است ولی ندای درون می گفت:

-          تو که دلش را نشکستی ، عالم و آدم میدانند که پدرت مال و منال منوچهر را بر بی چیزی سهراب ترجیح داد ، او هم میداند که قلب تو با او بود و تو مجبور.

اما همه حقیقت این نبود ، پدر تنها نبود ، منم بی میل به شیک پوشی ، خانه بالای شهر و خودرو گران قیمت منوچهر نبودم ، ولی ندای درون می گفت:

-          ولی تو برابر پدر ایستادی ، آوازه ایستادنت پیچید ، سهراب جفای تو را جبر روزگار تصور کرد ، به پایت ماند و او نیز در جبر روزگار گرفتار شد اما هرگز هم شأن تو را برنگزید ، به زندگی با یک بیمار قانع شد.

اما  دروغ بود ، ایستادنم برای سهراب نبود ، غرور بود برای فخر فروشی بود و دیدید که چگونه زود تسلیم و پا به آن خانه از درون تهی پر زرق و برق نهادم و سوختم و او گرفتار جبر روزگار نشده بود ، به پای آن بیمار دل بسته بود، خدمتش می کرد ، وفادارش بود و گرنه وقتی می شنید که من مهره سوخته خانه پوشالی منوچهر شده ام ، به دادم می رسید ، نجاتم می داد ، نمی گذاشت که این همه سال در محنت تنهایی بسوزم. اما ندای درون می گفت :

-          وفای به عهد بالاتر از وصال در عشق است ، او نیامده چون نمی توانسته عهدی که با آن علیله بسته بوده بشکند ، و حال که دست علیله دست و پا گیر سهراب از دنیا کوتاه شده و مانع تجدید وصال رفع گشته است عشق هنوز بر پاست.

اما ، صحیح که زن اش رفته است ، جا برای من مجدد باز شده است ، یادگاری های زنش چی ؟ با آنها در این وسط چه باید بکنم ؟ ولی ندای درون می گفت:

-          باید جور مادری آنها را بکشی ، مجازات خیانت توست ، اما مجازات شیرینی خواهد بود ، در این سال ها دیگر امکان مادر شدنت نیست ، شاید همه اینها برای این بوده که تقدیر با تو یار بوده است.

اما با حرف مردم باید چه کنم ، با نگاه غریبانه آنها به نامادری و آخرین گفتار ندای درون:

-          عشق زنده است ، همه اینها فدای عشق

 

این سال های رنج تنهایی و شکست از یک طرف و این یک هفته ای که خبر تنها شدن سهراب را شنیده ام یک طرف ، بد جوری با خود کلنجار می رفتم ، نمی فهمیدم در این جنجال درون و برون  کدام درست می گویند ؟ ولی این بهترین فرصت بود ، و شاید هم آخرین فرصت ، باید می رفتم ، رفتنم پیام داشت که علیرغم دو سال زندگی با یک بیگانه ، و بعد آن این همه سال تنهایی ، هنوز قلبم برایش می تپد ، و حتی اگر لازم باشد باید غرورم را می شکستم  و بر آن بد عهدی عذر می خواستم.

بارقه امید دمید ، سال های رنج تنهایی به پایان می رفت ، مجازات خطا وعهد شکنی فقط در حد شکست غرورم باقی و مابقی به فراموشی می رفت . با خواهرش تماس گرفتم ، چه زود شناخت! و چه استقبالی کرد بر رفتنم برای عرض تسلیت به برادرش و چقدر سریع موعد دیدار را هماهنگ کرد. همه اینها نشانه های پیروزی بر تلخ کامی یک اشتباه هر چند بزرگ من  بود .

آماده شدم ، در مشکی پوشیدن و یا آراسته تر به نزد یار قدیم شتافتن تردید داشتم ، اما در ظاهر لازم بود که نشان دهم مشکی پوشیده ام ، بار دیگر غرور می شکست ، بگذار بشکند از آخرین مجازات های عهد شکنی است.

در گل فروشی مانده بودم ، شوق دیدار دیوانه ام کرده بود ، رنگ ها و گل ها را سفارش دادم ، گل فروش حیران مانده بود ، این گل آرایی که سفارش میدهی برای عرض تسلیت نیست!!!

به خانه اش رسیدم ، نشان می داد منتظر من بوده است ، تسلیت گفتم ، بقای عمر دعا کردم ، تشکر شنیدم . جای جای خانه با قاب عکس متوفی در حلقه های گل آراسته بود رمان مشکی نداشت گل آرایی شده بود، حتم دانستم کار کودکان اش هست ، نکند که کودکان راز آمدن مرا می دانسته اند و این چنین با نمایش قدرت به رویارویی من آمده اند ، یک مرد میان سال حتی اگر عاشق هم باشد چنین کار سبکی را بعید است مرتکب شود. با شنیدن صدای ضعیف موسیقی دلشوره ام به خاموشی رفت ، ضبط صوت به جای قران خوانی متداول و یا مرثیه خوانی مناسب عزاداری ، موسیقی سنتی پخش می کرد ، صدای استاد بنان بود اما ضعیف و نامفهوم ، ناخودآگاه لبخند غرور بر لبانم نقش بست ، چه زیبا می خواست با موسیقی قدیمی و آواز محزون بنان خاطره گذشته ما را زنده کند ، خوشحال شدم که دسته گل را نداده بودم ، سرش پایین بود ، فرصت مناسبی بود تا یادداشت " برای عرض تسلیت"  را بردارم ، نوای موسیقی سنتی چنان دلگرمم کرد که ضرورتی در بجا آوردن آداب مجلس تسلیت ندیدم ، سرش همچنان به پایین و چشمانش بر فرش دوخته بود ، باید سکوت را می شکستم :

-          چه موسیقی دل نشین وخاطره انگیزی ، چرا صدای پخش ضعبف است؟

به عقب رفت ، خم شد و دگمه تنظیم صدا را چرخاند ، صدای موسیقی بلند شد، حال سکوت خانه کامل شکسته شده بود ، سهراب همچنان ساکت و این بار صورت اش به سمت دستگاه قدیمی ضبط صوت بود. استاد بنان می خواند ، 

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا      بی وفا بی وفا بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا  

نوشدارویی نوشدارویی   نوشدارویی بعد از مرگ سهراب آمدی   سنگدل سنگدل   سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا

حالا چرا ....

دانلود "آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا" با صدای مرحوم بنان

رفتگر جوان محله ما

شما از خانواده سرشناس، با موقعیت اجتماعی متوسط به بالا هستید یا شاید هم دارای موقعیت اجتماعی و اقتصادی خیلی بالا هستید و البته آدم ایده آلیست یا آرمانگرا هم نیستید و دوستی ازشما می پرسد شغل نامزد یا شوهر شماچیست؟ و یا اگر از آقایان ویا خانمی در مقام مادری  یا خواهربزرگترهستید و آشنایی یا همسایه ای از شما می پرسد که شغل داماد شما (فرقی نمی کند نامزد خواهر یا نامزد دختر شما) چیست؟ و شما با لبخند و در کمال آرامش و البته با غرور پاسخ می دهید :

-         رفتگر

-         بله!!؟؟

-         رفتگر شهرداری ... سپور

   فکر می کنید این دوست محترم شما چه عکس العملی نشان خواهد داد؟

   نام من، محله زندگی، رشته تحصیلی، دانشگاه من و موقعیت خانوادگی ام مهم نیست لذا خودم را شیوا و دانشجوی یکی از دانشگاههای معتبر تهران معرفی می کنم، چند خواستگار با تحصیلات و کم تحصیلات، با موقعیت و کم موقعیت داشتم و البته همچنان هم دارم که تا به حال هیچکدام منجر به فرجام مثبتی نشده است. نه که عاشق شده باشم، تا حدی از یکی از هم کلاسی ها خوشم می آمد و به هر بهانه ای گفتگوی درسی و عادی  داشتیم و یک مختصر انتظاری داشتم که آدرسی بپرسد، اجازه ای بخواهد که پدر و مادرش برای امر خیر به منزل ما بیایند که روزی شیرینی داد و اعلام شد نامزد کرده است و بعد آن سلام واحوالپرسی قطع نکردم که مبادا تصور کند سلام قبلی من به طمعی بوده است.

   از این دو مقدمه طولانی که بگذرم، سروکله رفتگر جوانی در محله ما پیدا شد، که سر و وضعی بسیار مرتب، لباس فرمی اطو کشیده، و بسیار مودب در برخورد با اهل محل که تعجب همه را برانگیخته و نقل محفل ها  و گفتمان زنانه و مردانه داخل فروشگاه، صف نانوایی و آسانسور شده بود، و قوی ترین فرضیه این بود که شهرداری، شرکت های پیمانکار را مجاب کرده است که رفتگران را برای طرح تکریم شهروندان آموزش دهند و بعضی عقیده داشتند در محله ما  مقامات شهرداری سکونت دارند و شرکت پیمانکار با گماشتن این رفتگر استثنایی در این محل مشغول خوش خدمتی است.

من هم مانند بقیه از سر کنجکاوی، ونه فکر دیگر بی میل در کنکاش رفتار این رفتگر جوان نبودم و حتی از باب احترام به این فرد زحمتکش که بی اغراق محله ما را زیباتر از گذشته نموده بود، سلام واحوالپرسی نموده و بدم نمی آمد از مسیری بروم که یک خسته نباشید به او بگویم، البته فکر نکنید تعلق خاطری به او داشته و یا جایی در دلم به عنوان شریک زندگی آینده برایش باز کرده بودم و این مقدمه ای که در بالا نوشتم ناخودآگاه در حد یک خیال سطحی و گذرا چیزهایی در ذهنم گذشت که پیامد آن این سوال اطرافیان بود.

   خیالات و تصورات دیگری که راجع به این جوان پیش می آمد؛ شنیده بودم که یکی از سرداران بزرگ جنگ زمانی در ارومیه شهردار بوده که یک روز به لباس مبدل رفتگرها مشغول شده است ... و یا فکر می کردم این جوان عاشق و دلباخته یکی از دختران محله ماست که به شوق دیدار یار بر این هیبت ظاهر شده که بیشتربه افسانه های قدیمی می مانست و از همه تصورات خطرناک تر اینکه او یک مامور امنیتی است که برای شناسایی شبکه فساد یا ضد امنیتی که ممکن است در محله ما جا خوش کرده باشند مامور شده است که بعید است کسی که می خواهد رد گم کند، با این ادب و نزاکت متمایز ظاهر شود.

   یک ماهی بر این منوال گذشت و دیگر توجه اهل محل به این رفتگر جوان عادی شده بود، که ناگهان پخش اطلاعیه ای در محله همه ما را غافلگیر کرد، ابتدا خودش را معرفی کرده بود و سپس برنامه کاری رفتگری و سرانجام درخواست ارائه پیشنهاد و انتقاد که خلاصه آن را نقل می کنم:

   { من  بیژن محسنی هزاره افتخار دارم که رفتگر محله شما می باشم ... به علت ترافیک روز امکان تمیز کردن خیابان های اصلی فقط در ساعات قبل از اذان صبح میسر است ، کوچه ها و معبرهای کم ترافیک بعد از نماز صبح ، جوی ها و آبراه ها بعد از روشن شدن هوا و آبیاری فضای سبز نزدیک ظهر انجام می گیرد... خرابی معابر، آسفالت ، پل ها و درختان خشک و آفت زده را تا حدودی شناسایی کرده ام که به مسئولین گزارش نمایم... از اهالی خوب و فهمیم محله تقاضا دارم پیشنهادات مفید و سازنده و انتقادات و موارد نیاز به اصلاح را کتبی به اینجانب تحویل و یا در صندوق پیشنهادات و انتقادات ویژه رفتگر محله نصب شده در ورودی فضای سبز بیاندازید ویا شفاهی تذکر دهید، البته در موارد فوری و ضروری به این شماره ...0919 پیامک بفرستید...}

    مجدد حضور این رفتگر جوان بحث داغ محله ما شد، تمسخر اطلاعیه و صندوق پیشنهادات در همه محافل سرپایی گفتمان ها شنیده می شد و البته فرضیه غالب این بود که شهرداری برای یک کار تبلیغاتی دست به این شگرد زده است و در جایی مردی میانسال مزاح کرد که حتما خود این رفتگر می خواهد کاندید شود که طوری جمع خندیدند که انگار خندان ترین طنز گل آقا را خوانده است.

   یکی دو روز که گذشت تب بحث پیرامون اطلاعیه رفتگر به فراموشی رفت، اما به نظر من ایده جالبی بود و نمی دانم چطور شد که تصمیم گرفتم پیشنهاداتی را برای این آقا بنویسم، چند مطلب را نوشتم از جمله چند نقطه خرابی در معبر که در ایام بارندگی ایجاد مشکل می کرد را یادآور شدم. یک پیشنهاد دیگر من، تغییر ساعت لجن برداری از جوی ها به ساعت خلوت که باعث آزار شامه رهگذران نشود، اما احساس کردم ممکن است موضوع برای این جوان ناخوشایند باشد، لذا کلی جستجو در سایت های مختلف راجع به ماسک های بوگیر نمودم  و ابتدا در مورد سلامت خود رفتگر و استفاده از چنین ماسک هایی چند پیشنهاد علمی نوشتم و سپس به موضوع لجن برداری پرداختم. و برای اینکه به غرور وی لطمه ای وارد نشود که اینها از سر دلسوزی نوشه شده است، در پایان از احترامی که به شهروندان گذاشته و نظرخواهی کرده بسیار تشکر کردم.

    با همان دیده احترام قبلی به این رفتگر با شخصیت، کاغذ پیشنهادات را امضا کرده و در پاکت گذاشته، به سمت فضای سبز محله حرکت کردم تا در صندوق بیاندازم. اما قبل از رسیدنم به صندوق او را در حال جمع کردن ظروف یک بار مصرف و پوسته پاکت تنقلات ریخته شده  بر روی چمن ها دیدم. انداختن پاکت در جلوی چشم اش به داخل صندوق را صلاح ندانستم. لذا طبق معمول خسته نباشید گفتم و چند جمله ای بابت عذرخواهی مشکل فرهنگی منجر به ریخته شدن این نوع زباله ها بر چمن بیان کردم و خیلی تشکر کرد و گفت:

-         فرهنگ را همین ما مردم ایجاد کرده ایم و خود ما باید تغییر دهیم، یک  بانی احتیاج دارد که آن هم در درجه اول آموزش و پرورش و سپس رسانه ملی با تاکید بر آموزش کودکان می باشد.

    قبول کنید حتی با تمام رفتارهای مودبانه و منظم وی، انتظار چنین جمله شمرده ای از او نداشتم، با تعجب پرسیدم:

-         شما تحصیل کرده اید!؟

-         تحصیل؟!...(مکثی کرد) منظور شما آموزش است؟ بله ... بله من دوره  مخصوص نظافت شهری دیده ام.

   عذرخواهی کرد و کمی عقب رفت و خم شد تا به کارش ادامه دهد. پاکت را از کیفم در آوردم و گفتم:

-         جسارتا چند پیشنهاد نوشتم، حسب اطلاعیه که در محله پخش کرده بودید.

   با ذوق تمام پلاستیک مشکی زباله ها را زمین گذاشت و سریع دستکش ها را از دست خارج کرد:

-         خیلی زحمت کشیدید، دست شما درد نکنه ( جلوتر آمد و نامه را دو دستی از من گرفت) ممنونم، اجازه می خواهم سر فرصت آن را بخوانم ، لطف کنید آشنایان خود را در محله تشویق کنید آنها هم پیشنهاد و انتقاد خود را بنویسند، یا اگر وقت ندارند شفاها من در خدمت شان خواهم بود.

    برق شادی را در صورت ش دیدم، احساس کردم طرح نظرسنجی او با شکست مواجه شده و کسی از اهل محله ازآن استقبال نکرده است، حدس من درست بود، فردا صبح نزدیک ایستگاه اتوبوس رفتگر جوان را دیدم، خیلی ازبابت پیشنهاداتی که داده بودم تشکر کرد، و گفت که بعد از 7 روز فراخوان فقط همین یک پیشنهاد به وی داده شد و حتی پی گیری هایش ازکسبه و افراد آشنا با برخورد های سرد، بی حوصلگی و تمسخر مواجه شده است. اتوبوس هنوز نیامده بود، تمجید و تعریف های آقای محسنی کار دستم دادم ، و بی توجه به عواقب آن به این گپ خیابانی ادامه دادم:

-         از این شغل راضی هستی؟

-         به رضایت خودم فکر نکردم، ولی دوست دارم کارم را دقیق انجام دهم

-         خانواده ات چی؟ آنها از اینکه این شغل را داری، راضی اند؟

-         شیوا خانم... من مجردم، فکر کردم شما این را می دانید! من تا به حال هیچ جدی به خانواده فکر نکردم، تا این چند وقت ... و به خصوص از دیروز، یعنی از وقتی که افتخار نصیب من شد تا بیشتر با شما آشنا شدم...

    احساس ناخوشایند خیلی بدی که نمی توانم وصفش کنم به من دست داد. از پررویی جناب رفتگر داشت حالم به هم می خورد، دنبال جواب دندان شکنی می گشتم که از شرم نگاه به زمین دوخته، صورت گلگون و عرق رخسارش، دلم برایش سوخت و با حرکتی تند بی آنکه کلامی بگویم به سمت ایستگاه اتوبوس رفتم. با اینکه از سوء استفاده رفتگر جوان از دلسوزی من سخت عصبانی بودم و غرورم اجازه نمی داد دیگر حرکتی مرتکب شوم که او آن را حمل بر توجه به خودش تلقی کند، اما از سر کنجکاوی درونی  دلم می خواست صدای انفجار، یا صدای ترمز و یا هر اتفاق دیگری که باعث شود همه نگاه ها به سمت محل حضور رفتگر جوان بچرخد تا من همزمان رفتگر جوان را ببینم بی آنکه تصور شود به قصد نگاه به او روی برگردانده ام.

    از فردای آن روز مسیرم را طوری پیش بینی می کردم که با او برخورد نکنم ، و حتی یک بار که ناخودآگاه مجبور به عبور از کنارش شدم ، سرعتم را آشکارا زیاد و به سلام اش جوابی ندادم. اما یک نیروی درونی همه فکر مرا مشغول کرده بود، در اتوبوس در سمتی می نشستم که بتوانم او را ببینم و یا بارها پشت پنجره های راه پله آپارتمان سرک می کشیدم تا لحظه ای نظاره اش کنم و تقریبا صبح ها که او در محله ما بود هیچ وقت از آسانسور استفاده نمی کردم.

    برای من که مغرورانه خواستگارانی با موقعیت و شغل غیرقابل قیاس با این رفتگر را رد کرده بودم، دلبستگی به او را دیوانگی محض تلقی و سخت کلافه بودم. اما هرچه می کردم از فکرم خارج شود و از این جنجال درونی آزاد شوم نمی توانستم و سخت ترین و غیر قابل تحمل ترین قسمت تصورات درونی ، رازی بود که اگر فراموشم نمی کردم باید تا ابد درسینه حبس می کردم و بخصوص از شریک زندگی آینده ام سخت مخفی می داشتم که در دوره ای دچار جنون شده و فکرم مشغول به رفتگر محله شده بوده است. از طرف دیگر دلم برای رفتگر می سوخت، گرچه پررویی کرده بود، و گستاخانه مرا به نام کوچک صدا زده، اما از نگاه و بیان ش احساس می کردم که فرد هوسبازی نیست و واقعا دل باخته من است. این جمله (شیوا خانم... من مجردم، فکر کردم شما این را می دانید! من تا به حال هیچ جدی به خانواده فکر نکردم، تا این چند وقت ... و به خصوص از دیروز، یعنی از وقتی که بیشتر با شما آشنا شدم) را چند بار نوشتم و پاره کردم، جملاتی که هربار در حافظه هام تکرار می شد بی اختیار طپش قلب را بالا می برد.

    یک ماه دیگر که برای من شاید به منزله سال ها بود گذشت، تا اینکه یک روز اطلاعیه دیگری در واحدهای مسکونی و تجاری محله ما پخش شد، خدا حافظی و طلب حلالیت بود، از اهل محله بسیار تمجید کرده بود و نوشته بود که یکی از بهترین دوران کاری را در این محل گذرانده است، در خط آخر با حروف درشت نوشته بود { چنانچه در انجام وظایف خود دچار قصور شدم، و یا باعث رنجش اهالی شده و مراعات ادب و احترام در شان اهالی بزرگوار ننموده ام ، تقاضای بخشش دارم ... و از اینکه نتوانستم حضوری از تک تک اهالی مهربان خداحافظی کنم عذرخواهی می نمایم.... با تشکر فراوان از همه اهالی ، بیژن محسنی هزاره}

   باز خیال برم داشت که فقط در واحد ما انداخته که من بخوانم، اما به ایستگاه که رسیدم دیدم بحث این دسته گل جدید و احتمالا آخری این رفتگر جوان داغ است، نفس عمیقی کشیدم خیالم راحت شد، اما با دیدن رفتگر دیگری که به جایش مشغول کار بود، احساس دل تنگی شدیدی ناخودآگاه به من دست داد، هر چه سعی کردم که این فشار از قفسه سینه برداشته شود نشد، این آزار ناخوشایند که جرات بیان آن را با دیگری نداشتم، آن روز مرا کامل خراب کرد و بود .و نبودم در کلاس فرقی نداشت، دوستان که متوجه تغییر حال من شده بودند، احوال که می پرسیدند، سردرد و سرماخوردگی بهانه می کردم. در جمع دوستانه وشاد دانشجویی خیلی راحت از خواستگاران ، ابراز علاقه ، عشق و امثالهم که برای هرکدام اتفاق می افتاد با آب و تاب ، کم یا زیاد می گفتیم و می خندیدیم، اما هرگز جرات نداشتم راجع به رفتار و اتفاقات مرتبط با این رفتگر جوان کلامی اشاره کنم که سوژه تمسخر و خنده اطرافیان و غیره قرار گیرم.

   شدت التهاب مشغولیت ذهنی به رفتگر جوان به تدریج کم شد، در خیالپردازی و رویاهای خوش با خلق دنیایی زیبا برای آینده سعی می کردم بطور کلی این حضور مرض گونه رفتگر جوان را از ذهن پاک کنم و کامل این خاطره تلخ را فراموش کنم، اما پی بردم که بسیار اراده ام ضعیف ، و با دیدن و یا شنیدن هر چه به جماعت رفتگر یا موضوعی مشابه مربوط شود باز این آتش درون شعله ور می شد، دلشوره دیگر این بود که این بیماری بر زندگی آینده ام تاثیر نامطلوب نگذارد و خوشبختی مرا تحت الشعاع قرار ندهد. یک راه حل منطقی این بود که به روانپزشک مراجعه نمایم و با روان درمانی یا دارو از شر این گرفتاری آسوده شوم، اما خجالت داشت که من تحصیل کرده به روانپزشک بگویم " به دادم برس من دل بسته یک رفتگر شده ام!"

   جالب اینکه رفتگر جدید محله بسیار بیشتر از رفتگر جوان زحمت می کشید و احترامش به اهل محل نیز زیاد بود، اما نابسامانی اندکی بیشتر شده بود و به نظر می رسید در نظم بخشی و مدیریت نظافت محله ضعیف می باشد و لذا علیرغم تلاش بیشتر نتیجه کمترحاصل می شد.

   بعد از گذشت چندماه خوشبختانه به حال طبیعی خود برگشتم و جنون دل مشغولی به رفتگر رو به فراموشی رفت و سخت خود را مشغول درس و امتحانات نمودم و دوباره همان دختر شاداب و سرحال شدم که به جز یادآوری هر آنچه به رفتگری و نظافت محله و یا طرح پیشنهاد و انتقاد مربوط می شد، هیچ دل آشوبی نداشتم. تا اینکه دیروز عصر هنگام خروج از دانشگاه نام درشت " بیژن محسنی هزاره" در پانل اطلاعات دانشگاه مرا گیج و میخکوب نمود، دلشوره ام گرفت که این بیماری ریشه دار شده و اینک دچار توهم و هذیان شده ام. اما توهم نبود ، جلوتر رفتم نام خودش بود اطلاعیه دفاع از پایان نامه مقطع دکتری بهداشت حرفه ای– موضوع : بررسی تنش های روحی و روانی بر حرفه رفتگری – بیژن محسنی هزاره – دانشکده بهداشت ... نام استاد راهنما و ساعت و تاریخ مکان جلسه دفاعیه نیز در اطلاعیه نوشته شده بود. نمی توانم شرح دهم که بعد از خواندن این اطلاعیه تا دیشب و صبح چه حالی بر من گذشت، با اینکه امروز صبح درس مهمی داشتم بی اختیاراز کلاس خود غیبت و به سمت سالن کنفرانس دانشکده بهداشت رفتم، از تفکیک علت رفتنم به این جلسه عاجزم که آیا حس کنجکاوی مرا به آنجا کشاند یا علت دیگری داشت؟ اما سعی کردم که شناخته نشوم، عینک دودی به چشم زده وبا تظاهر به سرماخوردگی با دستمال کاغذی جلوی بینی و دهانم را پوشاندم ودر آخرین ردیف نشستم. سالن مملو از جمعیت بود، استاد راهنما و هیئت داوران در جایگاه خود نشستند، بیژن با همان لباس رفتگری به سمت پشت تریبون رفت ، همهمه و سروصدا در بین دانشجویان بلند شد. استاد راهنما به هیئت داوران توضیح داد که "آقای محسنی برای درک ملموس حرفه رفتگری نزدیک به سه ماه این لباس را پوشیده و در یکی از محلات شهر کامل و البته ناشناس خود را درگیر این حرفه نموده است". صدای تحسین توام با لبخند رضایت هیئت داوران شنیده می شد، اما در جمع دانشجویان همهمه زیاد بود، و من صدای اضافه دیگری می شنیدم که نگران بودم بقل دستی ام آن را نشنود و آن صدای طپش قلب من بود که داشت دیوانه ام می کرد.

   جلسه دفاعیه شروع شد، بیژن بسیار مسلط سخنرانی خود را با حدیثی از پیامبر در مقام و منزلت کارگر شروع کرد و بعد از ذکر مقدمه و دلایل انتخاب این موضوع برای پایان نامه و تقدیر و تشکراز استاد راهنما و چند نفر دیگر و هم چنین اهالی خوب محله ای که حدود 3 ماه افتخار کار در آنجا را داشته است، به چگونگی راهیابی به شرکت پیمانکاری شهرداری پرداخت. یک واسطه او را به عنوان یک سرباز فراری به شرکت پیمانکاری معرفی نموده بوده که سخت محتاج است و هیچ جا به او کار نداده اند. خنده و همهمه جمع بلند شد، اما وقتی شرح داد که چطور از او سفته گرفته اند و چند اقرارنامه و رضایت نامه قبل از شروع کار بدون تاریخ را امضاء کرده که شرکت کلیه مزایا و حق وحقوق مرا کامل پرداخت کرده است،که حق هیچ ادعایی در اداره کار یا جای دیگر نداشته باشم، سکوتی توام با تاسف بر جلسه حاکم شد.

  در ادامه نطق قرائی در تمجید از"حرفه رفتگری" که نام ابتکاری "تکنسین نظافت شهری" را بر آن نهاده بود انجام داد، که این افراد مسئول امنیت بهداشتی شهر و تامین آرامش و لذت جامعه از زیبایی شهر و معابر می باشند. سپس عوامل زیانبار محیطی و شغلی را برشمرد و ازدیدگاه تخصصی آن را با مشاغل سخت و زیان آور دیگرنظیر کار در معادن، ریخته گری، کوره پزخانه ها ، آزبست ، نساجی و چند شغل دیگر مقایسه نمود و نتیجه گیری نمود که علیرغم تصور عامه عوامل زیانبار محیطی و خطرات شغلی در تکنسین نظافت شهری از مشاغل دیگر کمتر می باشد. انبوهی از جداول و مستندات را برای تایید ادعای خود ارائه کرد، در بحث حوادث شغلی تصادفات رانندگی به عنوان خطر مهم شغل رفتگری برشمرد و آن را با حوادث چند شغل دیگر قیاس کرد و همان نتیجه راگرفت.

موضوع به بحث بهداشت روانی شغل رفتگری رسید و با صدای بلند چنین ادامه داد:

-         هیئت رئیسه محترم ، اساتید بزرگوار ، همکاران  و دانشجویان عزیز... غم بار ترین قسمت شغلی این عزیزان زحمت کش ، نگاه منفی فرهنگی جامعه به این اقشار می باشد. ما ثابت کردیم این شغل از نظر خطرات ، عوامل زیانبار و حوادث از بسیاری مشاغل دیگر جایگاه بهتری دارد. اما چرا باید این نگاه غلط فرهنگی به این حرفه وجود داشته باشد؟ چرا باید نگاه جامعه به این همنوعان خود تحقیرآمیز و یا ترحم برانگیز باشد؟....

   این جملات آخر را چنان با حرارت و بلندو رسا توام با حرکات دست بیان می کرد که من به یاد نوار سخنرانی فخرالدین حجازی افتادم. سکوت سنگین در سالن حاکم شد. خود سخنران نیز مدتی سکوت کرد و سپس با مثال های مختلف آسیب های روحی و روانی به شاغلین این حرفه را طبقه بندی کرد. و با مشاهدات خود در سه ماه کار درمحله ما تطبیق می داد. تا اینکه موضوع را به عشق برای شاغلین این حرفه کشانید:

-         ما منکر کفو و هم شان در تشکیل خانواده نیستیم، اما از دیدگاه جامعه هیچ کفوی برای یک رفتگر وجود ندارد، یک رفتگر حق ندارد دلباخته شود، ریاست محترم، اساتید و حضار گرامی من عذرخواهی می کنم و نباید از این مطلب به عنوان مستند استفاده کنم، اما آنچه برای من اتفاق افتاد ممکن است برای هر شاغل دیگر به این حرفه نیز رخ دهد و قابل تعمیم می باشد، در این مدت بی توجهی عمومی  و اندک دیگران به من و یا برخورد ناهنجار باصطلاح ترحم، یک استثنا پیدا شد که برخورد و احترامش کاملا متمایز بود، البته به نظرمن، بعد فهمیدم که اشتباه تصور کرده بدم، احساس کردم تمایلی عاطفی نسبت به من دارد که بالطبع گرایشی درونی در من نیز متقابلا پیدا شد ...

    خنده شدید حضار جو سالن را به ریخت ، یکی از اعضاء هیئت داوران با خنده و کنایه گفت:

-         پس جناب محقق عاشق هم  شد!

    شدت خنده و همهمه بیشتر شد، قرمزی صورت بیژن نمایان بود با دستمالی عرق صورتش را پاک کرد.

-         من از اساتید محترم و جمع بزرگوار عذرخواهی می کنم، یکی از معضلات روحی این حرفه است ، گفتن آن برای خودم هم سخت هست، ولی می خواهم نتیجه گیری علمی بکنم. من خلاصه کنم که آن همه برخورد با محبت و احترام و توجه به محض اشاره ای به علاقه متقابل از طرف من ، البته عرض کردم آن طرف هیچ علاقه ای نبود و من اشتباه تصورکرده بودم... آن همه احترام که عرض کردم ،ناگهان قطع شد ( خنده شدید حضار) و تصور کنید یک رفتگر...، خودم را نمی گویم ،  یک رفتگر جوان دچار چه بحرانی می گردد.

    خنده و همهمه نظم سالن را به هم ریخته بود که رئیس جلسه با صدای بلند و عامرانه:

-         لطفا سکوت را مراعات کنید... آقای محسنی خواهش می کنم جدی باشید و بحث  راعلمی ادامه دهید.

    سکوت نسبی برقرار شد و بیژن با تکرار عذرخواهی از هیئت داوران، موضوع طرح نظر سنجی محلی را که جزو برنامه پایان نامه بوده را شرح داد که چگونه به دلیل عدم استقبال با شکست مواجه شده است. در ابتدا  تصویرمتن اطلاعیه ای را که توزیع کرده بود نشان داد و راجع به آن و انتظاری که از مردم محله داشته است مختصر توضیح داد و سپس باعذرخواهی از جمع، 3 تصویر یادداشت های برگشته را بر پرده سالن نشان داد. اولین تصویر بد خط و درشت  نوشته بود{ کثافت خبر چین ، خر خودتی} دومی با خطی بد تر نوشته بود { به جای این شر و ور و مسخره بازی، برو آشغال ها را جمع کن} و اما سومی دست خط خود من که روی اسم و امضاء من را پوشانده بود ، با لحنی ضعیف و اندکی بغض آلود رو به اعضاء هیئت داوران نمود :

-         این همان دست خط کسی است که دلم را برد و دیوانه ام کرد.

    صدای مهیب خنده در سالن پیچید و کف زدن چند پسر دانشجو اوضاع را خراب کرد. رئیس جلسه با همان لحن آمرانه:

-         آقای محسنی ، جدی باشید ، اینجا یک جلسه علمی است، قراره شما امروز به گرفتن مدرک دکترا مفتخر بشوید ، قراره عضو هیئت علمی بشوید، جای این احساسات بچه گانه که در این جلسه نیست ، ادامه بدید لطفا

   همهمه کمتر شد، بیژن با دستمال عرق صورتش را شاید هم اشک چشمان اش را پاک کرد:

-         معذرت می خواهم استاد دست خودم نیست ( بار دیگر چشمانش را با دستمال پاک کرد) با اجازه ... نتیجه گیری و پیشنهادات را طرح کنم

-         بفرمائید ... طرح نظر سنجی را نگفتی چی شد؟

-         قربان ... غیر از 2 نامه توهین آمیز داخل صندوق و این یک نامه که حضوری به دستم رسید...( سرش را پایین انداخت ، آب دهنش را قورت داد و لختی سکوت کرد) ... هیچ استقبالی نشد

-         تلاش دیگری؟ ... راهکار دیگری؟

    استاد راهنما به داد بیژن رسید و اجازه خواست به این بحث در پایان جلسه پرداخته شود، بیژن تسلط خود را باز یافت و به نتیجه گیری و ارائه پیشنهادات پرداخت. پایان سخنرانی را با دعا در حق آنها که خود را فدا می کنند تا ما در آرامش بمانیم تمام کرد که تشویق و کف زدن و حتی سوت چند دانشجوی پر شر و شور را به همراه داشت.

     استاد راهنما ضمن تمجید فراوان از اقدام آقای محسنی درنزدیک به 3 ماه کار ملموس در شرایط سخت برای درک بهترازشرایط شغلی ، پایان نامه وی را بسیار خوب توصیف نمود، اما رئیس جلسه به عدم توجه به بحث نظرسنجی ازمردم محله با روش علمی انتقاد کرد و استاد راهنما متقاعد شد که نظر سنجی انجام و به رساله متمم شود اما بیژن با پیشنهاد نظر سنجی در مکانی و محله دیگر بار دیگر ولوله در جمع به پا کرد، استاد راهنما با تعجب پرسید :

-         چرا ؟... در بحث هایی که راجع به این محله و فرهنگ مردم آن نمودید، لازم است نظر سنجی نیز از همین جا باشد.

   بیژن سرش را پایین انداخته و سکوت کرده بود ، عضو هیئت داوران با لحنی تمسخرگفت:

-         آخه نمی خواد دوباره با دیدن آن پری رخسار داغ دلش تازه شود.

   رگبار خنده در سالن پیچید، آثار خشم در چهره بیژن پیدا بود با لحنی عصبانی گفت:

-         من فکر می کردم ، اینجا یک محفل علمی است و ظرفیت ها به حدی بالاست که بیان یک سر درونی و خصوصی که می تواند یک مثال قوی و قابل اعتماد برای دست آورد علمی تلقی گردد، موجب هتک و تمسخر حداقل از ناحیه افراد پر مدعی نمی گردد، نمی دانستم که بعضی ها ...

   سکوت جمع را فراگرفت ، رئیس جلسه فوری صحبت بیژن راقطع نموده و گفت:

-         لطفا مراعات ادب و احترام را بکنید ، خواهش می کنم جدی باشید

    سپس رو به عضو دیگر هیئت داوران نموده و از او خواست که نظرش را بگوید، این استاد بعد از کلی تمجید از اقدام شجاعانه آقای محسنی در 3 ماه کار این چنینی گفت:

-         متاسفانه نواقص کار زیاد است، در حد یک رساله دکتری انتظار بیشتری وجود دارد که کار علمی بیشتری انجام شود. من پیشنهاد می کنم طرح نمونه گیری میدانی از آلاینده های مرتبط با شغل انجام شود، هم چنین یک تعداد قابل قبول از نظر آماری از رفتگران تحت مشاوره و معاینه تخصصی روانپزشکان قرار گیرند و همراه اقدام نظر سنجی مورد تجزیه و تحلیل علمی قرار گرفته  وسپس ارائه شود. در کل اعتقاد من به بازنگری در بخش هایی از رساله است که می تواند نتیجه قابل قبولی بدهد.

    رئیس ضمن تشکر از نظر این عضو رو به عضو دیگر هیئت داوران که بیژن را مورد تمسخر قرار داده بود کرد و از او نظر خواست، او با تکان دادن سرش گفت:

-         متاسفم ، نه تنها در حد رساله دکتری بلکه در حد یک تز کارشناسی ارشد یا کارشناسی هم نیست، در کار علمی ما فداکاری نمی خواهیم ، ما مستند قابل ارائه می خواهیم که ترجمه آن در جهان علمی خارج از کشور هم کاربردی باشد. اینکه سه ماه به جای رفتگر کار کرده که نشد مستند علمی ... به نظر من در کل پایان نامه مردود است و با اصلاح مشکل حل نمی شود.

-         استاد، خواهش می کنم  منصفانه قضاوت کنید ( بیژن به شدت مضطرب شده بود و عرقش را پاک می کرد) کاربرد این رساله داخلی است، یک کار مبتنی بر علم انجام دادم، که حاصل آن اصلاح شرایط شغلی هزاران نفر از بهترین هم وطنان ماست، این با یک مقاله احساسی تفاوت دارد در نتیجه به راحتی می تواند مسئولین را متقاعد به اصلاح روش ها نموده و منجر به بهبودی جایگاه اجتماعی این قشر زحمت کش شود.

-         مستندات شما ارزشی نداره، رفرنس های شما در مراجع معتبر جهانی جایگاهی ندارد ، بر عکس ادعاتون خیلی هم احساسی برخورد کردید.

-         تمام مستنداتی که ارائه کردم ، نتیجه کار محافل علمی بهداشت حرفه ای و بهداشت محیط، آزمایشگاه و آمارهای معتبرسازمان محیط زیست است، خیلی از مستندات مربوط به تحقیقات و پایان نامه های با نمره عالی همکاران قبلی می باشد، ما برای تحقیق با کاربرد داخلی الزاما نیازی به رفرنس خارجی نداریم و گرنه با جستجو در اینترنت صدها عنوان رفرنس خارجی برای شما ردیف می کردم تا راضی شوید، دغدغه من سلامتی روحی و روانی شاغلینی است که از نیمه های شب کار نظافت و بهداشت محیط زندگی ما را با جانفشانی انجام میدهند تا صبح من و شما که از خانه بیرون می آییم از زیبایی شهرمان لذت ببریم و از بهداشت محیط خوب احساس امنیت در سلامتی نماییم نه آنکه ترجمه رساله من به مذاق نمی دانم کدام دانشگاه آنور آب خوش آید....

    چند تا از دانشجوها کف زدند و همهمه شد، رئیس جلسه  از بیژن خواست که موضوع را به حاشیه نکشاند و با مستندات و در چهارچوب دفاع نماید که همان استادعضو هیئت علمی که از کنایه بیژن عصبانی بود با تمسخر گفت:

-         از کسی که با دریافت یک کاغذ پیشنهادات، خاطر خواه میشه و هوش و حواس از سرش می پره بیشتر از این انتظاری نیست

برای چندمین بار موج خنده و سرو صدا در سالن پیچید، همه این ماجرا به نوعی به من مربوط می شد، نگران بودم که شناخته شوم، داشتم خفه می شدم، به شدت بیقرار و کلافه بودم، داشت گریه ام می گرفت و خدا خدا می کردم که جلسه زودتر تمام شود، نمی دانم به کدام لج این استاد اینقدر به بیژن گیر می داد، نطق رسای بیژن سکوت را در جمع حاکم ساخت:

-         آقای محترم، من نمی دانم شما دکتراتون را از کدام کشور گرفتید، من در جایی زندگی نمی کنم و یا جایی درس نخواندم که جوانانش با یک لبخند عاشق شوند و بلافاصله وصال آنچنانی و با یک اخم هم دچار فراموشی و نفرت و فردا تکرار با دیگری...(همهمه ضعیفی در جمع پیدا شد) حالا که اینجوره بگذار فریاد بزنم که همه بشنوند...من افتخار می کنم که دل به کسی بستم،... افتخار می کنم که دیوانه کسی شدم، ... خدا را شکر می کنم که اسیر بهترین شدم،... اوج زیبایی و کمالات ، با وقار سنگین و متین ، دریای حجب و حیا ، مودبانه ترین برخورد و احترام ، احساس مسئولیت و مشارکت برای بهبودی جامعه ،.... و من عاجزم از همه خوبی های این فردشرح دهم که هر کجا هست از خدا سلامتی و خوشبختی اش را می خواهم... من افتخار می کنم به اوکه حتی گستاخی مرا محکم و مودب پاسخ داد...

   صدای کف زدن عده ای از پسرها بلند شد، بیژن همچنان با آب و تاب از خوبی هایی که خودم باور نداشتم می گفت و استاد بیچاره را به باد انتقاد گرفته بود، تحملم برید وبغضم ترکید وهق ناگهانی گریه ام نگاه اطرافیان را به من جلب کرد، دیگر اراده ام دست من نبود فقط یادم هست می دویدم که از سالن بیرون بروم، پای چند نفر را لگد کردم نمی دانم، دیگر کف و حتی صدای بیژن را نمی شنیدم، انگار جز صدای هق هق گریه ام همه جا ساکت بود.

آخرین تماشا

اولین بار که طعم تلخ بیماری را چشیدم، خود بیماری نبود، خبر بیماری بود.

خواهرم با یک مقدمه چینی بلند، خبر داد که نتیجه جواب خانواده دختر منفی بوده است، همه چیز به خوبی پیش می رفت، با هم صحبت کرده بودیم، تفاهم قشنگی داشتیم، تا آخرین قول و قرار دو خانواده رفته بودیم، حتی تاریخ عقد را معین کرده بودیم، چرا پا پس کشیدند؟ چه خلافی از من سرزده بود؟ چه شایعه یا تهمتی در خصوص من به آنها رسانده بودند؟ کدام فتنه گری دسیسه و دروغ بافته بود که وصلت ما سر نگیرد؟

رها نکردم، خواهر گفت رها کن قسمت نیست، من قبول نکردم و مصرانه پی گیر شدم، باید می دانستم که چرا بعد از این همه رفت و آمد و سلام وصلوات، ناگهان درها بسته شد، مستقیم جوابم ندادند و تقدیر بهانه کردند، واسطه ها علتی نیافتند، کنکاش رها نکردم، کنجکاو علت بودم نه دیگر خواهان وصلت، سرانجام خبر تلخ رسید، آغازش تعریف بود و تمجید:

( جوان خوبی است... اخلاق و جمال در کمال است...خیال از مکنت و مال و آبرو آسوده است)

و انتهایش سخت ملال انگیز:

( مشاوره ژنتیک تحقیق کردیم، سه برادرش سندروم آلپورت دارند... او نیز مبتلا خواهد شد... رنجوری آینده پدر نوه های مان بر ما سخت است ... مصلحت نیست)

تلنگری سخت دردناک بود، درک کردم که چرا خواهران از تحقیق علت به هم خوردن وصلت ناخشنود بودند، به تکاپو افتادم که ثابت کنم بیمار نیستم و نخواهم شد. به نزد پزشک شتافتم، چند آزمایش، چند معاینه و چند مشاوره ، همه تایید کردند که ژن معیوب نشانگان آلپورت را دارم، گوش هایم سنگین خواهد شد و کلیه هایم کارآیی خود را از دست خواهند داد، هر آنچه بر برادرانم گذشته بر من نیز خواهد گذشت.

به دنبال درمان دوان روان شدم، همه جا ناامیدی بود و یاس، صبوری می طلبیدند که باید بسازم و خود را با آن بیماری وفق دهم. جریان رودخانه شیرین زندگی یخ زد، افسرده شد، خشم بر خالق گرفتم، که به کدامین گناه خبر مجازات می رساند، بزرگان نصیحتم کردند و خیر خواهی خواستند که کفر نگویم و در ناشکری نگشایم و از رحم خالق مایوس نباشم، مثل آوردند که همه پیر می شویم و همه مرگ می بینیم و کسی را مجال گریز از بیماری نیست. از انتحار ترساندند که مجازاتی سخت و عذابی هولناک در پی دارد و راهی نماند جز ادامه زندگی با یاس و دلشوره و افسردگی و مملو از گلایه به درگاه خالق.

نه آنکه دیگر خود بخواهم، خیرخواهان اسباب دیگر وصلتی نیکو فراهم کردند، با دلی بی عشق به سرای سرشار از دلسوزی و محبت همسرم پا نهاده و بی شوق و ذوقی و با چهره ای همیشه محزون وعبوس به استقبال تولد فرزندانم رفتم. قدر پربها ایام سلامتی را ندانستم و رنج درون خویش را بر خویشان تحمیل نمودم و سرانجام بیماری آمد و تخت دیالیز مونس هفتگی من گردید. همسر و فرزندان دلسوزی و ترحم می کردند و گردم چون شمع می چرخیدند، دیری نگذشت که مرا با پیوند کلیه به حال اول برگرداندند.

خبرم رسید، آنکه در آغاز دلم شکسته بود، و مرا به اتهام آنکه بعد ها قرار بود بیمار شوم و کلیه ام از دست برود طرد کرده بود، به فلاکتی سخت گرفتار گشته است، و عزیز سالم انتخاب شده او گرفتار اعتیاد شده و زندگی به تباهی رسانده است و او با فرزندانش به خانه پدر برگشته و در رنج و اندوه و پشیمانی بسر می برند، یاران همراه می گفتند این عبرت است پند گیر و ناشکری نکن و من در آن عبرتی نمی دیدم که بتوان پندی بگیرم و ناشکری نکنم.

آنچه پیش بینی شوم شده بود بر سرم آمد، کلیه پیوندی پس زد و کار دوباره به دیالیز کشید، ناامیدی و یاس با ناشکری بار دیگر در هم آمیخت و بر همه چیز خشم گرفتم و همه را از خود آزرده ساختم. افسردگی بیماری تشدید و عاقبت کار به تخلیه کلیه پیوندی کشید و قرار بر ادامه دیالیز تا یافتن شرایط و فرصت مناسب دیگر برای پیوندی دیگر، که آن هم معلوم نبود با دوام باشد.

شبی با حالی سخت خراب در بیمارستان بستری گشتم، حوصله ملاقات و ملاقاتی نداشتم و راز بستری حتی از دلسوزان خانواده ام پنهان داشتم. در اتاقی دو تخته تنها بودم، گریه مونسم بود و ناله با خدا که تا کی این همه درد و رنج را باید تحمل کنم و چرا من؟

تنهایی مرا به هم ریختند و کودکی خوش سیما بر تخت مجاور بستری گردید. از هجوم این همه ملاقاتی و رفتار عجیب ملاقات کنندگان در آن وقت شب سخت متعجب گشتم. سمعکم را بر گوش و عینکم را بر چشم نهادم تا سر این رفتار عجیب ملاقات کنندگان را با این کودک بیابم.

کودکی از او بزرگتر را بالای تخت بردند، قشنگ او را آراسته بودند، گویی بازار برده فروشان بود و این کودک بیمار که دانستم نام او " بصیر" می باشد، شاهزاده خریدار بردگان می باشد، زنی که ظاهر مادر بصیر بود گفت:

- بصیر جان ... عزیزم نگاه کن برادر بزرگ تو ست، خوب نگاهش کن شبیه خودت هست، زیبا روست، بزرگ که شود مانند بابا می شود

کودک را چند بار چرخاند تا بصیر قامت برادر را خوب نگاه کند و او را از تخت پایین آورد، دخترکی کوچک را بغل کرد و بر سینی روی تخت نشاند:

- بصیر ... خواهر کوچکت را خوب نگاه کن بزرگ که شود مانند من می شود، خوشگل هست نه؟ مثل من می شود.

دخترک را پایین گذاشت و خود روی تخت کنار پای بصیر نشست، دستانش را به جلوی صورت بصیر برد

- قربون بصیر عزیزم بروم، دستام را نگاه کن، انشاء ا... تا عمر دارم همین جور می ماند، صورت مرا نگاه کن مامان... قشنگم نه؟ ... خوب مرا نگاه کن ... نگاه کردی مامان؟

- آره مامان خیلی قشنگی

زن جوان روسری را از سرش برداشت و در مقابل نگاه من حایل نگه داشت، من صورت و نگاهم را برگرداندم و حیران این نمایش بودم شنیدم:

- موهای مرا خوب نگاه کن مادر... صبر کن بافته ها را باز کنم ... اگر نامرتب است شانه نشده، صبح شانه اش می کنم که موهای افشان وبلند و شانه شده مادر را نگاه کنی

صدای آرام مردی را شنیدم:

- سیما خانم ، شما تا صبح هستی ، پرستار گفت بصیر باید زود بخوابه اجازه بده بقیه را هم ببینه

زن دیگری جلو آمد دختر زیبا و آراسته ای را بقل کرده و روی میز آلومینومی تخت گذاشت ، دختر کوچک با زبانی شیرین گفت:

- من دعا می کنم که بصیر خوب شود

- دست شما درد نکنه دختر عمه

زن دستان دختر را به طرفین کشید و طوری که بصیر او را خوب ببیند روی میز آلومینومی وادار به چرخش 360 درجه ای نمود:

- عمه جان... بصیر عزیز انشاء ا... که داماد من می شوی، خوب دختر عمه یگانه را نگاه کن، ببین چقدر قشنگه، بزرگ هم که بشه وقتی نامزد تو شد همین جور قشنگه، اندازه من می شه مثل من می شود... خوب نگاه کن

این زن هم روسری از سر برداشت و باز من نگاهم را به سمت دیوار بردم، می شنیدم:

- خوب منو نگاه کن یگانه بزرگ که شد از من هم خوشگل تر می شود، دلم می شکنه اگر شک کنی یگانه خوشگل نیست

صدای اعتراض زن دیگری به حدی مرا کنجکاو کرد که ناخودآگاه نگاهم را از دیوار به سمت نمایش عجیب روی تخت بصیر کشاندم. دختر بچه کوچک دیگری را روی تخت بصیر آورد که آرایش کودکانه بسیار زیبایی به موهایش داده بود، دو گل سر پروانه ای خوشگل در طرفین سرش گذاشته بود و بلوز دامن زیبا و خوشرنگی بر تنش بود که تا روی زانو آمده بود و جوراب رنگی ساق کوتاه و کفش بندی گلدار بر پا داشت زن با همان لحن اعتراضی ادامه داد:

- نامزد بصیر لیلاست... خاله جون ... بصیر گلم ... لیلا را خوب نگاه کن... بزرگ که شد از این هم قشنگ تر می شود، اندازه من که شد بیا خواستگاری، حتم بدان که از من و همه زن ها قشنگ تر می شود.

این زن نیز بعد از معرفی مدل نمایشگاهی دختر کوچکش، مشابه عمه بصیر خود را به معرض نمایش بصیر گذاشت، مردان ملاقاتی مداخله و از بحث احتمالی فی مابین عمه و خاله بصیر جلوگیری کردند. نوبت مرد ها و پسر ها شد، بعضی با صحبت و بعضی ساکت روبروی بصیر می ایستادند و جوانب صورت و دست ها را به او نشان می دادند و سپس به کنار رفته و نوبت مردهای مسن و جوان بعدی بود که همین کار را تکرار می کردند، علاوه بر زن هایی که خود را عمه، خاله ، زن عمو و زن دایی معرفی می کردند، بعضی زن ها هم با عنوان همسایه و یا فامیل های دورتر هم آمدند و رفتند. در این میان چند نوجوان و کودک هم معرفی شدند، در معرفی دختران هم سن وسال بصیر، حرف زیبایی و قشنگی گفته می شد و اغراق هم می شد، اما هیچ کدام مانند یگانه و لیلا به عنوان نامزد آینده معرفی نشدند. گرچه از صحبت و وصف بی حد مادرانشان بر می آمد که نیات مشابه عمه و خاله بصیر در دل دارند.

با رفتن بیشترملاقاتی ها آلبوم های زیادی را آوردند و برایش ورق می زدند و اسامی ها را می گفتند، سر وکله مرد جوانی پیدا شد که یک رایانه بقلی با خود اورده بود، در مقابل بصیر آن را راه انداخت، تصاویر و منظره های زیبایی بود، مرد جوان برای بصیر توضیح می داد و بقیه ملاقات کنندگان هم نگاه می کردند. فیلمی از خانه خدا هم نشان دادند، مادر بصیر شرح می داد:

- بصیر جان...اینجا خانه خداست، این کعبه است... این گوشه که جمعیت ازدحام کرده اند سنگ حجرالاسود قرار دارد. وقتی داماد شدی با عروس ات تو را می فرستیم برای زیارت...برای حج ... مثل این ها لباس می پوشی ... نگاه کن ... از اینجا 7 دور دور خانه خدا می چرخی... اینجا مقام ابراهیم است

چند مکان مذهبی دیگر را به بصیر نشان دادند، منظره زیبایی از یک آبشار بود:

- این آبشار در لرستان قرار دارد، بزرگ که شدی با نامزدت ... یا آن موقع دیگه زنت میری برای تماشای اینجا.... صدای آبشار را می شنوی ... حرکت آب را نگاه کن...

منظره دریا و امواج بود، مادربصیر همه این مناظر را طوری شرح می داد که آن کودک بزرگ شده و با همسرش به تماشای آن مشغول می باشد، انواع مناظر جنگلی و پرندگان آواز خوان را نشان می دادند. از رفتار این ها با این کودک 9 تا 10 ساله سخت متعجب بودم و در نظرم به یک نوع دیوانگی شباهت داشت، چند نفر دیگر هم آمدند و همه از بصیر می خواستند که آنها را تماشا کند.

حوصله ام سر رفت، مردم عجب دل خوشی دارند، بچه که سر حال وخندان است، پس این همه محبت افراطی و ناز و ادا اینها برای چیست؟ سمعک و عینک را در آوردم و خوابیدم، بیدار که شدم نیمه شب بود، بصیر خواب بود، مادرش آن سوی تخت کتاب دعایی در دست گرفته و دعا می خواند و هر چند وقت یک بار با دستمال چشم و گوشه چشم را پا ک می کرد، پدر بصیر سخت متفکر پابرهنه در اتاق قدم می زد.

با همهمه ملاقاتی های بصیر از خواب بیدار شدم، بصیر هم نشسته بود، همان ادا و اطوار شب گذشته مجدد تکرار می گردید، پرستار آشنایی با من ، آرام در گوشم گفت:

- اگر ممکن است در نمازخانه یا محوطه مدتی بسر ببرم، مادرش با بچه تنها باشد.

با اینکه خوشم نیامد بی هیچ اعتراضی اتاق را ترک کردم، ساعتی گذشت به اتاق برگشتم، تا در راه باز کردم مادر بصیر با موهای بلند افشان بر شانه ها با حالتی طناز جلوی کودکش ایستاده بود، یکی از همراهان فوری چادری برداشت که بر سرش بگذارد، اما من سریع در را بستم و به محوطه برگشتم، حیران رفتار نامعقول این خانواده با این کودک بودم، مردم چقدر الکی خوش هستند، بچه سرحال را آورده اند و روی تخت بیمارستان خوابانده و به خودنمایی جلوی او مشغول شده اند. آن دو کودک دیشبی لیلا و یگانه را با لباس های زیبای دیگر با عجله به اتاق بردند، چقدر طرف سفارشی بود که این وقت صبح تا این حد ملاقاتی اجازه ورود داشتند و نگهبان هیچ نمی گفت.

ساعتی بعد بصیر با لباس اتاق عمل بر روی تخت روان نشسته بود، به دستش سرم وصل شده بود، پرستار تخت روان را به سمت اتاق عمل می برد، جمعیت ذوق زده ملاقاتی ها همچنان به دلقک بازی جلوی بصیر مشغول و عقب عقب می رفتند، جلوی در اتاق عمل پرستار جهت تخت روان را برگرداند، همه داد می زدند و از کودک می خواستند آنها را نگاه کند، دو چادر زنانه را مانند پرده ای پشت جمعیت گرفتند، به نظرم آمد مادر بصیر یا شاید زن دیگری می خواهد جلوی بصیر برقصد، خنده ام گرفته بود، فکر کردم حتما عمل جراحی بصیر باید ختنه باشد، چرا در این سن و سال!؟ عجب فرهنگ هایی در این مملکت پیدا می شود!؟

سرانجام بصیر برای همه دست تکان داد، دو مرد و زن آبی پوش تخت او را به داخل اتاق عمل کشیدند، دو در اتاق عمل به هم آمد و بصیر و تخت او ناپدید شدند، جمعیت ملاقات کننده خندان، ناگهان و در چشم بهم زدنی گریان و پریشان شد، متحیر تر از هر زمانی برجا ایستادم، و حیران به این تغییر رفتار آنی می نگریستم. مادر بصیر مانند مرغ سر کنده به این طرف و آن طرف می دوید و صورت خود را مضروب می کرد، صدای شیون در سالن پیچیده بود و پرستاران و نگهبانان سخت در تلاش برای آرام کردن جمعیت بودند.

دو نفر دست و بازوی مادر بصیر را گرفته بودند و سخت تلاش می کردند که او را آرام کنند، ضجه هایش دل هر بیننده و شنونده ای را می آزرد شنیدم دلداری اش می دادند:

- خدا را شکر کن سالم است ... به مغزش نزده ... زود تشخیص دادند... درمان به موقع ...

نه تنها در حیرت و کلافه بودم، تا حدودی هم وحشت کرده بودم، به سراغ پرستار آشنا رفتم ، او را در حالی که آب قند به پدر بصیر که ناگهان گوشه ای بیحال افتاد، می داد به کناری کشیدم و پرسیدم:

- این جماعت چه مرگشان هست!؟ دیشب تا صبح پیش این کودک رفتند و خندیدند و رقصیدند و حالا؟...

- آخرین تماشای کودک شان بود

- آخرین تماشا؟... یعنی چی؟

- کودک مبتلا به تومور بدخیم چشم شده، یک چشم چند ماه پیش تخلیه شد و با چشم شیشه ای پرشد، چشم دیگر هم مبتلا شد، اگر به موقع تخلیه نشود ممکن است خدای نکرده تومور به مغز یا جای دیگری از بدن منتشر و باعث مرگ کودک شود، اینجوری برای همیشه نابینا می شود، اما زنده می ماند.

عرق سردی تن بوی اوره گرفته مرا خیس کرد، به تمام سال های ناشکری و قهرم با خدا یک لحظه نگریستم، یاد مثلی افتادم

( غصه می خوردم که کفش ندارم .... .... یکی را دیدم که پا نداشت)

با رضایت شخصی بیمارستان را ترک کردم، به حمام و آرایشگاه رفتم، پیرهن نویی خریدم و پوشیدم، دسته گل سرخ قشنگی تهیه کردم، جلوی در خانه قدر شناس تر از هر زمان دیگری به همسرم از صمیم قلب گفتم " دوستت دارم" ، چقدر لذت می بردم که از تعجب این محبت ناگهانی که این همه سال در مقابل عشق یکطرفه اش، از او دریغ داشته بودم، مات شده بود.

عصر آن روز بعد از سال های تلخ ناامیدی، رضایت مندترین لحظه زندگی را چشیدم، گرچه بضاعت مان در تهیه هدیه اندک بود، اما با قلبی خشنود از این اقدام از موسسه خیریه محک برمی گشتیم.

راهیان نور

یاد ایام...

عید ۸۷ در شلمچه دیدم، پژوپارس جلوتر از اتوبوس ما ایستاد، زن و مردی پیاده شدند، ۴۰ یا ۴۵ سال بیشتر به نظر می آمدند. تیپ و قیافه شان با بقیه بچه های راهیان نور خیلی تفاوت داشت، اصلا متضاد بود، انگار پارتی یا عروسی آنچنانی آمده بودند، زن فقط یک شال توری مانند صورتی فسفری بر سر داشت، زلف های رنگ شده اش به نمایش عام رها ساخته بود، منتظر بودم دژبانی برای امربه معروف و نهی از منکر برسد، با اینکه خیلی کنجکاو بودم که بدانم برای چه به اینجا آمده اند؟ و محل عروج شهدا و هبوط ملائک را با ساحل دریای رها شده اشتباه گرفته اند، ولی از ترس گناه و غضب خدا  نگاه از آنها برداشتم.

 لحظه ای بعد به اشاره همراهی نگاهم به سمت آنها چرخید، مرد در آن هوای گرم  بارانگیر پوشیده بود مشابه آنچه غواص ها در عملیات می پوشند و زن چادر نماز سفیدگلداری بر سر کرده بود، جز گردی صورت همه جا پوشانده،اگر گل های ریز روی چادرش نبود درست مثل لباس احرام بانوان در طواف خانه خدا می ماند. کوله پشتی خاکی در دست، هر دو پابرهنه، آرام با متانتی خاص به پیش می رفتند، به جای گوش دادن به راوی حواسم به رفتار غیر قابل قبول آنها بود، از جمع دور شدند، خیلی دور کنار یک نماد سنگر خراب شده با انبوهی از کلافه های سیم خار دار، بدون زیرانداز بر خاک نشستند، بچه هایی که از کنارشان رد شده بودند می گفتند چه سوزناک مرد زیارت نامه می خوانده و زن اشک می ریخته است.

در خوبی یا بدی آنچه دیده بودم درحیرت مانده بودم از راوی با اعتراض کمک خواستم، این بد پوشان را چه کار به حضور در این مکان مقدس؟ دندان بر لب گزید و آرام نجوا کرد: ساکت برادر،  همه این جمع در این مکان مهمان شهدائیم، میزبان ما نیستیم که تعیین کنیم کی بیاید کی نیاید؟ بسیجی دژبانی می گفت از این دست مهمان در این ایام زیاد می آیند.

اتوبوس ما حرکت کرد و ما رفتیم اما پژوپارس همچنان آنجا بود.

مرد دوازدهم

  نمی دانم از کجا شروع کنم، تا یک ساعت پیش هزار مطلب در دل داشتم که دریغ از یک کاغذ پاره ای که بتوانم آنها را بنویسم و حال که دل این جلادان بی رحم اندکی به رحم آمده و این دفتر و خودکار را به من داده اند، ساعتی است که ته خودکار را در دهان می جوم و معطل بارش مطلب مانده ام که بر کاغذ به نگارش درآورم.

   چند دقیقه دیگر باید برای آوردن محموله بابت شام حرکت کنیم و من نگران هستم به محض حرکت سیل نوشتنی ها به مغزم هجوم می آورد و به محض برگشتن و فارغ شدن از حرکت و غذاخوردن و دست یابی به نوشت افزار همه محو می گرددو یا شب شده امکان نوشتن در تاریک میسر نمی باشد.

   همین طور هم شد این دو پاراگراف فوق را در زمان استراحت بعد از ظهر نوشتم و الان هم که شام خورده ایم تا چند لحظه دیگر تاریک می شود و دیگر امکان نوشتن نیست، لذا بی مقدمه شروع می کنم  و برای تویی که این نوشته های مرا بعد از مرگم یا قبل از مرگم می خوانی شرح می دهم که کی بودم و امروز بی گناه بی گناه در چه ورطه هولناکی گرفتار شده ام.

   من محمد تقی زرچیان از بازاریان نیمه متول تهران هستم. گرچه آنقدر مثل بعضی ها پولدار پولدار نبودم اما به اندازه ای داشتم که دستم به دهانم برسد و هر چه بخواهم خریداری کنم و هر سفر که بخواهم بروم. مال از پدر به ارث رسید و رسم تجارت و بازار از کودکی آموخته شد. گرچه شهرت پدر را نیافتم اما مال را هلاک نکردم بلکه به آن افزودم و اوضاع را وفق مراد می دانستم.

   فرزندان هیچکدام حرفه تجارت مرا نپسندیدند و پی بهانه درس به فرنگ رفتند و تا توانستند از کیسه من پول کشیدند که سرانجام مهر پدری معتدل و بذل بی حساب و کتاب قطع و بازگشت به وطن آنها را آرزو کردم. هنوز از جنجال و کشمکش با فرزندان خلاصی نیافته بودم که مادرشان را دردی جانکاه عارض و غده های سرکش بدنش را نحیف و سنگینی درمان صرفنظر از خسارت مادی کلان جسم وجان او را آزرده تر کرد و سرانجام بعد سالی درد ورنج مرا تنها گذاشت و رفت.

    سالی به تنهایی سخت گذشت، تا اینکه خویشان به جستجوی مهرویی هم شان روانه کردم. اما هر چه مهرو انتخاب گردید مرا نپسندید و اگر هم پسندید آشکار پول و مال مرا برگزید و بی پروا برشکم گنده و هیکل بشکه ای من خرده گرفت. رنج این پیش آمد از درد فراق همسر سخت تر بود که برای این مهرویان قیافه و سن و جسم من بیزاری و مال و پول من مشتاقی می آورد و حسادت بر پول ومال افزون تر از میل بر افزون آن گردید.

    عاقبت این ناکامی سینه ام تنگ و دردی مبهم بر آن عارض ساخت و خویشان ترساندند که سن سکته قلبی پایین آمده و خود را سراسر به قصد پیش یابی بیماری پنهانی به طبیب گران محضر سپار که خویشان توان تحمل جوانمرگی بزرگ قوم را ندارند. ترس ملک الموت مرا تسلیم رای اطرافیان بسیار دلسوز نمود و فی الفور به مجهزترین و عالی ترین علاوه بر پنجه دستان طلا بلکه پنجه پا و پاشنه در مطب طلا رساندیم و سر کیسه برای غلبه بر ملک الموت شل نموده کاغذ بدل زر تقدیم نموده و انواع نوار خوابیده و دویده و فراوان تجزیه و تحلیل محتوی خون اخذ نموده و چند شبی در ویژه ترین تخت با مخصوص ترین پرستار آرمیده و با انواع کثیره حب و قرص خارج نشان و رعایت جمیع اعتدال و احتیاط با دلی مضطرب منتظر نتیجه و رای طبیب گران محضر ماندم.

    گفتم که این قلم هر وقت به دست من می رسد سر ناسازگاری شروع می کند، امروز صبح کمی یاری ام کرد که قشنگ تر بنویسم، اما الان یاری ام نمی کند و لذا معمول گزارش می دهم. در گیر ودار ناامیدی و مراجعات مکرر و گرفتن نوار فلب، پرستاری مایه امید شد و چند باری با لبخندش دل ما را خشنود نمود. جرات امتحان اش را پیدا کردم و خود را فقیر و بی نوا معرفی کردم و قصه خویش در فقر و تنهایی بازگو کردم، نمی دانم دلش سوخت، یا خودش هم درمانده بود و یا سر مال و منال مرا با خبر بود و قصد فریب داشت و یا از همه این ها گذشته جلوه ای در رخسارم دیده بود که از عمق دل عاشقانه پاسخ داد و دلبستگی افزون نمود.

     چند روزی بود که دریچه قلبم روشن شده بود و هوای عشق دوشیزه جوان، حال پیری مرا به فراموشی سپرده بودو نه به بهانه مریضی بلکه به امید دیدارش، پای به آن مطب محل کارش می نهادم که همان طبیب گران سنگ اوضاع را خراب کرد و خبر از وخامت حال قلبم داد که اگر زود به تیغ جراحی رگی از پا بر  رگ قلب افزون نشود و یا حلقه های فنر درون رگ ها را گشاد نسازد چه بسا که جان باید به عزرائیل تقدیم نمایم. جان یخ کرد و درد سینه افزون شد نامه جراحی فوری در فوری را جهت درد دل به پیش پرستار نهادم و حلقه چشم پر اشک اش تاب و توان از من برید. طاقت رنج یار نداشتم راز مالداری بر ملا نمودم و دفترچه حواله پول از جیب کت خارج و حق زیر میز طبیب را در برگه ای از آن درج و در برگه ای دیگر چند برابر هدیه نثار یار کردم. یار غافلگیر و حیران به رقم برگ حواله می نگریست و می گریست، علت گریه جویا شدم، بغض ترکاند و گفت حق تو تیغ جراحی نیست.

    بی آنکه بفهمم چه می گوید، از ترس آنچه طبیب گران محضر هشدار داده بود جلدی خود را به جراح خانه خصوصی بهتر از 6 ستاره رسانده و لباس شفا طلبان بر تن نموده و با هزار دعا و ترس بر تخت افتاده تا سحرگاه فردا مرد افسانه ای پنجه طلا، شر ملک الموت را  از من دور گرداند.

   نیمه های شب بود که مرا به بهانه آزمایش خون به بیرون بردند وسوار ماشین نموده و نزدیک صبح مرا به خانه متروکه وارد و در به رویم بستند، هر چه فریاد زدم" من سکته ای هستم، رگ های قلب من بسته شده، من می میرم کسی گوشش بدهکار نبود" . تازه فهمیدم که زندانی شده ام، دسته چک من همراه من بود و هیچ کس پولی از من در اختیار نداشت که به گروگان گیرنده ها بدهد، چند دانه گردو برای صبحانه به من دادند و از چایی و نان و پنیر خبری نبود، ناهار نیز مقداری سبزی و یک عدد سیب و کمتر از کف دستی نان بیشتر به من نرسید، به دزدان وعده پول دادم اما جواب مرا ندادند، حیران مانده بودم که به چه جرم اسیرم کرده اند. و با چه شرطی خلاصم می کنند. تنها یک حدس داشتم و آن رقیب عشق من بود، شاید آن پرستار زیبارو شاغل در آن مطب عاشقی غیر از من دارد که تحمل عشق مرا ننموده و مرا اینگونه اسیر کرده است. در بازار هر چه فکر کردم چنین دشمنی که جرات و جسارت چنین کاری کند نیافتم. فرزندانم که با پدر اینگونه شوخی نمی کنند، اگر ارث هم بخواهند آنقدر بد نشده اند که مشتاق مرگ پدر باشند. اما حدس قوی حاصل شد، آنها دوست ندارند که پرستار زیبا رو جای مادرشان را در خانه من بگیرد. شب شد و مختصر شامی به پیش من انداختند، هیچکدام از داروهای قلب که چند روز بود پی درپی و ساعت به ساعت با دقت می خوردم نزدیک به یک شبانه روز بود که از دسترسم دورشده بود. پس قاتلان من منتظر مرگ طبیعی من بودند تا شکی بر پزشک قانونی بر مرگ طبیعی  من نماند.

    نزدیک های صبح بود که چهار نفر دیگر را آوردند و در اتاق بی تخت خواب من رها کردند، همه ناله می کردند و یکی فحش و ناسزا می گفت، در همان تاریکی خیلی زود با هم آشنا شدیم، یک وجه مشترک داشتیم و آن ناراحتی قلبی بود، پس کسانی که ما را دزدیده اند با قلب ما کار دارند، اما آنها باید فرد با قلب سالم را بدزدند تا قلبش را برای پیوند به بیمار پولدار استفاده کنند، قلب مریض و خراب ما به چه دردشان می خورد؟ هر کسی حدسی می زدیم اما به نتیجه قطعی نمی رسیدیم. همه پول کلانی بابت جراحی قلب آماده و یا حتی پرداخته بودیم، یکی از گمان ها این بود که شاید شخصی با این طبیب گران محضر پنجه طلا دشمنی دارد و می خواهد خانواده ما را به جان این بدبخت بیاندازد و آبروی این طبیب را ببرد، اما دونفر از اسیران جراح قلب شان طبیب مشهور دیگری بود و نوبت عمل شان هم در جراح خانه دیگری هماهنگ کرده بودند، بنابر این این گمان نیز به یقین مبدل نشد. با روشن شدن هوا کشف مهم دیگری کردیم و آن اینکه علاوه بر مشکل حاد قلبی هر پنج نفر بیش از حد مردم عادی چاق بودیم. ظن خطرناک جدید این بود که بدنبال چربی شکم ما هستند، مخصوصا که متوجه شدیم همه ما چربی خون بالایی هم داریم. یکی از این آقایان که وارد کننده مواد آرایشی بود از قول مسئول فنی شرکت اش می گفت که بهترین مواد آرایش از چربی های خود انسان تهیه می شود، فقط خدا خدا می کردیم که در حد برداشت چربی شکم ما قانع شوند و به هلاک ما اقدام نکنند. صبحانه و نهار شام مثل روز قبل بود و اعتراض و سرو صدای ما هیچ ترتیب اثر داده نشد، هر چه التماس کردیم داروی قلب ما را بیاورید کسی ترتیب اثر نداد و درد سینه همه ما را به وحشت سکته و مرگ انداخته بود.

    از فکر وخیال اینکه چه بلایی بر سرم خواهد بود و از خرناس شدید هم اتاقی ها خوابم نمی برد، سر و صدای ماشین را شنیدم، نور چراغ قوه ای در حیاط توجه مرا جلب کرد، متوجه شدم چند نفر دیگر را دارند می آورند، هم سلولی ها را بیدار کردم، دقیقا اتفاق شب قبل تکرار شد 5 نفر جدید که وارد شدند، تعداد ما به 10 نفر رسید، هر کدام از آنها برای خود گمان هایی در مورد اسیر شدن داشتند، اما هیچ کدام در جمع تایید نشد. جالب اینکه آنها نیز بیماران قلبی در آستانه عمل جراحی و یا فنر برای گشاد کردن رگ قلب قلب بودند. بهترین گمان این بود که اینها می خواهند یک داروی جدید قلبی را بر ما آزمایش کنند، فقط متعجب بودیم که چرا ما در این خانه مخروبه ساکن کرده بودند؟ و چرا این قدر بد با ما برخورد می کردند؟ از وزن افراد جدید سوال کردم نتیجه مثل ما بود همه چاق و با شکم های بر آمده بودند. صحبت از فواید چربی انسانی در ساخت مواد آرایش بر وحشت تازه واردان افزود و هر کس از آرزوهای دور و دراز خود را می گفت و افسوسمی خوردیم که این همه مال امروز دردی دوا نمی کند. روز سوم اسیری به همان روال روزهای قبل گذشت، از بی غذایی همه دچار دل ضعفه شده بودیم و نخوردن چایی و نبود سیگار بعضی ها را سخت کلافه کرده بود و خودم شدید سردرد داشتم و درد قلب نیز جای خود داشت  در شب چهارم دو نفر دیگر به ما اضافه شدند که نفر دوازدهم بسیار بیقراری می کرد و فریاد می زد :"من نمی خواهم بمیرم ... من می خواهم زنده بمانم". هر چه سعی می کردیم آرامش کنیم موفق نمی شدیم، کشف جالب اینکه او از همه جوان تر و لاغرتر هم بود اما می گفت 6 رگ قلب او بسته است و اگر فردا عمل نشود می میرد.

   صبح فردا ما را در حیاط به خط کردند، مانند فیلم های وحشتناک بردگان رومی دو مرد نقابدار شلاق به دست با فریاد مار ا جابجا می کردند. در حیاط را باز کردند و یک کمپرسی وارد شد، یک نردبان کوچک پشت آن گذاشتند و همه چاره ای جز اطاعت در سوار شدن نداشتیم، اما مرد دوازدهم فقط کمی مقاومت کرد و او را به باد شلاق گرفتند و صدای نعره اش دل همه ما را به درد آورد و سرانجام گریان و نالان سوار شد و کنار ما نشست. کامیون کمپرسی حرکت کرد. ما سعی کردیم مرد دوازدهم را آرام کنیم، اما او داد می زد:

-         من نمی خواهم بمیرم... منو برگردونید بیمارستان ... من باید امروز عمل شوم

-         ما هم نمی خواهیم بمیریم

-         پس چرا کاری نمی کنید؟

-         چه کار کنیم؟ تو یک حرف زدی تو را شلاق پیچ کردند

-         دو نفر آدم دزد که بیشتر نیستند با یک راننده 3 نفر ما دوازده نفریم چهار نفر به یک نفر، راحت از عهده آنها بر می آئیم

-         ما با این هیکل و این قلب ده نفری هم باشیم حریف یک نفر نیستیم، شوخی ات گرفته؟

-         پس شما مرگ حق تان هست... چون می ترسید... اما من نمی ترسم بنابراین نباید بمیرم

   به او خندیدیم، بیچاره بیشتر از همه ما می ترسید، آنوقت ما را متهم می کرد، ولی اعتراف کنم من از همه بیشتر می ترسیدم چون بسیار به زندگی بعد از علاقه به پرستار مطب دکتر پنجه طلا امیدوار شده بودم و حدس می زدم او نیز الان به همراه پلیس آگاهی دربدر به دنبال پیداکردن من بود. کامیون ایستاد هیچکدام جرات نداشتیم بلند شویم ببینیم در کجا هستیم، صدای ماشین دیگری می آمد، ناگهان سایه ای بالا سرمان حس کردیم، اول از همه مرد دوازدهم متوجه شد و فریاد زد می خواهند ما را زیر خاک دفن کنند و فوری از کنار در بلند شده و به سمت آخر کمپرسی دوید، وحشتناک بود یک بیل لودر بود که آرام آرام داشت کج می شد، همه به همراه  مرد دوازدهم به آخر کمپرسی رفتیم، بیل لودر کج شد و ماسه شسته نرم نمدار را در قسمت مجاور در کمپرسی خالی کرد، یکی از ماها پیشنهاد پریدن از کمپرسی و فرار را کرد، اما همه درد قلب را بهانه کردیم  و از فرار و دویدن ترسیدیم، کامیون کمپرسی هم عقب و جلو رفت و باز ایستاد و یک بیل دیگر ماسه بر روی ماسه قبلی خالی کرد و کامیون به حرکت در آمد. دوباره همه نشستیم و از این اتفاق حیران بودیم هرکسی ظن خود را می گفت:

-         می خواستند ما را زیر ماسه دفن کنند

-         ولی راننده لودر دلش به حال ما سوخت و ماسه را بر سر ما خالی نکرد

-         این چه طرز آدم کشی است؟

-         قصد کشتن ما را ندارند، در راه اگر پلیس مشکوک شود می خواهند وانمود کنند بار ماسه است

-         ماسه را پلیس از کجا می بیند؟

-         از زیر در نشت می کند

-         فعلا که در جاده خاکی هستیم

-         بلند شویم تا مردم ما را بینند

-         پلیس سوار کردن بر پشت کمپرسی را جریمه می کند

-         تو این بیابون پلیس کجا بود؟ خدا کنه باشه جریمه کنه

-         جریمه برای چی!؟ ما را نجات بده

-         شوخی کردم بابا

-         یک رادیوی و روزنامه ای جایی پیدا کنیم که ببینیم اخبار در مورد ربودن ما چه می گویند؟

-         برای اینکه آبروی بیمارستان نرود، صدایش را در نمی آورند

-         ولی آگاهی الان همه اکیپ ها را بسیج کرده تا ما را پیدا کنه

-         چقدر از خانواده ها خواستند

-         دنبال پول نیستند

-         از کجا این قدر مطمئنی

-         بهشون گفتم هر چقدر پول بخواهید برای شما چک می کشم توجه نکردند

-         خوب مرد حسابی کدام شرخری جرات می کنه چک یک گروگان را نقد کنه؟

-         اگر دنبال پول بودند، آدم های خیلی پولدار تر از ما هست، چرا آمدند سراغ ما؟ آن هم همه با بیماری قلبی؟

-         من مطمئن هستم اینها ما را به یک آزمایشگاه می برند که دارو یا عمل جراحی جدید بر روی قلب ما را آزمایش کنند

-         مگر ارتش آلمان نازی هستند؟

-         بدتر از این ها  هم ممکن است باشند

    دست انداز ها نشان می داد ما در بد بیراهه ای حرکت می کنیم و راه هم خیلی طولانی است، یکی از گمان ها این بود که ما را از مرز بیرون می برند و دیگری اینکه هلیکوپتر خارجی ها در وسط کویر می نشیند و ما را به آنها می فروشند و گرنه در کشور ما که کسی کار تحقیقی انجام نمی دهد. سرانجام کامیون در یک جا ایستاد، یکی از ما آهسته سرک کشید و گفت:" بیابان برهوت هست و یک ساختمان مخروبه... خدا به ما رحم کند". در کامیون باز شد و فردی پیاده شد ما فقط صدایش را می شنیدیم و جرات بلند شدن و نگاه به او را نداشتیم، گیره در کمپرسی را رد کرد و مقداری ماسه از پشت در ریخت، ناگهان کمپرسی شروع به بلند شدن نمود همه از جا بلند شدیم و لبه ها را چسبیدیم، مرد دوازدهم از همه بیشتر وحشت کرده بود اما با هوش تر بود و همه را به سمت در  و کنار ماسه فرا خواند، راست می گفت، اگر از لبه کمپرسی که به اوج می رفت سقوط می کردیم استخوان ما سخت تر می شکست، با ریختن بیشتر ماسه ها به پایین مرد دوازدهم خود را به راحتی روی تل ماسه انداخت و ماهم البته بعد از کمی تردید لبه ها را رها و در کف کمپرسی سر خورده روی تل ماسه افتادیم و کمپرسی حرکت کرد و رفت. از روی ماسه ها بلند شدیم و لباس خود را تکاندیم. همه دست و پای خود را آزمایش می کردیم که نشکسته باشد. خوشبختانه سالم مانده بودیم اما بدجوری ترسیده بودیم و نمی دانستیم اینجا کجاست و با ما چه خواهند کرد؟

   بله عزیزانی که توفیق می یابید اینها را بخوانید، بدانید و آگاه باشید که ما الان حدود یک هفته است در این مکان که ما را با کمپرس به زمین ریختند زندانی هستیم، زندانی که هیچ دیواری ندارد، در سمت شمال تپه ماهورهایی دارد که به ما گفته اند پر از حفره های نمکی عمیق می باشد و در سمت جنوب تا چشم کار می کند بیابان است و بیابان، در شرق و غرب نیز بیابان هست و در دور دست کوههایی قرار دارد که ما تنها منظره دوست داشتنی را به صورت غروب و طلوع در آن می بینیم و در هر غروب دل من برای آن یار تازه آن پرستار مهربان و زیبارو می گیرد و در نظرم خورشید بر ما خانه او فرود می آید. یک ساختمان سنگی مسقف با تیرهای چوبی بدون در و پنجره وجود دارد که ما دوازده نفر در آن ساکن هستیم، و کمی دورتر یک انبار که بیشتر شبیه انبار مهمات زیر زمینی می باشد با در آهنی دیده می شود که دزدان یا همان نگهبان های ما در آن ساکن هستند و ما از درون آن هیچ خبری نداریم.

   بعد از تکان دادن خود از گرد و گل ماسه ها حیران و مضطرب تا نیم ساعت همان جا مانده بودیم، مرد شلاق به دست نگهبان از دو چشم سوراخ نقاب ما را برانداز می کرد و هیچ نمی گفت ما که شلاق خوردن وحشتناک و نعره های جانسوز مرد دوازدهم را دیده بودیم جرات هیچ سوالی را نداشتیم و خلاصه کنم که همه بد جوری ترسیده بودیم و هر لحظه ممکن بود از ترس قالب تهی کنیم. ناگهان در آهنی انبار باز شد و مرد ی خمیازه کشان از آن بیرون آمد، او هم نقاب بر رخسار داشت به سمت ما آمد و از نگهبانی اولی پرسید:

-         چند تاشون مردند؟

-         متاسفانه همه زنده اند

-         مگر رئیس نگفته از مردنی ترین انتخاب کنید

-         من نمی دانم، ولی از اینها که تا کنون کسی نمرده است

    دلشوره به اوج خود رسید، اینها دنبال مرگ طبیعی ما بودند و برای همین بیمارترین افراد را انتخاب کرده بودند، اما هیج کدام نمی دانستیم چه منظوری از مرگ ما دارند؟ مرد نقابدار به سمت ما آمد و ما را برانداز کرد و سپس با صدای بلند گفت:

-         خوب گوشاتون را باز کنید، گواهی فوت همه شما امضاء شده است و مجلس ختم بعضی ها هم بر پا شده است، ما شما را برای یک تحقیقات علمی در مورد خروج روح از بدن اینجا جمع کرده ایم، به ما 5 سال فرصت داده اند تا از شما مراقبت کنیم تا به مرگ طبیعی بمیرید و موقع مرگ از شما با دوربین های مخفی و مخصوص که در کل این منطقه نصب کرده اند فیلم بگیرند و سپس بررسی های علمی روی فیلم انجام شود. ما حوصله 5 سال را نداریم برای همین می خواهیم زودتر از شر این آزمایشگاه و این کویر راحت شویم.  برنامه ای که به ما داده اند دادن غذای کم به شماست که زودتر از حال بروید اما ما برای نتیجه زودتر باز هم غذای شما را کمتر می کنیم و کار شما را بیشتر. با همه این حال چون فیلم برداری می شود ما مجبوریم جلوی دوربین مخفی با شما خوب برخورد کنیم. میزان غذای شما به میزان سنگ معدنی بستگی دارد که از محل دپو در 2 کیلومتری اینجا می آورید، هرکسی سنگ کمتر بیاره غذای کمتری می گیره، ما آب خنک هم اینجا نداریم، آب اینجا شوره و قابل خوردن نیست، آبی هم که در تانکر بیابان هست آب باران است، خودتان جیره بندی کنید که زود تمام نشود و گرنه مجبورید دنبال آب شیرین مسافت دور تری بروید. هر کسی هم می خواهد فرار کنه ما مانع نمی شویم. اگر در دخمه ها و حفره های نمکی تپه بالا بیافتید کسی برای نجات شما نخواهد آمد در نتیجه حتی جنازه شما هم به خانواده شما نخواهد رسید.

    وحشتی که بر ما مستولی شد قابل بیان نبود، از بین این همه انسان چرا ما باید انتخاب می شدیم؟ چه کسی می توانست ما را نجات دهد؟ اکثر افراد متوجه یک دوگانگی در سخنان مرد نقابدار شده بودیم، اول از گواهی فوت و مجلس ختم ما گفت و آخر تهدید کرد که اگر در حفره های نمکی تپه ماهورها بیافتیم حتی جنازه ما به خانواده ما نخواهد رسید. اما این دوگانگی آنقدر روحیه نمی داد که از وحشت خلاصی یابیم. به پیشنهاد مرد نقاب دار اولی همراه او حرکت کردیم و به سمت جنوب راه افتادیم. دو سه نفر که توصیه استراحت مطلق داشتند از همراهی با ما خوداری کردند، به نگهبان اطلاع دادیم گفت:

-         دوربین های مخفی آنها را می بینند، نگران نباشید به نفع شماست که آنها زودتر از تشنگی بمیرند، آب تانکر ها دیرتر تمام می شود

-         ما براشون آب می آوریم، گناه دارند

-         هیچ لیوان و کاسه ای ندارید، با مشت یا دهان اگر می توانید برای شان آب بیاورید، تازه اگر سنگ هم نیاورند به آنها غذا تعلق نمی گیرد، شما حتی اگر ده کیلو سنگ با خود بیاورید باز با سهمیه غذاتون سیر نمی شوید چطور سهمیه به آنها می دهید؟ احساسات را بگذارید کنار، هرکس خودش از زندگی لذت ببره تا مرگ برسه

-         این خیلی ظلم است

-         آزادی کامل دارید که هرچه دوست دارید بگویید، حتی فریاد بکشید، من رفتم که محل سنگ ها و تانکر آب را به شما نشان دهم، صبر هم نمی کنم... تمام ... دیگر هم به سوال شما جواب نمی دهم

   مانده بودیم چه کار کنی، هر کس نظری داشت:

-         ما انسانیم، باید به هم نوع کمک کنیم

-         قراره همه بمیریم، کمک چه فایده؟

-         هیچکس همراه آنها نرویم... وقتی قراره بمیریم بگذارید از همین الان بمیریم

-         واقعا اگر سنگ نیاریم به ما غذا نمی دهند؟

-         حمله کنیم و آنها را از پا دربیاوریم

-         چند نفرند؟

-         دو نفر؟

-          تو انبار مهمات زیر زمینی احتمالا چند نفر دیگر هستند، شاید اسلحه گرم هم دارند

-         فوقش ما را می کشند... بهتر هست که زجر کش شویم

    مرد دوازدهم که از همه جوانتر بود، همه را آرام کرد وگفت:

-         شاید شما عمرتان را کردید؛ اما من جوانم و دوست دارم زنده بمانم و دوباره بچه ها و همسر مهربانم را ببینم. علاوه بر این تسلیم شدن در برابر مرگ در جایی که امکان حیات وجود دارد و عدم تلاش برای نجات خودکشی به حساب می آید که گناه کبیره بزرگی است و مستقیم فرد را به دوزخ وحشتناک می برد و تا ابد راه خلاصی از آتش نیست

-         پس چه کار کنیم؟

-         ما سعی می کنیم تا آخرین لحظه برای نجات تلاش کنیم، به هر حال تعدادی از ما زنده می مانند ( با صدای خفیف) و جنایت این آدم کشان را بر ملا می کنند، اگر هم توکل داشته باشیم و تلاش بکنیم ممکن است همه نجات پیدا کنیم

-         چطوری؟ اینجا صدها کیلومتر با شهر فاصله داره

-         شاید پلیس، گشت، کویر نورد، معدن یابان و زمین شناسان، چوپان ها و شتر دارها...یکی ما را ببینه و همه نجات پیدا کنیم

    مرد دوازدهم که صبح اینقدر ترسیده بود، خیلی به ما روحیه داد، سرانجام بعد از کلی صحبت در حالیکه مرد نگهبان از ما خیلی دور شده بود، همه به سمت او حرکت کردیم، خوشبختانه راه سرپائینی بود و برای من خیلی سخت نبود، اما بعضی ها در همان کیلومتر اول دچار خستگی و پادرد شدند، ما هنوز به مرد نگهبان نرسیده بودیم دیدیم که برگشت، مردد بودیم که برویم یا بایستیم، تصمیم گرفتیم جلوتر برویم به او که رسیدیم خیلی خونسرد به سمتی اشاره کرد و گفت "سنگ های معدنی آنجا" و سپس به سمت دیگر اشاره کرد و گفت "تانکر آن طرف"، چشم های همه دنبال سنگ ها می گشت که مرد نقابدار ادامه داد:" اگر تا غروب آفتاب سنگ ها رسید شام به شما می دهیم و اگر بعد از غروب آفتاب برگشتید بروید در آن ساختمان بی پنجره بخوابید ، 24 پتو در آن هست، نفری دوتا، هر کسی مُرد پتوی او را بقیه تقسیم کنند، یعنی تکه تکه کنید... اگر کسی سروصدا کنه تا مرا از خواب بیدار کنه هم شلاق می زنم هم یک یا چند وعده غذا را قطع می کنم." مرد نگهبان از ما دور شد و به سمت ساختمان برگشت.

    دل همه از گرسنگی ضعف رفته بود، و باز بگو مگو شروع شد،من یادم آمد که نماز نخوانده بودیم، یکی اعتراض کرد در این گرفتاری چه وقت نماز خواندن هست، اما در مجموع به این نتیجه رسیدیم که نماز بخوانیم و در نماز از خدا کمک بخواهیم که راه نجاتی برسد، تیمم کردیم و به نماز ایستادیم، قبله را از آفتاب و ساعت تعیین کردیم و به زحمت با هم توافق کردیم. اولین روز نماز ما فرادی خوانده شد، اما روز های بعد پشت سر یک نفر که واردتر بود به جماعت ایستادیم. بعد از نماز هرکسی یک جور دعا می کرد و بقیه آمین می گفتند:

-         خدایا ما را از این گرفتاری نجات ده

-         خدایا در این بیابان به فریاد ما برس   

-         خدایا شر این آدم کش ها را از سر ما کم نما

-         خدایا ما را به همسر و فرزندان مان برسان

-         خدایا به ما قدرت تحمل این وضع را عطا فرما

-         خدایا مرگ را از ما دورگردان

-         خدایا به ما امید به نجات عطا کن و ترس از مرگ را از ما دور گردان

    بعد از دعا موقعیت تانکر وسنگ ها را بررسی کردیم، جایی که ما ایستاده بودیم و محل تانکر آب و محل سنگ سه راس مثلثی می شد که اضلاع آن حدود یک  کیلومتربیشتر یا کمتر بود. عطش و تشنگی ما را بر آن داشت که سریع به طرف تانکر آب حرکت کنیم.ناله بعضی همراهان بلندشده بود و طپش قلب درد سینه و تنگی نفس آنها را زمینگیر کرده بود، با روحیه ترین ما همان مرد دوازدهم بود، البته او هم جوان تر بود و هم لاغرتر و با اینکه قلب او مرتب درد می گرفت، اما از تنگی نفس و ضعف وسستی در او خبری نبود، چند بار پیشرو ها ایستادند تا پسرو ها به آنها برسند. مرد دوازدهم که صبح امروز داد می کشید "من نمی خواهم بمیرم"  حالا فریاد می زد و رجز می خواند و از مرگ بیزاری می جست و می گفت که تسلیم مرگ نمی شود" مرگ اگر مرد است گو نزد من آی ... تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ" سخنرانی اش در آن کویر لم یزرع برهوت و در آن هوای داغ  گل انداخته بود:

-         دوستان از مرگ نترسید، اینها می خواهند ما را بترسانند و ناامید کنند تا زودتر بمیریم و به منظور کثیف شان برسند، هر کس از مرگ بترسد مرگ به سراغ اوخواهد آمد و اگر نترسید مطمئن باشید که مرگ از ما می گریزد، ما دو سختی بزرگ در پیش داریم که این جلادان بر ما تحمیل کرده اند، بی غذایی و رنج کار در این کویر... آنها دوست دارند ترس از مرگ نیز به آن اضافه شود، شما با نترسیدن از مرگ آنها را آرزو به دل بگذارید.

-         ما که خواه ناخواه می میریم

-         بله درسته همه می میریم، پس چرا غصه داشته باشیم که مرگ کی خواهد بود. هر وقت می خواهد بیاید، من آماده ام، اما خود جلو نمی افتم  که جناب مرگ پا شو بیا منتظرت هستم، من از مرگ بیزارم اما از آمدنش هراسی ندارم.

-         آقا تکلیف ما را روشن کن، بترسیم یا نترسیم؟

-         نه از مرگ نمی ترسیم اما دوست هم نداریم که بمیریم

    یک کیلومتر در آن کویر راه زیادی بود و بخصوص  که هوا گرم بود وهمه تشنه هم بودیم، چاره ای نبود، هر چه این مرد دوازدهم روحیه می داد، اما من و بقیه هم  مثل من هر لحظه فکر می کردیم الان به کام مرگ می رویم و اسباب خوشحالی آن جلادان را فراهم می سازیم. الکی خود را خوش نشان دادن هم سودی نداشت. اگر این اتفاق چند هفته قبل رخ داده بود من خیلی راحت مرگ را می پذیرفتم، اما این چند روز که دل بر آن پرستار ماهرو بسته ام من نباید بمیرم، باید زنده بمانم و با همین سن و سال سعی کنم او را که به من این همه امید داده است خوشبخت سازم. عزم م را جزم کرده که هر طور شده زنده بمانم، هر لحظه نظر بر آسمان داشتم تا یک چرخبال و یا چرت باز فرود آید و ما را از این میدان مرگ نجات دهد. بالاخره به تانکر آب رسیدیم، مرد دوازدهم که کم سن و سال ترین ما بود و نا خودآگاه قبول کرده بودیم رهبر گروه ما باشد، توصیه کرد کمی در سایه تانکر استراحت کنیم و بعد جرعه جرعه آب بنوشیم و کسی یک دفعه آب نخورد. آب گرم بود و هر چقدر جرعه جرعه نوشیدیم عطش ما را نمی کشت. لیوان نداشتیم و همه از کف دست استفاده می کردیم و دلشوره اسهال هم به ما اضافه شده بود، هر کدام یک جرعه می نوشیدیم و به کنار می رفتیم تا نوبت به دیگری برسد و بعد از دوازده نفر دوباره نوبت ما می شد. با نوشیدن آب بعضی ها خیلی عرق کردند و نگران شدیم که عرق مرگ نباشد. با اینکه بعضی ها هنوز می خواستند آب بنوشند مرد دوازدهم در خواست حرکت کرد:

-         اگر آدم کش ها راست بگویند و ما شب به خانه متروکه برسیم و به ما غذا ندهند همه زخم معده می گیریم. با این درد قلب که همه داریم اگر زخم معده هم بگیریم که دو دستی خود را تسلیم عزرائیل کردن است و ما باید اراده کنیم که هر طور شده به این زودی خود را تسلیم ملک الموت ننمائیم

   در دل افراد نمی دانم چه خبر بود، اما بدون هیچ اعتراضی همراه مرد دوازدهم همه حرکت کردیم. راه هموار بود وتشنگی هم برطرف شده بود، اما خس خس  نفس ها بلند بود. به محل سنگ ها رسیدیم. بی انصاف ها کوله پشتی، فرغون، ظرف دسته دار یا وسیله دیگر برای حمل راحت سنگ ها آنجا نگذاشته بودند. مدتی در مورد نوع معدنی سنگ ها هرکس صحبت و نظری می داد ولی همه اتفاق داشتیم که این سنگ ها طلا و یا اورانیوم، پلاتین و نقره نیست، در مورد بقیه موارد به اجماع نرسیدیم. حداکثر دوسنگ هر کدام می توانستیم بر داریم، با اینکه می دانستیم با سنگ کوچکتر غذای کمتر به ما می دهند، ولی هیچ کدام حال سنگ بزرگ بر داشتن را نداشتیم اما همین سنگ های کوچک هر کدام چهار یا پنج کیلو وزن داشت و مشکل بزرگ اینکه باید آن را مانند هندوانه بقل می کردیم، چون راه دیگری برای گرفتن آن نداشتیم. لشکر دوازده نفر بی گناه محکوم به مرگ شده ما به سمت کلبه متروکه حرکت کرد. راه سربالایی بود و سنگ ها واقعا سخت و بدتر از اینها آفتاب به سمت غروب می رفت و اگر دیر می جنبیدیم آن شب باید بی شام سر بر بالین، البته اگر بالینی باشد، می نهادیم. چند بار مجبور به استراحت شدیم، مرد دوازدهم همه را به حرکت و عجله دعوت می کرد و از درد زخم معده می ترساند که از درد قلب خطرناکتر هست. دل مان می خواست زودتر برویم اما مگر این پاها و این نفس با ما همراهی می کرد. یک نفر در راه که از همه عقب مانده بود سنگ ها را رها و سینه اش را گرفت  و لحظه ای بعد دراز کشید. همه سنگ ها را ریختیم  و به طرفش بر گشتیم اشک در چشمان او جمع شده بود و مایوسانه  به ما می گفت که شما بروید. مرد دوازدهم گفت:" چاره ای نداریم ما زودتر برویم تا به شام برسیم، بعد اگر غذا به حدی بود که بتوانیم ما کمتر بخوریم و از سهم ما برای او بیاوریم، برای او می آوریم تا امشب زخم معده نگیرد... فردا خدا بزرگ است" با کمی مکث و تردید همه ناچار به طرف سنگ ها رفتیم، مرد دوازدهم هم مثل ما خم شد که سنگ ها یش را بردارد، اما ناگهان بر زمین نشست و با لحنی ترسان گفت:" آه!.. وای خدای من... خدایا خودت رحم کن" همه تعجب کردیم و به طرفش رفتیم که چه دیده است اینگونه هراسان شده است، از علت سوال کردیم، در حالیکه نزدیک بود گریه را سر دهد گفت:" من تا حالا از از عقرب و رطیل خون آشام در بیابان می ترسیدم، اما ..." چند نفر با هم گفتند:"اما چی؟"   با بغض جواب داد:" اما اینجا رد کفتار هست، من هرچه بر زمین دقت کردم که ردی حیوانی پیدا کنم چیزی ندیدم چه برسد بتوانم رد کفتار را تشخیص دهم. مرد دوازدهم ادامه داد:" دوستان من، من لاغر وسبک هستم اگر در بیابان مردم یا ناتوان و مانده شدم، یک لطف در حق من بکنید و جسم مرا به آن ساختمان برسانید من نمی خواهم طعمه و خوراک کفتارها بشوم..." صدای گریه اش بلند شد. یکی گفت:

-          مرد حسابی تو به ما می گفتی از مرگ نترسیم، حالا این چه ادا اطواره را انداختی؟ تو ما را دیوانه نکنی....

-         من از مرگ نمی ترسم، اما کفتارها خیلی بی رحم هستند من نمی خواهم با گاز و پنجه آنها بر بدنم از این دنیا بروم

     من که نگران غروب آفتاب و بی شام ماندن بودم، از جمع خواستم "زود حرکت کنیم تا به شام برسیم  امکان بحث در مورد دردناک بودن دندان کفتار در داخل ساختمان هم هست". سریع سنگ های خود را برداشته و نفس زنان حرکت کردم، این بار من جلودار همه بودم، بعد از کمی راهپیمایی دیگر توان ادامه نداشتم، سنگ ها را انداختم و نشستم تا استراحت کنم، دلم برای مرد مانده در راه می سوخت که امشب کفتارها او را زنده زنده می درند، اما دقت که کردم دیدم همه یازده نفر دیگر دارند می آیند و کسی جا نمانده است. همه پیش من برای استراحت نشستند. غیر از مردی که در راه افتاده بود بقیه سنگ های خود را همراه داشتند، او از نیاوردن سنگ ها عذرخواهی می کرد  و مدعی بود امشب بی شام می خوابد تا در همان ساختمان متروکه بمیرد اما خوراک کفتار بیابان نشود.

   سرانجام در واپسین لحظات به محل ساختمان رسیدیم، مرد نقابدار از انبار مهمات بیرون آمد و سنگ ها را برانداز کرد. ما سنگ ها را در محلی که می گفت ریختیم، دوازده بشقاب رویی بر زمین ریخته بودکه دستور داد برداریم از داخل یک قابلمه با یک ملاقه بعد از سوال که سنگ هر کدام ما کدام است مقداری غذا در بشقاب ما ریخت، هر چه دقت کردم تا ببینم برای آنها که سنگ بزرگتر آورده بودند چقدر بیشتر ریخته است به نتیجه ای نرسیدم. برای مردی که سنگ خود را جا گذاشته بود غذایی نداد. مرد دوازدهم هر چه التماس کرد که "فردا صبح سنگ مرد ناتوان را می آورد و به او رحم کنند" مرد نقابدار اعتنایی نکرد و بعد از اصرار مرد دوازدهم چنان ضربه ای با ملاقه بر سرش کوفت که فریاد و ناله او برخواست. مردی که سنگ نیاورده بود از مرد دوازدهم عذرخواهی می کرد و از او خواست که به خاطرش خود را به دردسر نیاندازد. مرد نقابدار نشانی چشمه آب شور را گفت، چندان نزدیک نبود، نشانی دستشویی را هم داد، آن هم در سمت دیگر بود. در تمام محوطه فقط بر سر دستشویی یک فانوس روشن بود. مرد نقابدار گفت:" اگر باد فانوس را خاموش کرد شب بیرون نیایید و گرنه کفتارها شما را می خورند" و سپس به داخل زاغه مهمات رفت و در راه بست.

     ما سریع شروع به خوردن غذا نمودیم، قاشق به ما نداده بودند و با دست غذاخوردن خیلی سخت بود، ظاهرا آب گوشت بود، اما هیچ کدام گوشتی ندیدیم بلکه بیشتر پیاز آن هم نپخته داخل آن بود و نان راهم خرد کرده در آن ریخته بودند، مرد دوازدهم غذایش را به مرد بی غذا تعارف کرد، اما او خجالت می کشید، بدون آنکه دستان مان را شسته باشیم غذا می خوردیم و سرکشیدن از لبه بشقاب بهتر از با دست خوردن بود. با همه این مشکلات نگذاشتیم که مرد بی غذا گرسنه بماند.

     یک نفر به سمت دستشویی رفت، خبر بد بود یک آقتابه بیشتر آنحا نبود و آن هم آب نداشت،با آفتابه خالی و بشقاب غذا دسته جمعی به طرف چشمه حرکت کردیم هوا رو به تاریک می رفت و با اینکه مهتاب هم در آسمان بود، اما دید چندان کافی نبود.به هر حال به چشمه رسیدیم، به اندازه شیر سماور آب از زیر تپه کوچکی از یک ناودان فلزی به داخل برکه پای آن می ریخت، بشقاب ها را در برکه بدون مایع ظرفشویی شستیم، آب را مزمزمه کردم بیش از آنکه شور باشد تلخ و بد طمع بود، وضو ساختیم، قرار شد در دستشویی طوری در آب صرفه جویی شود که سه نفر با یک آفتابه آب سر کنند. هر بار سه نفر باهم به کنار چشمه می رفتند و با آفتابه پر بر می گشتند، قرار شد از فردا همه در روز رفع حاجت کنند که شب با این مشکل مواجه نشوند، برای یکی دو نفر دیابتی هم، گروه آخر آفتابه پرآب را در دستشویی گذاشتند.

    در تاریکی پتوها را بر داشتیم و تکان دادیم که در آن عقرب و رتیل نباشد، مقداری دلخوری در محل خوابیدن پیش آمد، از جلوی در خوابیدن، البته دری نداشت، همه می ترسیدند و کنج دیوار طرفین طرفدار زیاد داشت. با وساطت و میانجی گری مرد دوازدهم اوضاع به ظاهر به خیر گذشت و خودش قبول کرد که جلوی در بخوابد. مدتی بر روی پتو ها دراز کشیده و همه از زندگی مرفه خودمان صحبت می کردیم که چند شب قبل کجا خوابیده و حال در کجائیم و چه بر سر ما خواهد آمد. گر چه خسته بودیم اما بیخوابی و بد خوابی به سراغ ما آمده بود. البته بعضی ها راحت خوابشان برد اما صدای خرناس آنها گوش فلک را کر می کرد.

***********

    امروز که دوباره دفترچه خاطرات را به من برگرداندند، حدود دوماه گذشته است. دفترچه خاطرات نوشتن سرگرمی خوبی شده بود، اما ناگهان از من گرفتند، اول خیلی ترسیدم، به خاطر جملات دزد وجلاد که بر علیه آنها نوشته بودم، تا چند روز نگران بودم که مرا مورد اذیت و آزار بیشتر قرار دهند. اما هیچ اتفاقی نیافتاد، چند بار درخواست برگرداندن دفترچه را نمودم ، اما هیچ جوابی به من ندادند تا اینکه امروز آن را به من برگرداندند، فکر کنم دوماه گذشته است و حوصله ای برای نوشتن مانند آن روزهای اولی که دفترچه را به من داده بودند ندارم. معلوم نیست کی دوباره از من بگیرند و یا اصلا نگیرند.

    در این دوماه ایام بسیار سختی بر من گذشت، اگر چه هیچ کدام از جمع دوازده نفر نمردیم، اما به شدت همه زار و نحیف شده ایم و رمقی در تن ما نمانده است، لباس های مان برای ما گشاد شده و حتی پودر رختشویی هم به نداده اند که آنها را شتشو دهیم،   استحمام در زیر نور داغ آفتاب در کنار برکه پایین چشمه انجام می دادیم. هفته ای یک بار یک صابون کوچک به همه ما می دادند که کفاف  استحمام را هم نمی کرد.

    گرفتن ناگهانی دفترچه خاطرات فرصت باقی نگذاشت تا برنامه صبح روز بعد از استقرار در این زندان استثنایی را داشته باشم، فردای آن روز، بعد از نماز صبح  و قبل از طلوع آفتاب به سمت تانکر آب رفتیم، گرچه نسبت به روز قبل عطش کمتری داشتیم، اما برای پیشگیری از تشنگی تا می توانستیم آب نوشیدیم، سنگ ها را راحت از دیروز به مقصد رساندیم و مرد نقابدار بعد از رویت سنگ ها به ما صبحانه داد، به اندازه کف دست نان و معجونی شبیه حلوا ارده که نفهمیدیم از چه موادی درست شده بود.   بعد از کلی بحث در بین ما که چه زمانی برای سنگ ناهار برویم، به این نتیجه رسیدیم که هر چه هوا خنک تر باشد برویم بهتر است، گرچه معترض هم داشتیم که عقیده داشتند دیرتر برویم تا فاصله نوشیدن آب صبح و عصر زیاد نشود و در گرمای روز کمتر تشنه شوند. ناهار و شام اکثرا یک جور بودند، البته گاهی چیزی شبیه به آش به ما می دادند. تنها جمله ای که از مردان نقابدار آن هم با لحن بسیار عصبانی می شنیدیم این بود که " چرا شما نمی میرید... چقدر جان سخت هستید" و در مقابل این جمله مرد دوازدهم به ما روحیه صبر و استقامت می داد  و بسیار امیدوار بود که راه نجاتی مهیا شود.

     روزهای تکراری ما بسیار سخت می گذشت، تنها کار ابتکاری ما آوردن چند سنگ برای مبادا تا نزدیکی ساختمان متروکه بود تا اگر روزی شخصی نتوانست به هر علتی سنگ نیاورد، از محل این سنگ ها، سهم او را جبران نماییم. مشکل بزرگتر این بود که هم آب تانکر تمام شد و هم دپوی سنگ ها به اتمام رسید که مرد نقابدار با خبری سخت ناراحت کننده و غافلگیرانه خبر داد که 500 متر آن طرف تر تانکر آب شیرین دیگری هست  و 600 متر دورتر دپوی دیگری از سنگ ها هست که می توانیم برای سهمیه ناهار از آنها استفاده کنیم. کاش فاصله آب و سنگ در همین حد باقی می ماند، با تمام شدن اینها تانکر بعدی و محل دپوی دیگر سنگ ها باز دورتر شد، به طوری که دیگر امکان استراحت در روز برای باقی نماند و برای رفع عطش و گرفتن سهم غذا تمام روز را در حرکت بودیم.

     در این چند روز آنقدر فرصت کم داشتیم که نه وقت و نه حوصله برای نوشتن نداشتم، اما امروز که دیگر همه چیز تمام شده است حالا دوست دارم بنویسم. بر عکس هر روز صبحانه خوب به ما دادند و گفتند که "برای سنگ ناهار نرویم، دیگر احتیاجی به سنگ آوردن نیست" به جای خوشحال شدن همه وحشت کردیم، به خصوص که سروکله یک کامیون پیدا شد و پشت سر آن یک ماشین شاسی بلند که همه شماره های عقب و جلو را گل گرفته بودند، راننده ها نقاب داشتند، یک زن که ماسک سفیدی به صورتش زده بود هم پیاده شد، هر دوازده نفر در سایه ساختمان کنار دیوار نشسته بودیم و همه انتظار حادثه غیر عادی و البته خطرناک را انتظار می کشیدیم.

     صدای زن را فوری شناختم، خواستم به طرف او بروم که مرد نقابدار مانع شد و خیلی مودبانه خواهش کرد بنشینم. زن همان پرستاری بود که به او دل بسته بودم، سخنرانی خود را شروع کرد:

-              ما دوست شما هستیم، برنامه خشن ی که برای شما اجرا شد در جهت کاهش وزن شما و نجات قلب و عروق شما از بیماری بود، ما اطلاع پیدا کردیم که مشکل قلب شما جدی نیست، اما اگر رژیم غذای خود را به شدت مهار نکنید و از پشت میز و دکه خود بیرون نیامده و فعالیت بدنی مناسب نداشته باشید، بزودی بیماری قلب بر شما عارض و نابودتان خواهد کرد. به نظر ما راه درمانی شما جراحی و گذاشتن فنر در رگ قلب و یا مصرف داروی گشاد کننده عروق نبود، ما پا در گلیم کسانی نمودیم که با ترجیح منافع مادی سعی جدی در گفتن این حقیقت به شما را نداشتند، در حال حاضر نیز ما جرات رویارویی با گروههای مافیایی تولید کننده تجهیزات جراحی قلبی و داروی جدید ساخت انحصاری مرتبط و گروه های صادر کننده از آن ور آب، و هم چنین شبکه قدرتمند وارد کننده تجهیزات جراحی قلبی و داروهای انحصاری  را نداریم. فقط اینها نیستند که از سایه شوم آنها می هراسیم. بلکه این ترس از قسم شکستگان که فقط به تامین سخت سرمایه لازم برای هزینه آسان در برنامه های توریستی سرزمین از ما بهتران، می اندیشند بیشتر می هراسیم. برای اینها که عناوین پر طمطراق استاد و پنجه طلا بر خود می بندند مهم نیست که مخاطب شان کیست و حتی چه جایگاه مالی و یا روحی دارد و با اجرای خشونت بار برنامه تامین هزینه توریستی سالانه یا فصلی و حتی ماهانه آنها که البته عناوین پر طمطراق تر سفر علمی به سرزمین از ما بهتران را همراه دارند، خانواده ای را از هست و نیست می اندارند و روحیه و سلامت روانی افراد را شدید آزرده می سازند.

-         واضح تر صحبت کن... اینها که می گویی کی هستند؟ اصلا خود شما چه کاره هستید؟ با اجازه کی این همه بلا سرمان آورده اید؟

-         واضح تر از این توضیح ندارم. شما باید با هزینه سنگینی جراحی قلب می شدید. روش نوین جراحی که جان هزاران نفر را در جهان نجات داده است و امید به زندگانی را افزایش داده است برای شما نیازی نبود، شما اضافه وزن داشتید و بی تحرک بودید، اما کسی این موضوع را به شما نگفت و اگر هم گفت جدی نگفت، اما برعکس آنچه در حق شما لازم نبود خیلی جدی در شما ترس ایجاد کردند، پول کلانی از شما اخاذی می گردید، شما با کمال میل پرداخت می کردید چون حفظ جان تان مهم بود، پشت پرده این اتفاق شوم و غیر انسانی می دانید چه کسانی بودند؟ در این سوی آب سهامداران شفاخانه های خصوصی و عاملین زیر میز و روی میز بگیر  و هم چنین جماعت وارد کننده تجهیزات انحصاری که مسئولیت رونق اقتصاد گردشگری سرزمین های از ما بهتران را داشتند و آن طرف آب تولید کنندگان و صادر کننده های تجهیزات و داروهای انحصاری همگی دست به دست هم داده قرار داده بودند. قدرت این افراد و شبکه ها زیاد است و در افتادن با آنها سخت و خطرناک، ما 11 لقمه پر چرب و نرم را از دهان این شبکه در آوردیم، برای ما کار پرخطری بود اما به کمک دوست مان مرد دوازدهم که در جمع شما بود، موفق شدیم، شما امروز نه تنها بیمار قلبی نیستید، بلکه با کاهش وزن خوب توانایی های ارزشمندی را به دست آورده اید، به خودتان نگاه کنید، چقدر نسبت به دو ماه پیش توانمند تر شده اید، اندام شما به حال طبیعی برگشته است. برگشت شما باعث خوشحالی خانواده شما خواهد شد، البته ممکن است متوجه تلخی هایی هم بشوید، این تلخی ها هشدار دهنده است، اقدام ما مثل یک مرگ کوچک شما را متوجه می کند که این همه حرص و طمع و مال اندوزی و فشارهای روحی که برای کسب مال به خود وارد کرده اید، چه کاربردی برای شما و چه کاربردی برای اطرافیان شما داشته است، پس نتیجه بگیرید با وقوع مرگ واقعی و غیر قابل برگشت بر اموال شما چه می گذرد و نتیجه نهایی خواهید گرفت که اینگونه حرص و جوش و فشار به جسم وجان برای مال صحیح نیست.

-         ما که 12 نفر هستیم، این 11 و مرد دوازدهم جریان ش چیست؟( همه به مرد دوازدهم که سرش را پایین انداخته بود خیره بودیم)

-          مرد دوازدهم یک تکنسین اورژانس با مهارت بالا می باشد که داوطلب شد با ما همکاری کند که اگر اتفاقی برای شما افتاد از حادثه ناگوار پیش گیری کند، دو مرد نقابدار هم در کار امداد و احیا تبحر داشتند، هزینه این کار و حقوق این افراد از محل پول یک نفر از شما که در دست ما بود پرداخت شد، ما مابقی هزینه را به او بر می گردانیم و از او تقاضا داریم هویت ما را فاش نسازد، افرادی که قبلا پولی به شفاخانه های خصوصی و عاملین پرداخت کرده بودند، اگر ورثه آنها باز پس نگرفته باشند می توانند بروند و محترمانه پس از کسر هزینه های انجام شده مابقی را دریافت دارند. کسی هوس پی گیری و شکایت نکند، مصاحبه تلویزیونی و مطبوعاتی هم نکنید، ضرری که شما به این شبکه خطرناک زدید در مقایسه با برنامه های گسترده آنها رقم ناچیزی است، اما اگر بخواهید اطلاع رسانی کنید و این ضرر را مسری و فراگیر نمائید، برای اثبات بی فایده بودن اقدامات انجام شده در جهت کاهش وزن و توانمند سازی شما به روش غیر مرو نظر آنها، شما راهمگی به طرز مشکوکی تلف خواهند کرد. گروه ما حق الزحمه خود را گرفته است و الان شما را ترک می کنیم، برای شما انواع شیرینی و میوه را آورده ایم، همین جا خود را امتحان کنید، پول مختصری بابت هزینه سفرتان از پول همان فرد بین شما هم به شما می دهیم، آن فرد اگر دوست داشت خود را معرفی کند و شما اگر خواستید بعد در حق اش جبران کنید

-         شما می روید با چی سفر کنیم، با کامیون؟

-         اجازه دهید صحبت من تمام شود، اول خود را امتحان کنید، اگر به دنبال شیرینی رفتید تمام تلاش دوماهه شما هدر خواهد رفت و به زودی گرفتار آن شبکه های مخوف خواهید شد و اگر با میوه ساختید امید هست که به خواست خدا در خوشی و خرمی با خانواده زندگی کنید،  البته باید هوشیار باشید که دچار دوستی خاله خرسه نشوید، وقتی به خانه رسیدید خیلی ها که قدر این کاهش وزن شما را نمی دانند در مهمانی و غیر مهمانی سخت ازشما پذیرایی می کنند، مواظب باشید، آن مهمانی ها و پذیرایی امتحان دوم و دائمی شماست، آنجا شکست نخورید برنده نهایی هستید این تپه ماهورهای بالا هیچ خطری ندارد، هیچ چاله نمکی ندارد، پشت این تپه ها جاده آسفالته قرار دارد که روزانه هزاران وسیله نقلیه عمومی و شخصی از آن رد می شوند، گرچه کمی سربالایی و سر پائینی دارد ولی مسافت آن از نصف اینجا تا محل تانکر آب هم نیست

    صدای همهمه از جمع بلند شد، راه نجات بقل گوشمان بوده است، ادامه صحبت آن خانم پرستار که فقط من او را شناخته بودم بیشتر عذرخواهی و توصیه های سلامتی بود، راننده ها، مردان نقابدار و مرد دوازدهم  درِ آن انبار مهمات مرموز را باز کردند ما همیشه فکر می کردیم چند نفر با تفنگ در آن مستقر هستند، اما چند تخت پزشکی و لوازم اورژانس و احیا و کپسول های اکسیژن و دو موتوربرق  و چند وسیله آشپزی و مواد خام خوراکی،  کپسول های گاز و یخچال بود که همه را بار کامیون کردند، پتو ها و بشقاب های رویی را هم بار کردند، در زمانی که آنها وسایل را بار کامیون می کردند، خانم پرستار افراد را تک تک به نزد ماشین  فرا می خواند و بسته شیرینی و میوه تو راهی  و مقداری پول را به آنها می داد، با اینکه خیلی از جمع 11 نفره ما نسبت به این رفتار خشن باصطلاح درمانی عصبانی بودند، اما گیجی ناشی از وقایع این دوماه و ناباوری آزادی و نجات باعث شد همچون بره ای مطیع اطاعت می کردند، آخر از همه مرا صدا زد، پشت ماشین دور از چشم ده نفر دیگر ماسک را از صورتش برداشت، قطرات اشک را در چشمان او دیدم:

-         خیلی نگران بودم ... الحمدا... به خیر گذشت

-         این چه بلایی بود سرم آوردی؟

-         اگر می گفتم باید برای کاهش وزن اقدام کنی و قلب تو سالم هست قبول می کردی؟

-         نه

-         دوست ندارم بقیه متوجه طولانی شدن صحبت ما بشوند، ( پاکتی را به من داد) تمام صورت هزینه در این پاکت شرح داده شده است، حتی محاسبه پولی که امروز به ده نفر دیگر دادم، مقداری پول نقد هم برای خودت گذاشتم، بقیه پولی که به من هدیه دادی بودی را به حساب خودت واریز کردم و فیش آن در پاکت هست

-         چرا؟

-         خوب دیگه، امیدوارم از خرجی که در پولت انجام دادم راضی باشی

-         هدیه بود مال خودت بود

-         اما عجب پوست صورت ت برنزه شده، ببخشید پیش بینی لباس را نکردم، این لباس ها هم که حسابی برای شما گشاد شده، در خانه لباس جوانی ها تو داری؟ البته الان هم شما جوان شدی

    با آمدن مرد دوازدهم به سمت ما صحبت مان قطع شد، مرد دوازدهم گفت:

-         حاجی یک لطف در حق ما بکن، اگر شما را بردند آگاهی برای چهره نگاری من ، یک قیافه عجیب و غریب از من درست کنید، که هرگز مرا شناسایی نکنند، مرا بدبخت بیجاره نکنید

-         ( باخنده) اول من شما را لو می دهم

-         دست شما درد نکنه حاجی، اذیت را یک نفر دیگر کرده بعد شما  مرا لو می دهی

     هر سه بلند خندیدیم ، کامیون حرکت کرد، راننده و یک مرد نقابدار آمدند، خانم پرستار با تکان دادن دست با من خداحافظی کرد، ماشین ها رفتند و ناپدید شدند، ما 11 نفر حیران و البته آزاد ماندیم. من شیرینی ها را دور ریختم، چند نفر دیگر هم این کار را کردند، اما بعضی مردد بودند، یک نفر که همان روز اول نتوانسته بود سنگ ها را به مقصد برساند، گفت:" من فقط یک امروز این نان خامه ای ها را بخورم،  دیگر نخواهم خورد... ای بابا دلم لک زد این دوماه نه کبابی نه کره ای  نه نان شیرینی..."

    موقع خروج از آنجا سری به انبار مهمات معدن  متروکه زدیم، خالی بود، سبک بال و راحت حرکت کردیم.

     الان که این آخرین خط را می نویسم، در بلند ترین نقطه خط الراس تپه  ماهورها نشسته ایم ، تپه ماهور های سنگی و محکم که تا صبح امروز آن را حفره های مرگ تصور می کردیم. در حالی که پهنه وسیع کویری که دو ماه سخت را در آن گذراندیم ساکت و آرام در دید ما قرار دارد، در سراشیبی آن سمت دشت بزرگ دیگری دیده می شود که یک جاده شلوغ پر از ماشین با سرعت بالا درحرکت بی توجه به ما که در بالای آن تپه آنها را نظاره می کنیم عبور می کنند. تا چند لحظه دیگر سوار یکی از آنها خواهیم شد.

پایان

مهدیشهر فروردین 91

دود دوست داشتنی ( غیر داستان)

دود دوست داشتنی

دود چیست؟ حاصل هر آتش دوچیز است دود که به هوا می رود و خاکستر که بر زمین می نشیند، اما ما آتش را نه به خاطر دودش می خواهیم و نه خاکسترش به کارمان می آید، بلکه همه مشتاق  گرمی و نور آن هستیم که جانمان را در سرما نجات دهد، شب تارمان را روشن سازد، غذای مان را با آن بپزیم و آهن سخت را به دلخواه نرم کنیم و هزاران سود دیگر .

مشهورترین سوختن مربوط به عنصر با ارزش کربن می باشد که حاصل آن گازکربنیک می باشد که عامل مهم گرم ماندن زمین، باران اسیدی( اسید کرنیک) و فعل و انفعالات در سنگ های آهکی می باشد، اما همیشه کربن تنها پیدا نمی شود که بسوزد و ده ها خالص و ناخالص به همراه آن می سوزد و علاوه بر گازکربنیک انواع دیگر گازها تولید که حاصل آن رنگ و بوی دود را شکل می دهد.

جز مواردی خاص و عمدتا خرافی همیشه دود مقبول نبوده است، جادوگران و رهبانان برای ایجاد فضای مطلوب تاثیر گذار صحنه های مراسم خود را با دود مبهم می ساختند و هنوز هم مرسوم است که برای جلوگیری از چشم زخم اسفند دود کرده و گاه در جلوی عروس و داماد به حدی دود اسفند بر پا می شود که سرفه  و اشکریزش زحمت آرایشگر را به هدر می دهد. اما استفاده مفید دیگر در علامت دهی در دوردست می باشد، این را خودم قبل از اینکه به مدرسه بروم در کودکی به خوبی درک کرده بودم، بابابزرگ مهربان من وقتی از شهر به ییلاق بر می گشت، در دامنه بالای کوه ، نزدیک گردنه در محلی مشخص دود بر پا می کرد و من ذوق می کردم که تا ساعتی دیگر بابابزرگ مهربان می رسد و برای من گرمک یا طالبی یا خربزه از شهر می آورد، آن سال های شیرین کودکی دوست داشتنی ترین دود برای من دیدن دود در آن نقطه از کوهستان بود. البته بعد ها شنیدم شبکه قدرتمند اسماعیلی با همین روش از قلعه الموت قزوین فرمانی را در کمتر از ساعتی به سمرقند و ماورا النهر رسانده و گزارشات برای حسن صباح از اقصی نقاط با ابزار رمزی قطع و وصل دود در اندک مدتی واصل می شده است.

غیر از مورد فوق همیشه از دود بد شنیدم و بد دیدم، بدترین آن دود سیگار بود که جیب بسیاری را خالی و جان آنها را ویران ساخته بود. و از وحشتناک ترین دود ها، دود آتش سوزی ها که با شیون و جیغ و داد و آژیر همراه بود. و البته خواندم که دود آتشفشان ها بسیار هولناک و یا آتش سوزی جنگل های بزرگ نیز به اندازه خود ترسناک می باشد.

در سال هایی که در بلندی های البرز در سیاه چادر زندگی می کردیم، دود با زندگی ما عجین شده بود و سیاه چادر از دود هر روزه درون آن سیاه تر بود و در باران از کناره های چادر روان آب سیاه رنگ نشان از شدت دود گیری سایه انداز بالاسرمان داشت و حال تصور کنید که بر شاخک ها و چین های بینی، حلق و حنجره، نای و نایژه و ریه ما چه گذشته است.

گرچه بعد از انقلاب نفت و چراغ نفتی به ییلاق عشایر راه باز کرد و جهاد سازندگی به بهانه حفظ جنگل و مرتع نفت و گاز را به تا کنار سیاه چادر ها می رساند، اما در بیشتر سال های نوجوانی ام سرکار با گون و کنگر و دیگر هیزم های بوته ای بود و چه سخت می گذشت بر نفَس ام آنگاه که حساسیت به دود مرا از کنار اجاق متواری می ساخت. بیشتر از جهاز تنفس، دیدگان حساس من بود که فوری تر می گشت و سوزش شدید آن، پشت دست سیاه شده را برای مالش بی فایده چشمان به بالا می کشید.

سخت ترین لحظه های با دود، پختن آرشه از پنیر بود، تنظیم شعله بسیار مهم بود، اگر اندک بود کار پیش نمی رفت و اگر شدت می یافت کف دیگ داغ و پنیر را سوزانده و آرشه با لکه های سیاه می شد که تکدر مادر زحمتکش را به همراه می آورد. دود زایی اجاق در زمان سرکوب آتش شعله ور اجتناب ناپذیر بود و مرارت فوت کردن و دمیدن برای شعله گرفتن آتش خاموش و تحمل دود و اشک ریزش و سوزش چشم و گلو  نفرتی سخت از پدیده دود در من ایجاد کرده بود.

از آلودگی هوا و مشکلات تنفسی و گرمای زمین نیز بسیار خواندیم و شنیدیم و همیشه از دود و دودزایی بیزار و متنفر شدیم، در جنگ نیز هرگاه دود در زمین خودی می دیدیم دل و جان مان می لرزید که دشمن سرمایه ما را به آتش کشیده و خدا خدا می کردیم که آتش و دود هرچه زودتر مهار شود.

در میان این بدی و بیزاری از دود خاطره ای را از سال های سخت دفاع مقدس، از منطقه پیرانشهر نقل نمایم.

" پیرانشهر از شهرهای زیبای آذربایجان غربی در منطقه ای بسیار خوش آب و هوا و دشتی حاصلخیز با دو رود پرآب چم لاوین و چم بادین آباد از سرشاخه های اصلی زاب و از قطب های اقتصاد کشاورزی فعال و خود کفا به خصوص در تولید چغندر قند می باشد. کارخانه چغندرقند آن مشهور و تولیدات آن در آن سال های سخت دفاع در تامین قند وشکر سهمیه بندی شده بسیار مغتنم بود. اما یک روز غم انگیز خفاشان آهنین بال دشمن، ناتوان از رویارویی مستقیم با شیردلان رزمنده، آتش کینه خود را بر آن کارخانه فرو ریختند و دود و آتش خط تولید قند وشکر را از کار انداخت و غم بر دل همه نشاند. شاید یک شبانه روز بیشتر نگذشته بود که یکی از نگهبانان پایگاه فریاد شادمانی سرداد:{ بچه ها دود... دود... دود... کارخانه قند...} همه نگاه ها به سمت کارخانه قند چرخید، دود سفید رنگی از دودکش کارخانه به هوا بر می خواست، چقدر دیدن این دود همه سربازها و بسیجی های داخل پایگاه را به وجد آورده بود، بعضی ها صلوات می فرستادند، برخی تکبیر می گفتند و گروهی کف می زدند و هورا می کشیدند، به دود سفید خوشرنگ که با باد در بلندای دودکش کارخانه می رقصید اشاره می کردند، به هم تبریک می گفتند، کارگران کارخانه  را تحسین می کردند، دود سفید کارخانه نشان می داد که بمباران روز قبل کارخانه را نابود نکرده و کارگران جهادگر توانسته اند در این اندک زمان آثار حمله دشمن را خنثی و بار دیگر خط تولید قند و شکر را راه اندازی کنند. آن دود و تماشای آن لذت بخش بود و بعد از آن تا زمانی که در پیرانشهر بودم، از دغدغه های ما بود که همیشه حلقه های خوشرنگ و رقصان دود را بر دود کش کارخانه ببینیم"

حال سال ها از آن سال های سخت گذشته است و باز بحث مخالفت با دود و دودزایی همه جا متداول می باشد، من در مسیر روزانه خود کارخانه ای را می بینم که دود کش های آن دود سفید و گاهی هم تیره به هوا می فرستد، چون در کشور جز در فرودگاه ها خبری از نصب باد نما در حاشیه جاده ها نیست، اول از همه از جهت دود و زاویه آن نسبت به دودکش، از جهت و شدت باد مطلع می شوم که البته مربوط به علاقه شخصی من به هواشناسی مربوط می شود.

اما از بهره ویژه بابت جهت و شدت باد گذشته، نظاره این دود واقعا دوست داشتنی است، کارخانه ای با همه مشکلات اقتصادی همچنان فعال است، کارگرانی در آن کار می کنند، مواد اولیه ای از معادن استخراج می شود که آنجا نیز اشتغال است، ارزی از کشور به اجنبی داده نمی شود و ایرانی دسترنج هموطن ایرانی را استفاده می کند. وقتی می شنوم که انبوه کارخانجات و کارگاه ها در هجوم بی امان کالا های ارزان قیمت و ظاهر فریب تاب رقابت نداشته و دود کش خود را خاموش می کنند، به همان اندازه می رنجم که در سال های جنگ بمباران دشمن کارخانه ای را از کار می انداخت و بر عکس هروقت دود سفید را بر برج دود کش ها رقصان با باد نظاره می کنم، شاد می شوم، کارگرانش و مدیرانش  را تحسین می کنم که در این سال های سخت رقابت با هجمه در هم کوبنده َواردات کالاهای ارزان و بی کیفیت خارجی توانسته اند تولید ملی خود را به کوری چشم اجنبی سر پا نگه دارند.

برای ما سخت است نظاره خاموشی دود کش های کارخانه های وطن باشیم تا از دودکش کارخانه دیگری در سرزمین های دور دود بیشتری متصاعد شود.

نامه بادگیران

علی محمد بهترین دانش آموز مدرسه ما بود، از دوران ابتدایی با هم دوست بودیم، همیشه میز ما در هر کلاسی کنار هم بود، در تعطیلات و بیرون مدرسه نیز با هم بودیم، و تابستان ها چه همراه گوسفندان یا در کمک به بزرگترها در درو و برداشت زراعت از هم جدا نمی شدیم.

      روستای ما در دامنه یک تپه بزرگ مشرف بر یک دشت وسیع کویری قرار دارد، امتداد تپه ماهورهای پشت روستا به کوههای بلندی می رسد که از آرزوهای کودکی من بود که بر بالای آن قله ها صعود کنم. خانه های روستای ما از سنگ و گل و خشت می باشد. خیابان و کوچه نداریم و هر کس دور خانه اش محدوده ای را حصار کرده و احشام و خرمن و توقفگاه تراکتور یا وانت در آن محدوده پراکنده می باشد.

     آب روستا از قنات بزرگی می آید، که به همت جهاد سازندگی لایروبی و باز سازی شده است و بزرگترها دیگر دغدغه ریزش قنات و قطع آب را ندارند. البته جهاد  کارهای دیگری هم برای ما کرده است. حمام عمومی، 3 مدرسه ، خانه بهداشت  و مسجد ساخته شده ، برق و تلفن به روستا رسیده و جاده روستا تا اتصال به  جاده اصلی آسفالت شده است.

     دیگر از آنچه بزرگترها و پیران دوست داشتنی ما از سختی های زندگی گذشته شرح می دهند، در روستای ما خبری نیست، آنها شکر گذار هستند، و برای امام و رهبری همیشه دعا می کنند. اما جوان ترها اینگونه فکر نمی کنند و نالان هستند.

      ما هم آن روز ناراحت بودیم، همه دانش آموزان کلاس غم بر چهره داشتند، حتی معلم ها و دبیرها هم ناراحت بودند، بیشتر از همه اینها من ناراحت بودم. علی محمد بهترین دوست هم کلاسی من برای همیشه از ما خداحافظی می کرد. بار دیگر  یک صندلی به  صندلی های خالی کلاس ما اضافه می شد. دبیر محزون کلاس را تعطیل کرد تا به بدرقه علی محمد برویم. وقتی به جلوی خانه او رسیدیم، تمام اثاثیه خانه شان را در وانت گذاشته بودند. بقیه مردان و زنان آبادی هم برای بدرقه پدر و مادر علی محمد آنجا جمع شده بودند. پدر علی محمد به دیوار خانه کاهگلی که سالیان سال در آن زندگی کرده بود می نگریست، نگاهش را چرخاند، از دشت تا تپه ماهورهای پشت روستا و کوههای دور دست را از نظر گذراند و با بغضی سنگین از بدرقه کنندگان خداحافظی کرد، صدای وانت بار برخواست، چرخ ها به چرخش درآمد و و با بجا گذاشتن گرد وخاک علی محمد و خانواده اش را با خود برد. خانه ای دیگر بر خانه های خالی روستای ما افزوده شد.

     اولین روزی که مدرسه راهنمایی روستای ما را ساخته بودند، در دو نوبت صبح و عصر جمعیت دانش آموز در آن موج می زد، حتی به فکر ساختن دبیرستان هم بودند، اما در این سال ها آنقدر مدرسه خلوت شد که حتی با یک نوبتی و مختلط کردن دانش آموزان امید چندانی بر تداوم آن باقی نگذاشته است. ما در کلاس دوم راهنمایی 8 دانش آموز پسر و 5 دانش آموز دختر بودیم که با کوچ علی محمد تعداد ما به 12 نفر رسید.

     با همه امکانات روستا درآمد کشاورزی و دامداری برای امرار معاش همه کافی نبود، لذا عده ای مجبور بودند که دل از دام و زمین کنده، یا رها سازند یا به دیگری بسپارند و راهی شهرها برای کارگری می شدند و در نهایت خانواده خود را نیز کوچ می دادند. روستای پر جمعیت ما روبروز خالی تر می شد و بیم آن می رفت که سال آینده مدرسه راهنمایی تعطیل شود و ما هم اگر بخواهیم تحصیل را ادامه دهیم به شهر کوچ کنیم.

    اما من روستا را دوست داشتم، بچه های دیگر هم دوست داشتند، حتی علی محمد هم با گریه و ناراحتی از ما و روستا جدا شد. این سرنوشت قابل پیش بینی همه ما بود، سرنوشت و پایان غم انگیز روستای ما بود. به تکاپو افتادیم، نخستین جرقه در کلاس درس جغرافیا آغاز شد:

-          آقا اجازه... چرا جمعیت شهرها هر روز بیشتر و بیشتر می شود و جمعیت روستاها روز به روز کمتر؟

-          شهرها و تمدن ها ابتدا در کنار رودهای بزرگ تشکیل شد، کنار رود کشاورزی منبع درآمد بود و شهر محل استقرار حکومت ها و بازاری برای داد وستد مردم روستاها شد. هر چه کشاورزی و کسب درآمد در روستا های تابعه آن شهر ها بیشتر می شد شهر ها بزرگتر و پررونق تر می شدند

-          آقا اجازه... خیلی از شهرهای بزرگ در کنار رود ها قرار ندارند

-          در گذشته ها شهرهای بزرگ معمولا در مناطق پر آب  ایجاد می شد، اما همیشه کشاورزی عامل ایجاد یک شهر بزرگ نیست، گاهی یک شهر در محل یک چهارراه عبور کاروان و بازرگانان ایجاد می شده است، گاهی یک بندر تجاری به یک شهر بزرگ تبدیل می شده است. در سال های اخیر صنعت باعث ایجاد شهرهای بزرگ شده است. یکی از مهم ترین عامل ایجاد شهرهای بزرگ  علاقه های مذهبی مردم است، شهر مکه و مدینه  و کربلا در بیابان قرار دارند. اما به خاطر علاقه مردم و رفت و آمد زیاد زایرین به شهر های بزرگ تبدیل شده اند. شهرهای مشهد و قم در ایران به برکت وجود مبارک امام رضا و خواهرش روبروز بزرگتر و با شکوه تر می شوند.

-          آقا اجازه ... چرا شهرهای مذهبی بزرگ هستند؟

-          هرساله میلیون ها نفر از سایر شهرها به قصد زیارت امام رضا به مشهد می آیند، این افراد در مدت اقامت به مسکن و غذا و سایر امکانات زندگی موقت نیاز دارند. افراد زیادی به شغل خدمت به زایرین مشغول هستند. هتل های زیادی ساخته می شود، فروشگاه زیادی ایجاد می شود تا نیاز زایرین فراهم شود، حتی زایرین از روستا و شهر های کوچک خرید های کلی سالیانه خود را در آنجا انجام می دهند ، برای بستگان خود سوغات تهیه می کنند، ساخت و سازها زیاد می شود و جمع زیاد شاغلین خود و خانواده شان برای رفع نیازهای روزمره باعث اشتغال جمع دیگری می شوند و مجموعه اینها باعث شده است که شهر مشهد به بزرگترین شهر در منطقه تبدیل شود.

-          آقا اجازه... چرا روستای ما روبروز کم جمعیت تر می شود؟

-          اشتغال در توسعه روستا حرف اول را می زند... متاسفانه روستای شما آب کافی ندارد، بنابر این اراضی کشاورزی محدود است و کفاف امرار معاش عده کمی را می کند، ماده معدنی و اولیه مناسبی برای ایجاد صنعت ندارد، راه برای صنایع تبدیلی دیگر دور است، درخت و سرسبزی زیاد برای آمدن گردشگر ندارد، بدون شغل با درآمد خوب که نمی توان زندگی کرد، پس خانواده ها مجبور می شوند روستا را ترک کنند تا در شهر به شغل و درآمد بهتر دسترسی پیدا کنند.

-          آقا اجازه... ما در روستا امامزاده داریم، اما فقط خودمان آنهم غروب پنج شنبه ها و اعیاد به زیارت می رویم، چرا مردم روستا و شهرهای دیگر برای زیارت نمی آیند؟

-          ( با لبخند) بچه های عزیز از این دست بقاع متبرکه در کشور ما بسیار زیاد است، احترام به آنها لازم است، اما هرگز مقام آنها قابل قیاس با مقام امام رضا نیست که مردم خود را به سختی بیاندازند و از فرسنگ ها راه دور برای زیارت بیایند.

     بعد از کلاس جغرافیا بچه ها با هم جلسه گذاشتیم. همه از اینکه بزودی باید روستا را ترک کنیم دلشوره داشتیم. هرکس پیشنهادی داشت، در جمع جدی تصمیم گرفتیم با روند کوچ خانواده ها مقابله کنیم. بزرگترها به ما می خندیدند و حفظ روستا را غیر ممکن می دانستند اما ما مصمم بودیم که راهی برای درآمد بیشتر پدر و مادرمان در همین روستا پیدا کنیم.

     غیر از فاطمه ، بقیه دختر ها کار ما را بی فایده دانستند و با ما همکاری نکردند، من و فاطمه همدیگر را دوست داشتیم، بدون آنکه به هم بگوییم این را می دانستیم. اتفاقا بیشتر از بقیه در صحبت با هم دچار شرم می شدیم. با اینکه بچه بودم اما آرزوهای بزرگ خودم را با نقش مهم او می پروراندم. تنها حرف خودمانی و خصوصی که با من زد و من فهمیدم که او نیز مرا دوست دارد چند روز بعد از جلسه مهم ما بود:

-          پدرم می خواهد زمین ها را بفروشد، ما تابستان به مشهد می رویم، آنجا قرار است پدرم کارگری کند، زندگی در این روستا دیگر غیر ممکن و سخت است، شما هم با پدرت صحبت کن، شهر مشهد بزرگ است، شماهم کوچ کنید

-          ما اراده کردیم روستا را حفظ کنیم

-          بی فایده است

-          ولی شما با پدرت صحبت کن... شما نباید بروید

-          بی فایده است

     آن روز زود از هم جدا شدیم، صدای بغض و چشمان اشک آلود او غم جانسوزی به جان من انداخت، گرچه مطمئن شدم که دوستم دارد که این خواسته را از من نموده است، اما خبر کوچ او به همراه خانواده اش برای من غیر قابل تحمل بود.

     انجمن پسرها با اراده ای قوی و با طرح های بزرگ سوار بر پشت وانت جعفر آقا به شهر رفتیم. نخست به اداره جهاد کشاورزی رفتیم:

-          ما بچه های روستای بادگیران هستیم، از شما می خواهیم برای ما سد بزنید، آب رودخانه های پشت کوه که به دریا می ریزد را با حفر تونل و نهر انحرافی به سمت روستای ما بیاورید، طرح بیابان زدایی اجرا کنید، مجتمع های بزرگ دامداری و مرغداری برای ما بسازید... نگذارید روستای ما متروکه شود

-          آفرین برشما آینده سازان به کارشناسان اداره توصیه می کنم طرح های شما را بررسی کنند

با سفارش خوب مدیر همه کارشناسان به ما پاسخ دادند:

-          در اطراف روستای شما رودخانه فصلی  با آب مناسب برای سد زدن وجود ندارد، برای رودخانه های سیلابی و اتفاقی هم تنگه مناسبی برای سد زدن دیده نشده است. با این شرایط سد مخزنی بسیار پرهزینه خواهد بود و معلوم نیست هر چند سال یک بار آب گیری شود ... فواید زیادی دارد اما برای اشتغال روی آن نمی توان حساب کرد

-          آب رود خانه های پشت کوه خواهان زیادی دارد، اولویت برای شرب شهرهای کویری می باشد، هزینه انتقال آن بسیار بالاست و تخصیص سهمی از آب برای روستای شما به منظور توسعه کشاورزی فعلا مقدور نیست

-          طرح های بیابان زایی اشتغال موقت ایجاد می کند، فعلا اولویت با بیابان های جنوبی حاشیه کویر می باشد، حتی اگر در اطراف روستای شما این طرح ایجاد شود، اشتغال دایم برای روستای شما نخواهد داشت

-          سیاست ما در ایجاد مجتمع دامداری و مرغداری حمایت از بخش خصوصی می باشد، بنابر این اولا اینکه باید یک سرمایه گذار خصوصی پیدا شود که حاضر شود در روستای شما چنین مجتمعی بسازد، ثانیا مشکل دیگر اینکه برای ساخت این مجتمع احتیاج به مزارع تولید دان و علوفه می باشد که چنین مزرعه ای در روستای شما وجود ندارد.

    با ناامیدی از جهاد کشاورزی بیرون آمده . به اداره ارشاد اسلامی رفتیم:

-          آقای مدیر امامزاده روستای ما را به همه ایران معرفی کنید،  قنات روستای ما را به عنوان اثر باستانی به ثبت برسانید، روستای ما را روستای نمونه گردشگری معرفی کنید، مجتمع های تفریحی و توریستی در روستای ما بسازید ...

-          احسنت... باعث افتخار ماست که چنین نوجوانان آینده ساز با طرح های زیبا در روستای شما وجود دارند.

    با سفارش موکد مدیر کارشناسان طرح های ما را به سرعت بررسی و پاسخ گفتند:

-          احترام امامزاده روستای شما بسیار لازم است، ما آن را در لیست بقاع متبرکه شهرستان معرفی می کنیم. اما با توجه به انبوه این نوع امامزاده ها انتظار حضور مداوم زایر نباید داشته باشید

-          امثال این نوع قنات زیاد است، تازه قنات هایی هم که ثبت ملی شده اند شغل ایجاد نکرده اند

-          روستای شما نه جلوه کویری دارد نه جلوه کوهستانی، نه چشم انداز سرسبز ...بنابراین با اولویت انتخاب روستای نمونه گردشگری خیلی فاصله دارد.

-          مجتمع های تفریحی و توریستی را بخش خصوصی می سازد، اداره ارشاد فقط حمایت می کند، شما سرمایه گذار را معرفی کنید، حمایت از ما خواهد بود.

    از خروجی اداره ارشاد اسلامی سراغ اداره صنایع و معادن را گرفتیم:

-          آقای مدیر... اگر اداره صنایع و معادن اقدامی نکند، روستای ما نابود خواهد شد و ما مجبور به ترک روستا می شویم. برای ما مجتمع صنایع روستایی بسازید. معادن اطراف روستای ما را فعال کنید، صنایع تبدیلی در روستا ایجاد کنید...

-          ( با لبخند) شما نگران آلودگی محیط زیست روستا نیستید؟

-          آقای مدیر... روستای ما همان طور که از نامش پیداست، همیشه در معرض وزش باد شدید قرار دارد و سریع هوای آلوده دور می شود و نگران آلودگی هوا نمی باشیم، ما شغل و منبع درآمدی برای پدران خود می خواهیم که مجبور به ترک روستا نشویم.

-          علاقمندی شما نوجوانان برای حفظ روستا بسیار قابل تقدیر هست، دستور می دهم کارشناسان پیشنهادهای شما را بررسی کنند.

   کارشناسان به پیشنهاد های ما توجه نموده و پاسخ دادند:

-          معدن مهم  و دارای ارزش استخراج در اطراف روستای شما وجود ندارد.

-          در مورد واحد های صنعتی بخش خصوصی اگر بخواهد در روستای شما کارخانه بزند ما استقبال می کنیم، شما باید دنبال سرمایه دار علاقمند باشید و از او دعوت کنید در کنار روستا کارخانه بسازد.

-          طرح دولتی برای احداث واحد صنعتی در روستای شما قابل توجیه نیست، آب کافی ندارد، به علت دوری از شهر رفت وآمد مدیران و مهندسان سخت می باشد، جابجایی مواد اولیه و تولیدی هزینه بیشتری دارد، ... خلاصه بگویم صنعت در روستای شما صرفه اقتصادی ندارد

     با اینکه جواب کارشناسان صنایع و معادن مایوسانه بود لیستی از کارآفرینان و سرمایه داران شهرستانی و استانی و کشوری را گرفتیم  و به سمت اداره راه به راه افتادیم.

-          آقای مدیر... جاده و آزاد راه تهران مشهد را از کنار روستای ما عبور دهید، مردم ما زمین به رایگان در اختیار راهسازی قرار می دهند، عبور جاده از کنار روستای ما باعث رونق اقتصادی می شود، جایگاه عرضه سوخت و مجتمع رفاهی و خدماتی بین جاده ای می تواند اشتغال خوبی در روستای ما ایجاد نماید.

-          شما می خواهید شاغل شوید؟

-          پدران ما در حال کوچ به شهرها هستند، ما می خواهیم برای آنها شغل و منبع درآمد ایجاد کنیم تا مجبور به ترک روستا نشویم.

    این مدیر نیز مانند بقیه ما را مورد تشویق و تحسین قرار داد، اما لطف بزرگی در حق ما کرد و به جای کارشناسان خود جواب ما را داد:

-          عزیزان من انتخاب مسیر یک محور اصلی بر اساس نزدیک ترین و کم عارضه ترین محل شناسایی و مطالعه می شود. انحراف محور جاده به سمت روستای شما مسیر را طولانی می کند و علاوه بر این به علت وزش باد های شدید نگهداری محور در ایام طوفان سخت خواهد بود، توصیه دوستانه من به شما مذاکره و مکاتبه با کارآفرینان می باشد.

    مراجعه به فرمانداری و بخشداری و ادارات دیگر نیز نتیجه ای نداد و لشکر شکست خورده نوجوانان به سمت روستا برگشتیم. برای بار دوم فاطمه به استقبال و صحبت با من آمد و از نتیجه پرسید، ناامیدش نکردم:

-           قرار شده برای کار آفرینان نامه بنویسیم و از آنها بخواهیم که در روستای ما یک کارخانه بسازند.

     با آدرس هایی که داشتیم و به دست آوردیم 700 نامه برای سرمایه داران کارآفرین نوشتیم، کلاس اولی ها و کلاس سومی ها هم به میدان آمدند و برای رئیس جمهور، وزیران و نمایندگان مجلس و استاندار نامه نوشتند. با ارسال این همه نامه برای 70  نامه پاسخ آمد، 63 نامه تشکر ساده از پیشنهاد ما نموده، اما با دلیل و یا بدون دلیل معذوریت خود را اعلام کرده بودند. در هفت نامه دیگر ضمن تشکر از پیشنهاد ما خبر بررسی کارشناسی فنی و اقتصادی را داده بودند. چند ماه بعد جواب تکمیلی آن 7 نامه نیز آمد، همه به دلایل فنی یا اقتصادی از سرمایه گذاری در روستای ما امتناع کرده بودند.

  بهار روستای ما در آن سال بسیار زیبا شده بود، تمام صحرا سرسبز بود. و گل ها در وزش مداوم باد می رقصیدند. می دانستم که آخرین بهار هست که من در آنجا هستم، حتی اگر پدرم قصد کوچ نداشت من دیگر دوست نداشتم آنجا بمانم. هر شب از فکر اینکه فاطمه با خانواده اش بعد از امتحانات از روستا کوچ خواهند کرد دچار دلشوره و بی خوابی می شدم. اگر ما هم کوچ می کردیم معلوم نبود پدرم حتما به همان شهر کوچ کند و یا در آن شهر بزرگ باز هم همسایه باشیم. تصمیم گرفتم با او صحبت کنم.

   قلب کوچک من در سینه ام پرپر می زد، با هر دختری به راحتی صحبت می کردم، اما نمی دانم چرا در صحبت با فاطمه صورت م برافروخته می شد و جانم به لرز می افتاد، فاطمه از کنار صندوق پست بر می گشت در مسیر ایستادم.

-          فاطمه خانم... خانواده شما حتما از روستا کوچ خواهند کرد؟

-          تلاش شما برای نجات روستا دوست داشتنی بود، ولی نتیجه نداد، پدرم چاره ای جز کوچ ندارد، اما من دوست ندارم از این روستا برویم... شما چه کار می کنید؟

-          پدر من نیز قصد کوچ دارد... اما نمی دانم به کچا؟

-          نامه ها و پی گیری شما که هیچ سودی نداشت، من امروز یک نامه فرستادم ، خیلی امیدوارم که با این نامه روستای ما نجات پیدا کند

-          برای کی نامه نوشتید؟

-          برای کسی که قدرت اش با اراده الهی از همه آنهایی که شما و دوستان تان نامه نوشتید بالاتر است، برای امام رضا سلام خدا بر او و خاندان پاکش باد نوشتم

-          برای امام رضا؟ به کدام آدرس؟

-          مشهد مقدس، حرم رضوی، ضریع مطهر

     با اینکه از کار فاطمه خنده ام گرفته بود، اما نخواستم حرفی بزنم که اسباب رنجش او فراهم گردد، شاید آخرین بار بود که او را می دیدم و با کوچ او دیگر نمی توانستم او را ببینم، علیرغم شدت برافروختگی رخسار و طپش قلب کوچک با تمام قدرت سعی کردم که راز دل را با او علنی و از او بخواهم با نامه در ارتباط باشیم، شرم مانع می شد که سکوت را بشکنم، فاطمه می خواست خداحافظی کند که با لکنت گفتم:

-          فاطمه خانم اجازه می خواستم موضوع مهمی را با شما در میان بگذارم.

-          صبر کن تا جواب نامه امام رضا سلام خدا بر او و خاندان پاکش باد برسد.

-          مگر برای امام رضا چه نوشته ای؟

-          بیا این پیش نویس نامه است ... بخوان  

     فاطمه رفت، و جز ایام امتحانات دیگر او را نمی دیدم و شاید فرصت هم صحبتی چهارم پیش نمی آمد. ورقه ای را که به من داده بود باز کردم:

{ محضر مبارک امام هشتم علی ابن موسی الرضا

سلام خداوند و مقربین بارگاهش بر شما و اجداد و اولاد طاهرین شما باد

امام عزیز، هم جواری با شما افتخار بزرگی است که نصیب من و خانواده من می شود، اما روستای ما از سکنه خالی می شود و وسعت بزرگ طرفداران و دوستداران شما محدود به شهر و به خصوص هم جواری شما می گردد.

روستای کوچک ما که روبروز کوچک تر می شود، شهرت به حب اهل بیت دارد، بارگاه امامزاده روستای ما صرف انتساب به خاندان جلیل شما اعتبار دارد.

امام بزرگوار، تمام تلاش نوجوانان روستا برای ایجاد شغل و درآمد پایدار برای پدران مان که مجبور به ترک روستا نباشند با شکست مواجه شده است، و بزودی برای کار و درآمد مجبور به کوچ به هم جواری شما یا شهرهای دیگر خواهند شد.

شما که از همه ما نزد خداوند بسیار عزیزتر هستی، شما که به افتخار قدوم مبارک شهر بزرگ مشهد از این همه رونق و شکوفایی برخوردار نموده ای، شما که این همه دل ها را بسوی خود مجذوب نموده ای.

از شما می خواهم، از درگاه الهی بخواهید به اعجاز بزرگ روستای ما مورد توجه قرار گیرد و محبان شما در اقصی نقاط و از جمله در روستای ما همچنان با عزت زندگی نمایند.

منتظر کرامات ملکوتی آن حضرت... دوستدار خاندان شما.... فاطمه از روستای بادگیران}

   تنها اعجازی که به ذهن من می رسید، این بود که امام رضا به خواب یکی از علما و بزرگان بیاید و وصفی از امامزاده روستای ما بنماید که سیل مشتاقان و زایرین روانه روستای ما شده و اسباب رونق اقتصادی ما فراهم گردد. اما تا این رویا محقق شود، فاطمه و خانواده اش از این روستا رفته اند. اعجاز دیگر کشف معدن بزرگ طلا یا معدن پر اشتغال دیگر و یا فوران آب قنات بود که همگی با عقل جور در نمی آمد.  نامه را هم معلوم نیست پست چی چه بلایی بر سرش بیاورد و اسباب خنده چند نفر شود.

   در آن ایام امتحانات پیش از آنکه حواسم به درس باشد، به نابودی روستای ما بود که بتدریج همه ما را از خود دور و پراکنده می ساخت. اخباری از قرار معامله زمین پدر فاطمه در روستا پخش شده بود که شنیدنش سینه کوچک مرا تنگ می کرد. پدر من نیز از کوچ سخن می گفت، آشنایی در تهران برای او یک شغل کارگری در کوره پزخانه پیدا کرده بود، پدر یک بار رفته بود، از سختی کار می گفت، اما چاره ای نبود، زمین و آب روستا کفاف امرار معاش خانواده ما را نمی داد. در شهر مجاور نیز شغل مناسبی نبود و رفت و آمد نیز بین روستا و شهر مقدور نبود. با این محاسبات دور شدن من و فاطمه از هم قطعی بود، در سنی هم نبودم که راز دل را به مادر بگویم، نگران بودم سرم داد بزند و بگوید بچه ای و دهنت بوی شیر می دهد و یا فکر خرابی در حق من نموده و این چند دیدار با فاطمه نیز محدود و غیر ممکن شود.  دل به دریا زدم و از پدر خواستم به جای کوچ به تهران به مشهد کوچ کنیم، پدر هم جواری با امام رضا را افتخار دانست اما متاسف بود که در آنجا کاری برای او پیدا نمی شود.

     آخرین امتحان جغرافیا بود، تا لحظاتی دیگر فاطمه از مدرسه می رفت و دو روز دیگر خانواده آنها برای همیشه از روستا کوچ می کرد، به محض اینکه ورق امتحان ش را تحویل داد من هم از جا جهیده ورقه را به معلم داده و به همراهش بیرون رفتم تا شاید بتوانم راز دل را آشکار کنم و از او بخواهم آدرس محل زندگی جدید را برای من بنویسد.

      در محوطه مدرسه دو ماشین سفید رنگ توقف و چند نفر از آن پیاده شده بودند، با مدیر مدرسه صحبت می کردند، ناگهان مدیر فاطمه را صدا زد و فاطمه به سمت آنها رفت، کنجکاو شدم که اینها کی هستند و مدیر با فاطمه چه کار دارد؟ به سمت شان رفتم. روی ماشین آرم آستان قدس رضوی بود. میخکوب بر جا ایستادم، تازه واردان با فاطمه صحبت می کردند، جلوتر رفتم تا بشنوم:

-          آستان قدس رضوی در راستای توسعه ملی، برنامه تولید انرژی پاک را در اهداف خود دارد، کارشناسان در جستجوی منطقه ای مناسب برای ایجاد نیروگاه بادی و خورشیدی بودند، حسب اتفاق یکی از این مهندسان این طرح در کشیک خدام حرم رضوی بوده است که نامه شما را می بیند، ابتدا جدی با نامه شما برخورد نمی کند، اما فردا در اطلس جغرافیا نام منطقه شما را جستجو می کند مناسب ترین محل برای احداث نیروگاه بادی می باشد، گروه ویژه ای در آستان قدس رضوی مستندات مربوط به اقلیم روستا شما را بررسی می کنند و سریع تصمیم می گیرند که برای احداث نیروگاه بادی اقدام کنند، طرح نیروگاه خورشیدی نیز مورد مطالعه قرار می گیرد، سیاست آستان قدس  استفاده از نیروهای بومی برای ساخت و راه اندازی است، جوانان این روستا برای ادامه تحصیل در رشته های مهندسی برق و مکانیک برای محافظت و بهره برداری و حتی توسعه نیروگاه بورسیه خواهند شد و خانه های سازمانی مناسب در روستا ایجاد خواهد شد. در مرحله ساخت تا راه اندازی حداقل 50 نفر نیروی کار لازم هست  و البته در بهره برداری نیز نیروی تخصصی و آموزش دیده مورد احتیاج می باشد.

       لحظاتی بعد در مسجد روستا مجری طرح نیروگاه بادی و خورشیدی، ابعاد طرح را برای مردم تشریح می کرد، از شادمانی در پوست نمی گنجیدم، دیگر لازم نبود مردان روستا برای کار به شهر بروند، بلکه تعداد زیادی از مهاجرین به روستا بر می گشتند، حتی پدر علی محمد نیز شاید برمی گشت. ما برای ادامه تحصیل بورسیه می شدیم و با شغل مهندسی در روستا می ماندیم. جالب بود که همه هیاهو و رفت و آمد پسرها و نامه نگاری جواب نداده بود و نامه فاطمه که من در دل به آن می خندیدم این همه غوغا کرد.

     فاطمه را دیدم، جرات من بیشتر شده بود با شتاب به سمت او رفتم:

-          فاطمه خانم ... مشکل اشتغال پدران ما حل شد... دیگر که به مشهد نمی روید؟

-          فردا انشاء ا... به مشهد می رویم.

-          چرا!؟

-          می رویم حضوری از امام رضا که سلام خداوند و ملائک بر او باد برای این عنایت بزرگش تشکر کنیم.k

آخرین مشت و مال

 

آخرین مشت و مال

پیرمرد آرام وارد شد، با لبخند و نگاه پدر به پسر سلام کرد و جلو آمد، دفترچه بیمه را به من داد، متولد 1310، 80 سال داشت، لاغر و استخوانی با قد کشیده و چهره ای شاداب و سرحال تر از سن شناسنامه ای بر صندلی کنار من نشست، احوالپرسی تشریفاتی تمام و جویای علت شدم، خود را از هر ملالی به دور دانست و فقط طلب اندازه گیری فشارخون نمود که بهانه ویزیت کامل گردد.

-          آمده ام به شما کمک کنم، دوست دارم به همه پزشک ها کمک کنم

-          خوشحال می شوم ...

   نمی دانستم منظور پیرمرد از کمک به پزشک ها چیست، درمانگاه خلوت بود و پیرمرد خوش سخن، لذا با حوصله پای صحبتش نشستم. حافظه دورش خیلی خوب کار می کرد و جزئیات را با آب و تاب نقل می کرد و من عذرخواهی می کنم که عاجزم از نوشتن همه جزئیات و بسنده می کنم به همین مقدار که برای شما نقل می کنم.

*****

    از وقتی یادم می آید در حمام که آن موقع آن را گرمابه می گفتند مشغول به کار بودم، پدرم دلاک بود و من نزد او رمز و رموز مشت ومال را آموختم و آن چنان در این فن استاد شدم که در همان جوانی شهره شهر شدم و اسباب رونق کسب وکار فراهم گردید ونه تنها محبوب اعیان و عوام شدم که گرمابه داران بر سر من دعوا راه انداخته بودند و اهل بذل و بخشش و انعام در حمامی لنگ می انداختند که من دلاک مشت و مال آنجا بودم.

   تمام علایق جوانی ام در هنر مشت ومال خلاصه شده بود و بر معیار همسرگزینی نیز سایه افکند و آوازه دختری رقیب در حمام زنانه سبب  حوادثی گردید که سرانجام به وصال ما انجامید. بعد از عروسی هر دو با جدیت به کار مشغول بودیم و فرزندان مظلوم ما در دامان البته پر مهر مادربزرگان بزرگ شدند. اعیان و اشراف محله نوبت عروسی فرزندان را به زمانی انداختند که وقت ما آزاد باشد و به خرج و انعام پدر و خویشان داماد همه مردان و جوانان از موهبت ضربات دستان پرتوان من فیض می بردند و از آن همه پاداش و بخشش حتی گدایان سر در گرمابه نشین نیز بهره می بردند و بساط پر رونق همسر من در گرمابه زنانه از خویشان عروس و داماد کم ازکاسبی من نبود.

    از جوانمردی لذت وافر می بردم و مراعات حال تنگدستان نموده، نه تنها در مشت و مال آنان کم نگذاشته بلکه گاهی به اشارتی بر گرمابه دار پول آب و صابون آنها را نیز خود بر عهده می گرفتم. مشت ومال نیازی بود لازم بر همه مردان، چه پیر و چه جوان، چه پولدار و چه فقیر، هر که بر گرمابه وارد می شد سراغ دلاک مشت و مال را می گرفت. و چه محاسن و چه تمجیدها که در وصف مشت ومال در نقل محفل پیر و جوان بر زبان ها جاری و ساری که نبود و چه سفارشات از سوی حکیمان و طبیبان در علاج بسیاری دردها و قولنج ها که نمی شد و چه تشکر از باب رفع درد و الم از دردمندان بعد مشت و مال که نشنیدیم. مردمی که مشت ومال می شدند نه اینقدر آه و ناله کمردرد و شانه درد و زانو درد داشتند و نه اینقدر گرفتار حب و شربت و ضماد و سوزن بودند. هنر سرانگشت قدرتمند من در کنار آب و بخار داغ حمام تمام ناله رنجوران به یک آخ شیرین تمام می کرد.

   وضع درآمد ما از گرمابه داران بیشتر و  خانه ای بزرگ مهیا و فرزندان را همه به تحصیلات بالا فرستادیم ، که ناسازگاری فرزندان آغاز شد که این شغل پدر و مادر کسر شان است و چون سرمایه فراوان داریم دیگر این کار بس است و به تجارت و ساخت و ساز روی بیاوریم که پول در آن هست و آبرو شهرت هم. به ساز آنها نرقصیدیم و با اتفاق همسرم همچنان بر کار مورد علاقه مان ادامه دادیم. اما بخت با ما یار نبود و زندگی که عوض شد و همه چیز نو و جدید شد رونق کسب و کار نیز به افول رفت. وقتی خود من در هر طبقه خانه جدید ساخت یک حمام ساختم از دیگر مردم چه انتظار که در خانه خویش حمام نسازند. کاهش مشتری حمام روبه روز بیشتر و آن هم در نمره خصوصی خلاصه شد، سنت عروسی معکوس شد و بردن عروس و داماد به حمام زنانه و مردانه با خویش و قوم دوطرف به کلی برافتاد و به فراموشی رفت و باشگاه و سالن و ارکستر  و کاروان بوق بوق شبانه جای آن را گرفت.

    جز پیران همسال کسی سراغ مشت ومال نمی گرفت و کار ما به تمسخر گرفته شد و گرمابه داران گرمابه ها را تخریب  و به جای آن پاساژ ساختند  و دردناکتر که شنیدم به جای مشت ومال داستانی به نام ماساژ ساختند و  جوانان نو و نوار به آن پرداختند. از فرط حسادت به تعقیب داستان ماساژ رفتم که یافتم در کشوری ته آسیا مردمی بت پرست و کافر کیش بساطی به نام ماساژ بر پا کرده اند که مردم با پولی گران از این کشور به آنجا شتافته  و تن نازنین خود را به مشت ومالی با فن و فنونی متفاوت می سپارند و به هم فخر می فروشند که تنم ماساژ تایلندی شده است. با حرص و جوش تمام به نزد آخوند مسجد شتافته و آداب مسلمانی و کافری را تذکر و حکم حرام مشت و مال کافران بر تن پاک مسلمانان را خواستم که همراهان شیخ خندیدند و خشم مرا بر رقیب بیگانه به خرده گرفتند و آخوند جوان نصیحتی کرد که روزی من دست خداست و نگران افول کسب و کار نباشم و چون سماجت مرا به دید قول پی گیری نزد علما را داد و دیگر هیچ، فسرده به خانه برگشتم و با همسر بیکار به عزلت و گوشه نشینی پرداختم، گرچه مال فراوان و محبت و احترام اولاد نیکو بود اما دل از یاد ایام خوش کار در گرمابه غمین بود و جان را هر روز دردی و رنجی عارض و انواع دوا و درمان به ماکولات و مشروبات ما اضافه شد.

  در این سال ناامیدی و پیری، درد مفاصل همسرم او را از راه و کار انداخت و چند جستجو از بین همکاران حاذق شما ما را به ارتوپدی که همان شکسته بند نوع جدید است حواله کردند و زنم نالید که از سوزن و قرص بیزارم   و شکسته بند نوع جدید ما را حواله فیزیو تراپ نمود که زنی بسیار مهربان بود و خواهش مرا را رد نکرد و اجازت داد که در مراحل فیزپوتراپی همسرم در کنارش باشم.

   عجایب صنعتی دیدم در این دشت، سرم از تعجب دور می گشت، آنچه را که خانم فیزیوتراپ انجام می داد جز آن دستگاه های عجیب و غریب بر کنار، همان کار مشت و مال بود، با ذوق گفتم که من این کاره ام، احترام بر جا گذاشت و مسخره ام نکرد، اما گفت:" کار ما علمی و کار دلاک دیمی است"  و من یادم آمد که چقدر درد دردمندان از آنان به فن مشت و مال دور ساختم.

   فرزندان و عروسان و دامادان خرده می گرفتند که در این سن وسال این چه کاری است؟ و نوه های مان حیران، انگشت به دهان که پدربزرگ با مادربزرگ چه می کند و من مغرورانه با یادآوری هنر گران قیمت قدیم به جنگ ورم مفاصل جمود همسرم شتافته و عضلات را به جنب و جوش در آوردم و لبخند شیرین بعد از فریاد آخ و ای همسرم بر لبانش جاری و ناله از حلقوم او محو ساختم.

  این آخرین مشت و مال معجزه بود، شادی را برای من و همسرم به ارمغان آورد، زنم راه رفت بی عصا و بی ناله. هر دو افسوس می خوردیم در این همه سال که مردم را از نعمت مشت و مال بهره مند می ساختیم، چرا بر خویش غفلت کرده و خستگی و درد را از تن هم دور نساختیم، گرچه دیر بود و افسوس بسیار اما مصمم شدیم در این سال های آخر عمر به جد به مشت و مال همدیگر بپردازیم و آنچه نشاط در سال های جوانی بر دیگران بخشیدیم بر تن هم آسائیم.  اما فرزندان مردد بودند و حتی مخالف و یکی از عروسان گستاخی از حد گذراند و خبر به پزشک ارتوپد رساند و پیغام نهی و تذکر خطرات مشت ومال را با آب و تاب  در فامیل نقل کرد و جبهه مخالفت دلسوزانه با احیا هنر من قوی شد. ولی من با اعتمادی قوی آمده ام که به همه پزشکان بگویم که فن مشت و مال من کم از فیزیوتراپی ندارد و از این داستان ماساژ که این همه مردم را رهسپار دیار کفار نموده است، هنر بهتر و برتری از همان مشت و مال سنتی ما بیش نیست...

****

     پیرمرد با چنان ذوق وشوقی فواید مشت ومال و برتری آن را نسبت به ماساژ چینی و حتی فیزیوتراپی می گفت که من دلم نیامد نکات علمی و فرق زیاد بین فیزیوتراپی با آنچه او در ذهن تصور دارد را برای ش بازگو کنم. حتی جرات نکردم بگویم در مشت و مال همسرش و بالعکس مواظب پوکی استخوان شان در این سن و سال باشند

 

 

حلالیت

 ماجراهای مربوط به حلالیت و وبلاگ قدیمی خیلی طولانی بود این جا چند قسمتی کردیم

باید حلالیت خواست، یا باید حلالیت گرفت.

چقدر دل ها شکستم؟ چقدر دیگران را آزار دادم؟ چقدر حقی را ادا نکردم؟ چقدر بر گردن خود حق دیگران ایجاد کردم؟ چقدر برگشت امانتی را فراموش کردم؟ چه اشتباهاتی در قضاوت به ضرر دیگران مرتکب شدم؟ چه برداشت ناصحیح به ضرر سازمان متبوع خود داشته ام؟ چه کوتاهی یا سهل انگاری در رفع آلام مراجعین داشته ام؟

از کی و چگونه باید حلالیت بخواهم؟ 

در و دیوار شهر مملو از خبرنامه ای یک شکل و متداول هست که فلانی رفت و مجلس  و یا مجلس هایش فلان جا برپاست. و این خبرنامه های  دیواری خبری نانوشته دارند که دیر یا زود خبر مرا نیز به این دیوارها می چسبانند.

پس کی و چه زمانی باید از خیل آنهایی که حقوقی بر گردنم دارند حلالیت بخواهم تا دردسر روز واپسین را نداشته باشم؟

همه آنها که باید به خدمت تک تک شان برای حلالیت برسم،  از یک طرف و آنها که در جبهه و دانشگاه و پادگان و پاسگاه گرفتار دردسرهای من شده اند و تقریبا به هیچ کدام آنها دسترسی ندارم طرف دیگر. خدا خودش ببخشاید و حقی از آنها بر گردنم باقی نگذارد  که اگر چنین نشود واویلاست.

شاید نوشتن این خاطرات به طریقی که خودم نمی دانم، فرجی بر این مشکل حلالیت طلبی ایجاد نماید.

ماجرا از کجا شروع شد؟

مین آب افشان

اتاق ما در قرارگاه اتاق خاص بود. به نوعی از دیگران بهتر و برتر بودیم و چنین حقی بر خود قائل بودیم که در اتاق مخصوص با افرادی که خود گزینش کرده بودیم امتیاز اقامت داشته باشیم. این قضاوت به نفع خود و طبعا به ضرر عمومی دیگران توجیهاتی داشت که امیدواریم سر پل صراط نیز مقبول افتد. توجیه آن  خیلی ساده و قابل قبول بود. ما چون مسئولیت داشتیم باید در این اتاق مخصوص اقامت و مابقی چون مسئولیت نداشتند در اتاق های با کیفیت پایین تر و یا سالن های آسایشگاه 25 نفره به سر می بردند.

مسئولیت های ما چه بود؟ من منشی گروهان بودم، یکی منشی پاسگاه، یکی انباردار، یکی اسلحه خانه، دو تا راننده و دو تای دیگر گرچه سرباز عادی بودند به خاطر دوستی و خوش بودن بیشتر جمع مان با اعمال نفوذ ما به این اتاق منتقل شده بودند. تمام مجموعه گروهان، پاسگاه مرکزی و پایگاهها به نوعی با ما سروکار داشتند و به طبع همه به ظاهر هوای مجموعه ما را داشتند و با این امتیازها چه جولانی که نداشتیم. و البته با چه فخر و غروری؟  و نمی دانم چگونه این حق برای ما ایجاد شد که هر بلایی دوست داریم سر دیگران بیاوریم و بخندیم. و امروز می اندیشم که این دیگران را از کجا پیدا کنم و از بابت این آزارها چگونه حلالیت بخواهم؟

ماجرا مین آب افشان چه بود؟ بسیار ساده بود. اتاق ما مراجعه کننده زیاد داشت. بچه ها در را نیمه باز گذاشته بودند و بالای در یک کاسه پر از آب را با تعادلی به شدت ناپایدار گذاشته بودند. به محض اینکه در باز می شد کاسه با تمام آب بر سر و روی باز کننده در می ریخت. غافلگیر می شد. می ترسید. لباس او خیس، گاهی هم ضربه دردناک لبه کاسه بر سر و بازو و دستش ودر آن سرمای سوزناک زمستانی کردستان با لباس خیس می لرزید والبته گاها با هرهر خنده ما ناخودآگاه و یا از ناچاری تبسمی بر لبانش ظاهر می شد. آمار قربانیان این مین آب افشان را به خاطر ندارم. اما همیشه پیروز نبودیم. مین آب افشان خیلی زود لو رفت و مراجعین جسور با لگد آن هم با پوتین و یا قنداق تفنگ در را باز کرده و کاسه با آب به وسط اتاق پرت می شد. حال و روز گروه مغرور ما را بعد از این شکست، آن هم خیس شدن کف اتاق و حتی تخت ها  خود تصور کنید.

مین آب افشان کنترل از راه دور

با لو رفتن و شکست طرح کاسه بالای در، اتاق فکر تشکیل و در اسرع وقت پروژه جدید طراحی شد. یک کتری بزرگ اهدایی مردمی که شب ها روی والور می گذاشتیم تا اتاق گرمای مطبوع و مرطوب داشته باشد و هم بساط چایی و آب جوش ما مستقل از کل قرارگاه همیشه آماده و دم دست باشد، برای عملیات آماده کردیم. میخ بزرگی از انبار خارج و درست 25 سانتی متر بالاتر از در بر دیوار کوبیده شد. کتری پر آب از دسته بر میخ آویزان گردید. 4 متر سیم برق رشته ای سفید از انبار خارج گردید. یک سر سیم به انتهای دسته کتری در سمت مخالف لوله کتری متصل گردید. سیم بعد از عبور از روی میخ اصلی و بعد از گذشتن از روی چند میخ کوچکتر که حکم قرقره را داشتند به تخت هدایت عملیات رسید. مسئول هدایت عملیات بر روی تخت خود را به خواب می زد و بدون اینکه در دید باشد به موقع لزوم سیم را می کشید و نتیجه ته کتری بالا آمده و آب از لوله سرازیر می شد.

نخستین قربانی وارد شد. بچه اصفهان بود. از مرخصی برگشته بود و با اسلحه دار کار داشت تا مهمات و اسلحه اش را تحویل بگیرد. بر عکس دیگران که به در لگد می زدند تا کاسه بالای در سقوط کند، خیلی مودبانه در را با دست به عقب هول داد و وقتی کاسه ای سقوط نکرد با اطمینان و خیال راحت وارد شد و همان جلو، محوطه چهار گوش بدون فرش که برای در آوردن کفش و پوتین جدا ساخته بودیم، ایستاد. انصافا خیلی مودبانه با همه احوالپرسی کرد. از شانس بد و علیرغم چند آزمایش قبل سیم گیر کرده بود و هرچه مسئول اسلحه خانه تعلل و تاخیر می کرد، مسئول هدایت عملیات نمی توانست ریزش آب کتری را بر سر سرباز نگون بخت شروع کند. با تمام توان و ضربه ای محکم سیم را کشید که نتیجه وارونه شدن ناگهانی کتری، سقوط درپوش و ریزش حجم زیادی آب بر سر سرباز تازه از مرخصی برگشته شد. گرچه هرهر خنده گروه هشت نفره ما حکایت از شوخی داشت، اما او هرگز نتوانست از شوک وارده خارج شود و با ناراحتی شدید از جمع ما رفت.

چهار قربانی دیگر داشتیم که پروژه لو رفت و در تمام آسایشگاه ها پیچید که ورود به اتاق ما چه مصیبتی به همراه دارد.

مین طنابی

آنها که مودب بودند از همان بیرون صدا می زدند و ما را به خروج از اتاق فرا می خواندند. اما آنها که جسور بودند اسباب دردسر ما شده بودند. همان روز اول پروژه مین کنترلی آب پاش در اتاق با بر خورد محکم قنداق اسلحه باز شد. مسئول هدایت عملیات رشته سیم را آماده کشیدن گرفته بود که ناگهان سربازی با پوتین بر پا به وسط اتاق ما پرید. و این بار ما بودیم که غافلگیر شده بودیم و مسئول هدایت عملیات سیم بر دست  خشکش زده بود. سرباز به ما می خندید و انگشت اشاره را به تمسخر شکست ما مکرر بر قوس بینی اش می کشید و گاه اشاره ای به کتری بالای در می نمود. تکرار این ورود های ناگهانی به وسط اتاق برای گروه مغرور ما غیر قابل تحمل بود. سریع تشکیل جلسه دادیم و به شیوه بارش افکار به دنبال راه حل گشتیم.

اتاق فکر نتیجه بخش بود، 3 متر طناب از انبار خارج و به اتاق آورده شد. تخت های دوطبقه اتاق به حدی جابجا شد که دو تخت در بهترین وضعیت ممکن طرفین در ورودی قرار گیرد. سر طناب حدود 25 سانتی متری زمین به پایه یک تخت محکم و بر زمین خوابانده شد و سپس در سمت مقابل از بالای تسمه مورب بین پایه و تخت دیگرگذشته و نهایت سر دیگر آن به دست مسئول هدایت عملیات می رسید. او وظیفه داشت به محض علامت دیده بان طناب را محکم بکشد، طوری که قسمت شل بین دو تخت افتاده بر زمین و البته استتار شده سریع به حال کشیده و در ارتفاع 25 سانتی متر زمین بین دو تخت قرار گیرد.  کف اتاق با موکت مفروش و تعدادی بالش اضافی از انبار تدارک و به عنوان محافظ  روی پایه تمام تخت ها گذاشته شد.  یک تشک اضافی در وسط اتاق انداخته شد. تمام جوانب ایمنی سقوط به صورت تئوری و تجربی مورد بررسی قرار گرفت. مقرر شد افراد سلاح بر دست از پروژه حذف شوند، چون پیامد سقوط با اسلحه غیر قابل پیش بینی بود.

اولین قربانی رسید، با راننده کار داشت تا غذا برای گروه تامین جاده ببرند، طبق پیش بینی به در لگد زد و خیز برداشت که به وسط اتاق ببرد، دیده بان سریع علامت داد. مسئول عملیات طناب را محکم کشید. جفت پای سرباز نگون بخت به طناب قلاب شد و سرباز کله پا شده با سرعت به روی تشک در وسط اتاق سقوط کرد. قبل از آنکه متوجه بشود که چه بلایی به سرش آمده است، طناب جلوی در استتار گردید. و حالا ما بودیم که خنده خود را فرو می خوردیم و طلبکارانه به شیرجه قربانی در وسط اتاق مان معترض بودیم.

دو قربانی دیگر با این شیوه داشتیم. افراد سرنگون شده هرگز متوجه  تله طناب متصل به پایه تخت ها نمی شدند. با تنی مضروب و شوکی سخت گاه یادشان می رفت که به چه منظوری به اتاق ما وارد شده اند.

تفنگ آب پاش

با لو رفتن مین طنابی اتفاقی غیرعادی گره مغرور ما را غافلگیر کرد.  دیواره سمت حیاط خیلی وقت ها پیش مورد اصابت گلوله آرپی جی قرار گرفته بود و به شکل مخروطی سوراخ شده بود که ما آن را با کهنه مسدود کرده بودیم. در حال استراحت بر تخت ها دراز کشیده بودیم که صدایی از محلی نامانوس همه را متعجبانه از خواب عصرگاهی پراند. کهنه سوراخ دیوار رد شده بود و صدای سرباز مخابرات از آنجا می آمد که مرا به دفتر گروهان برای تحویل گرفتن یک تلگراف فوری فرا می خواند. به اعتراض ما حق به جانب  و البته با تمسخر پاسخ داد که ورود به اتاق شما از راه در غیر ممکن است. من که با او به دفتر رفتم، بقیه افراد تشکیل جلسه داده و برای مقابله با این پدیده دست به کار شدند. پیش بینی تکرار دیدزدن اتاق و خطاب کردن افراد از این سوراخ  همه را کلافه کرده بود. چند پیشنهاد نیز داشتند نظیر ایجاد باتلاق مخفی در پایین سوراخ دیوار، تله سنگی، مسدود کردن سوراخ با ملات و سنگ و مشابه که با برگشت من همه را وتو کردم.

طرح تصویبی گروه ما ایجاد تفنگ آب پاش بود. از واحد بهداری یک سرنگ 50 میلی لیتری تهیه کردم. کلی دروغ سرهم شد تا چنین سرنگی از بهداری خارج شود.  تخته یک جعبه مهمات شکسته پایه کار شد و سرنگ و حتی سرسوزن آن با حوصله و با میخ و سیم بر تخته محکم ثابت شد. با یک میخ و یک چوب 40 سانتی متری پشت پیستون سرنگ اهرم درست شد. نوک اهرم با طناب و قرقره طوری طراحی شد که کشیدن طناب منجر به فشار چوب اهرم به پیستون سرنگ و خروج پرقدرت آب از سرسوزن شد که حدود چند متر پاشش مستفیم داشت. آزمایش اولیه موفقیت آمیز بود و تفنگ آب پاش با جابجایی یکی از تخت های دو طبقه طوری زیر تخت بالایی نصب  و البته استتارشد که دقیق شعاع پاشش آب سوراخ را هدف بگیرد.

قربانی همان سرباز مخابرات بود که برای تحویل یک تلگراف دیگر مرا از آن سوراخ دیوار صدا می زد. خودم را بر تخت به خواب زدم. سرش را به داخل سوراخ دیوار آورده بود و در حالی که بیشتر اتاق ما را در دید داشت از دوستان می خواست که مرا بیدار کنند. مسئول عملیات طناب اهرم را کشید، آب با فشار زیاد به سمت سوراخ پاشید و فریاد سرباز مخابرات به هوا برخواست. سرو صدای سرباز مخابرات توجه همه را جلب کرد و فریاد( آخ چشمم... آخ چشمم) او ما  را به وحشت انداخت. خنده بر لب م خشکید. سریع به بازدید تفنگ آب پاش رفتم، سرسوزن نپریده بود و سرجایش محکم بود. آب خالی هم که اینقدر به چشم آسیب نمی رساند. سرباز گریان را به اتاق آوردیم. معلوم شد تفنگ آب پاش اختراعی ما در اولین عملیات اندکی منحرف شده  و فشار آب گرد و غبار و خرده ماسه جدار سوراخ را به چشم سرباز وارد کرده است. به زحمت او را به بهداری رسانده و با وعده و وعید مرخصی او را آرام کردم. خوشبختانه به قرنیه آسیبی نرسیده بود و شستشوی چشم و تجویز قطره توسط ستوان پزشک وظیفه مشکل را تا حدودی حل کرد. صدور مرخصی استعلاجی دردسر به همراه داشت. یقین فرمانده از علت آسیب چشم می پرسید و پیامد آن برای ما خطرناک. با وعده جابجایی نوبت مرخصی استحقاقی او که حتم تضییع حق چند نفر دیگر را به همراه داشت سکوت مورد نظر سرباز را فراهم کردم.

مجازات راننده بی گناه

فردای آن روز افسر معاون گروهان از سربازی می خواهد که مرا به دفتر فرا بخواند. سرباز لوس چاپلوس خبر چین می گوید "مرا به خط مقدم قوچ سلطان بفرستید می روم اما حتی  به کنار اتاق این جماعت پا نمی گذارم". افسر معاون متجعب از علت می پرسد که سیر تا پاییز حوادث شیرین اتاق ما را خبر چین گزارش می دهد.

خواب شیرین بعد از ظهر ما ناگهان با خبردار ایستادن سرباز راننده کامیون هایفا  و با صدای رسا و شمرده " سلام جناب سروان " وی بر آشفت. همه از تخت پایین پریده و به حال خبر دار ایستادیم. افسر معاون وارد اتاق ما شده بود و در ودیوار را خریدارانه مشاهده می کرد. مخاطب او من بودم. سوالات خیلی غافلگیرانه بود. ( این کتری آن بالا چه می کند؟) ( این سرنگ زیر تخت چه می کند؟) ( این طناب ها چیست؟) . هیچ جوابی نداشتم. قلب طپش داشت. صورت گرگرفته و زبان لکنت داشت. نوع بازدید نشان می داد که خبر از همه چیز دارد.

سرباز راننده کامیون هایفا در جمع هشت نفره ما وصله ای ناجور بود. همیشه ما را نصیحت می کرد که برای سایر سربازها دردسر درست نکنیم و پیامدهای خطرناک این شوخی ها را هشدار می داد. اما با تمام مخالفت و ناراحتی مجبور به همراهی با ما بود. از همه هم کمتر می خندید و اولین نفری بود که از قربانی دلجویی و عذرخواهی می کرد. سادگی و مظلومیت یا معصومیت او دوست داشتنی بود. از بخت بد به دستور افسر معاون گروهان به سمت ورودی در اتاق رفت و درست زیر کتری ایستاد. افسر فرماندهی از بی گناهی او اطلاعی نداشت و دلیل انتخاب او نزدیکی محل ایستادن او به ورودی اتاق و یا قیافه حق به جانب او در برابر رنگ پریدگی ما بود. به هر حال مسئول عملیات بی درنگ سیم را محکم کشید که باز کتری  با تمام آب وارونه شد و هم اتاقی مظلوم ما خیس آب کشیده و متعجب و حیران در جا خشک زده ایستاده بود. غیر از ستوان معاون فرمانده  که آرام می خندید بقیه نهایت سعی را می کردیم تا خنده خود را فرو خوریم. بعد ها مسئول عملیات را سرزنش کردیم که چرا سیم را محکم کشیده است و به ریزش جرعه کمی آب اکتفا نکرده است؟ توجیه او تحسین برانگیز بود. مرگ یک بار شیون یک بار. اگر آب یک دفعه بر سر این راننده مظلوم هایفا فرو نمی ریخت احتمالا هر هشت نفر ما باید به نوبت زیر این دوش سرد اجباری به فیض خیس شدن نایل می شدیم. به هوش و دقت نظر مسئولیت هدایت عملیات آفرین گفتیم. گرچه اعتراض بغض آلود راننده هایفا خنده های خفته را در پی داشت.

معاون فرماندهی در برخوردی دو پهلو هم ما را دوستانه نصیحت و هم خشمگینانه هر هشت نفر را محکوم به پست تامین جاده تا اطلاع ثانوی نمود. انصافا در سرمای زمستان پست تامین جاده سخت بود و هر سرباز عادی 4 روز یک بار مجبور به تحمل صبح تا عصر چنین پستی بود و شش نفر از هم اتاقی ما از این پست معاف بودیم. البته در بهار بر عکس زمستان به علت طبیعت بسیار زیبای کردستان این پست طرفدار زیادی داشت.

صبح فردا در مراسم صبحگاه در هنگام قرائت دستور نام خود و هفت نفر دیگر از هم اناقی ها را خوانده و به علت رفتار خارج از شئونات سربازی تا اطلاع ثانوی همه روز تنبیه به پست تامین جاده اعلام کردم. همهمه در صف صبحگاه ایجاد شد. فرماندهی متعجب از اینکه نام خودم را در لیست تنبیه شدگان خواندم، از معاون در گوشی جویا شده بود.

خلاصه کنم که شگرد موثر ما در تحویل کلیدهای مسئولیت و ظاهر آماده ما برای اعزام به تامین جاده چنان بود که فرمان تنبیه سریع لغو و فقط دو هم اتاقی غیر مسئول ما آن روز نوبت پست تامین جاده عادی خود را رفتند و شادی معترضین به بچه های اتاق  ما خیلی طولانی نشد.

حلالیت2

 ماجراهای مربوط به حلالیت و وبلاگ قدیمی خیلی طولانی بود این جا چند قسمتی کردیم

باید حلالیت خواست، یا باید حلالیت گرفت.

چقدر دل ها شکستم؟ چقدر دیگران را آزار دادم؟ چقدر حقی را ادا نکردم؟ چقدر بر گردن خود حق دیگران ایجاد کردم؟ چقدر برگشت امانتی را فراموش کردم؟ چه اشتباهاتی در قضاوت به ضرر دیگران مرتکب شدم؟ چه برداشت ناصحیح به ضرر سازمان متبوع خود داشته ام؟ چه کوتاهی یا سهل انگاری در رفع آلام مراجعین داشته ام؟

از کی و چگونه باید حلالیت بخواهم؟ 

===

قابلمه فقط استخوان

بعد از به خیر گذشتن ماجرا شرط ادب حکم می کرد که به احترام لطف فرماندهی و معاون دیگر ماجرایی غیرعادی رخ ندهد و رفتار ما نمونه باشد. و همین جور هم شد. شبی نزدیک سحر از خواب بیدارم کردند و بساط کله پاچه مفصلی برقرار بود که با چشمان خواب آلود نوش جان کردیم. در پایان ماجرا پی بردم که قابلمه از بهداری سرقت شده است. به دلایل و تجربیات شخصی خوشم نیامد. پدربزرگم مرا در خصوص خوردن ماکولات شبهه ناک بسیار منع و ترسانده بود و آثار این نصیحت به حدی بود که من هیچگاه به محصول درخت دیگران دست درازی نمی کردم و حتی از گرفتن خوراکی از آنها که زمین شان از اصلاحات ارضی شاهنشاهی به دست رسیده بود و یا خبر داشتم که زارع آن حق دیگری راغصب کرده است، امتناع می کردم. و این در حالی بود که همسالان من در مسیر هر روزه چارپاداری مان بین ییلاق و شهر به راحتی به کوچه باغ های شهمیرزاد و باغات علی آباد و دربند دستبرد می زدند و آن را حلال و صاحبش را راضی فرض می کردند و مرا به خاطر نخوردن  میوه های غنیمتی سرزنش و مسخره می کردند. سرانجام مقاومت من شکست و همرنگ جماعت در مقابل وسوسه سیب خوشرنگ گلاب غنیمتی از باغ دربند توسط یکی از همسفران تاب نیاورده، از او گرفته  و با یک استغفار شروع به گاز زدن نمودم. بسیار خوشمزه بود. اما همان گاز اول و آخر من شد. سیب در گلویم گیر کرد و شدت سرفه از دربند تا مهدیشهرتا حد خفگی ادامه داشت. احساس بد خفه شدن تا درد شدید گلو و سینه و شانه و اضطراب پیامد آن درس عبرتی شد که حتی به شوخی هم شده هر ماکولی اجازه ورود به دهان نیابد.

با این پیش فرض کام من تلخ شد. اعتراض من مورد تمسخر و شرح این ماجرای سیب در گلو گیر کرده نیز کمکی نکرد و ناچار به سکوت شدم. عاملان سرقت کله پاچه  قابلمه را آب و استخوان خالی به روی والور بهداری منتقل کردند. و من با فرض گناه آن به گردن عاملان سکوت کردم. شما تصور بکنید بچه های بهداری را که سفره صبحانه را آماده کرده اند. از ستوان پزشک وظیفه دعوت کرده اند. یک درجه دار دیگر نیز مهمان آنهاست. کاسه ها در پیش همه گذاشته شده است. بخار از تازگی نان محلی روستایی کردی چیده برکنار سفره بلند شده است. قابلمه را از روی والور بر داشته و بر سر سفره می گذارند، در آن را بر می دارند. با فروکش بخار صحنه آب و استخوان بی گوشت و بی هیچ مخلفاتی در قابلمه ظاهر می شود. تحمل نوشتن مابقی صحنه را ندارم.

ماهیت سارقین آن شب قابلمه کله پاچه را هرگز بچه های بهداری نفهمیدند. اما اخباری به دست من آمد که قرار است در شبی دیگر عملیات تک به کله پاچه بچه های بهداری تکرار شود. نمی دانم بچه های بهداری چقدرعلاقه به کله پاچه داشتند که اکثر صبح ها این بساط در اتاق شان بر پا بود و حتی فرماندهی و معاون گروهان هم گاهی مهمان صبحانه آنان بودند. اخبار به دست آمده حاکی از این بود که بچه های مخابرات قصد اقدام مشابه هم اتاقی های ما را دارند. در عملی ناجوانمردانه به خیال تلافی گناه و تطهیر خودم در خوردن کله پاچه مسروقه موضوع را خیلی محرمانه لو دادم و حاصل آن دعوت  افتخاری از من در مراسم صبحانه کله پاچه در جمع بچه های بهداری بود. بقیه فکر می کردند چون منشی گروهان هستم دعوت ویژه شده ام.

موقع صبحانه یکی از بچه های بهداری ماجرای شکست سرقت دوم را با آب و تاب اینگونه شرح می داد:" در حال دراز کش بودم. چند بار در بهداری باز و بسته شد. باز شدن در بهداری امری عادی بود وهیچ اتفاقی نیافتاد. بین محل والور و محل خواب ما پرده پاروان بود. یک بار ناگهان دیدم سقف اتاق روشن شد. این یعنی قابلمه از روی والور برداشته شده است و نور والور مستقیم به سقف می رسد. سارقین را در جلوی محوطه گرفتیم و با میله پایه سرم حسابی کتک کاری کردیم. طفلی ها از ترس بیدار شدن فرماندهی ناله را قورت می دادند. قابلمه کله پاچه سالم و دست نخورده به روی والور برگشت. ساعتی بعد گروهبان مخابرات دو سرباز مصدوم را برای معالجه آورد. پزشک به آنها قرص مسکن و پماد داد. طفلی ها نگفتند کجا و چگونه این همه کتک خورده اند. پزشک هم سوالی از علت نکرد." همه بچه های بهداری اعتراف داشتند که در زدن دو سرباز بد شانس مخابرات  زیاده روی کرده اند و البته خدا را شکر می گفتند که آسیب جدی وارد نشده است.

انفجار جلوی دهان

شرح ماجرای سرقت ناموفق بچه های مخابرات و مصدوم شدن دو نفر، زنگ خطری شد که دیگر شوخی ها بطور جدی متوقف شود. از طرفی بعد از ماجراهای پیش آمده به دستور فرماندهی برای کلیه سربازان ستادی که از نگهبانی شب معاف بودند برنامه پاس بخشی گذاشته شده بود. تا به قول خودش خوشی زیاد زیر دل شان را نزند. پاس بخش مسئولیت جابجایی نگهبان های هر نوبت را به عهده داشت و البته مکرر باید به سنگرها سرکشی، ضمن اطمینان از آمادگی کامل نگهبانان وقوع هر حادثه غیر منتظره را به گروهبان نگهبان و حتی افسر نگهبان اطلاع می داد. سهم من از هر هفت روز یک نیمه شب پاسبخشی بود که براحتی از عهده آن بر می آمدم.

در دومین شب پاسبخشی بعد از استقرار نگهبان های نوبت دوم  و اطمینان از امن بودن اوضاع به اتاق آمدم تا ساعتی استراحت و سپس برای سرکشی و آماده کردن نگهبانان نوبت سوم اقدام کنم. با ورود به اتاق با صحنه ای عجیب مواجه شدم. سربازی اهل دولت آباد ری که در یک پایگاه فرعی در کوهستان اطراف خدمت می کرد غروب از مرخصی  برگشته بود و به علت تاریکی اجازه رفتن به پایگاه را نداده بودند. در نتیجه به سبب آشنایی با 4 نفر از هم اتاقی های ما به اتاق ما برای شب گذرانی دعوت شده بود. ما از سیگاری های هم اتاقی قول گرفته بودیم که هرگز علنی سیگار نکشند و تا حدودی موفق هم بودیم. دعوت از این مهمان سیگاری چندان برای من جالب نبود.اما چون مهمان بود نارضایتی نیز نداشتم. ناراحتی من از این بود که هر 7 هم اتاقی من و از جمله میزبانان این مهمان غریب در جای خود خوابیده بودند و متعجب هم بودم که چرا اینقدر زود خوابیده اند و تنها تخت من خالی بود که من نیاز مبرم به خواب نیم ساعته بین سرکشی ها و تعویض نوبت نگهبانی و البته خواب راحت نیمه دوم شب که پاس بخشی من تمام می شد، داشتم.

خود مهمان هم از بی مهری و بی توجهی میزبان ها و زود خوابیدن ناگهانی آنها بدون تعارف به او برای تخت کلافه بود و در وسط اتاق کنار تخمه و آجیل نشسته و با هیجانی به شدت منفی سیگار می کشید. مردد بودم که او را برای خوابیدن به روی تختم تعارف بکنم یا نه؟ چاره ای نبود، در ذهن خود مرور می کردم که چگونه صبح فردا این بی ادبی هم اتاقی ها را در مهمان نوازی به رخ شان بکشم. باید خودم زمین می خوابیدم و مهمان آنها بر تخت من! مهمان نیز متوجه معذوریت و رودربایسی من شده بود. با بی میلی و لبخندی تصنعی تعارف کردم که بر تخت من بخوابد. تشکر سردی کرد و پتویی خواست که بر زمین بخوابد. چهره اش شدید ناراحت و بر سیگار پک عمیقی زد. خود را برای تعارف مجدد آماده می کردم که صدای مهیب انفجار سیگار در جلوی دهن او هر دو ما را وحشت زده کرد. من میخکوب شدم و او ته مانده  سیگار منفجرشده را پرت کرده و خود سراسیمه به عقب جهیده بود. گیجی من از اتفاق چند ثانیه ای طول نکشید. سریع تر از انفجار جلوی دهان مهمان، پتوها از روی هم اتاقی کنار رفته و همه به وسط پریدند و هر هر خنده بلند شد. روبوسی دلجویی از مهمان ظاهر قضیه را به خیر و خوشی تمام کرد.

هیجان ماجرا به حدی زیاد بود که فتنه سیگار ادامه پیدا کرد و مقداری خرج فشنگ خالی و همزمان توتون یک سیگار هم خالی شد. اندکیخرج فشنگ در لوله کاغذی سیگار ریختند و توتون را به جای خود برگرداندند. در این میان نقشه برای شکار سیگاری ها شروع شد. چند نفری پیشنهاد شد که همه را به دلایلی که بیشتر شکایت احتمالی آنها به فرماندهی بود رد نمودیم و سرانجام قرعه شوم به نام سربازی اهل آذربایجان به نام کعبه افتاد که در آشپزخانه کار می کرد و بسیار نزد همه عزیز بود. علیرغم مخالفت من با این کار نمی دانم جو چطور مرا تحت تاثیر قرار داد که مسئولیت فراخوان وی تا اتاق به من سپرده شد. بین یکی از رانندگان و او مراوادتی بود. راننده برای وی از مریوان نوشابه می آورد و کعبه با سودی اندک آن را به سربازها می فروخت. همین موضوع را بهانه کردم و به اتاق خبازها و آشپزها رفتم. و با هزار ترفند کعبه را به سمت اتاقم کشاندم که اختلاف پولی را با راننده سر نوشابه ها حل و فصل کند.  کعبه که مشکوک شده بود و منکر هر نوع اختلافی با راننده بود با احتیاط تمام همراه من آمد. با ورود به اتاق ما در و دیوار و تخت و دست همه را مشکوک نگاه می کرد و انتظار هر نوع حادثه ای را می کشید. عدم هماهنگی قبلی من با راننده بهانه  دروغ مرا در کشاندن کعبه به اتاق ما برملا و شک او را چند برابر کرد. دوستان نامرد سیگار روشن شده را به من داده بودند و من هر لحظه در هراس بودم که سیگار در دستم منفجر نشود. خوشبختانه اولین تعارف کارگر افتاد و کعبه زود سیگار را از دستم گرفت. حال همه هم اتاقی ها سعی می کردیم به بهانه ای او را در اتاق نگه داریم تا تماشاگر صحنه هیجان انگیز انفجار سیگار بر دهان باشیم. رفتار نامعقول ما در اصرارهای  ناهماهنگ  به نرفتن او، به حدی برایش تعجب برانگیز شد که به یقین رسید برای او نقشه شومی داریم. مرا از جلوی در محکم به کناری زد. در را باز کرده و به حال فرار به سمت اتاق آشپزها دوید. ما که می خواستیم از تماشای صحنه انفجار سیگار محروم نمانیم به دنبال او دوان و البته خندان . بعضی حتی پابرهنه دویدیم.

جلوی ورودی اتاق آشپزها و خبازها  کعبه سیگار بر لب و وحشت زده از تعقیب ما سعی می کرد  با دو دست در اتاق را ببندد و ما خندان  با تمام قدرت مانع بسته شدن در می شدیم.  خبازها و سایر آشپزها متحیر از جدال کعبه عصبانی و گروه خندان ما نیم خیز به صحنه مات شده بودند. که ناگهان سیگار منفجر و دود از بینی کعبه خارج شد. گروه ما راضی از هیجان تماشای صحنه انفجار به سرعت به سمت اتاق خود بر گشتیم. همه خود را به خواب زدند. اما تخت ها از شدت خنده می لرزید و من به بهانه سرکشی به نگهبان ها  به پشت بام رفتم.

کعبه فردا از همه ما انتقام گرفت. اما بعد ها که دانشجوی پزشکی شدم. در مبحث  آسیب شناسی ریه تا مدت ها فکرم مشغول کعبه بود که کار ما چه ضربه سختی به بافت ریه او وارد کرده است. و در دراز مدت کعبه چه سختی ها باید با برونشکتازی یا برونشیت مزمن تحمل کند. که انتقام او اصلا قابل قیاس با جنایت ما نبود.

شکل انتقام این بود که خبر دادند کعبه دست خود را روغنی و به کف دیگ سیاه مالیده است و هر هشت نفر ما و حتی آن مهمان قربانی را در مسیر دستشویی هدف گرفته است. با سیاه شدن صورت و لباس چند نفر از هم اتاقی ها و وقت تنگ اجرای صبحگاه که قرائت دستور با من بود، باعث شد از سمت پنجره اتاق به حیاط پریده و محوطه را دور زده و خود را دستشویی رساندم. کدام خبر چین خبر به کعبه داد که در صف طولانی دستشویی از پنجره دیدم کعبه شتابان به سمت پله های دستشویی می آید. پنجره دستشویی به حدی از بیرون بلند بود که اگر چند تشک بادی پایین آن می گذاشتند و به من می گفتند بپر، من هرگز پایین نمی پریدم. اما ترس از سیاه شدن توسط کعبه به حدی بود که بی محابا خودم را از آن بلندی پایین انداختم. اما تا از این سقوط بلند به خود بیایم و از جا بلند شوم، کعبه بر سر من ایستاده بود. تهدید که نتیجه عکس می داد. از تطمیع جلو انداختن نوبت مرخصی نیز نتیجه ای نگرفتم. به التماس افتادم و با تمام قدرت مانع برخورد دستش با صورتم شدم. البته فتنه را به گردن سیگاری ها انداختم. که سرانجام دلش به رحم آمد و به سیاه کردن اندک لباسم قناعت کرد. همان روز در خواب شیرین عصرگاهی احساس کردم در اتاق باز شد و دستی صورت مرا نوازش کرد. با بسته شدن سریع در مثل برق گرفته ها از جا پریدم. آئینه منظره ای مسخره از صورتم نشان داد. حسودها در تحریک کعبه کم نگذاشته بودند. کتری آب گرم در یک دست، صابون و لیف در دست دیگر با سعی در  استتار خطوط سیاه صورت از جلوی جمع کثیری از سربازان و درجه داران آفتاب گرفته پای دیوارنشسته سان دیدم و خود را به دستشویی رساندم.

دریاچه مصنوعی

هشیار شدن ما در پیامد خطرناک انفجار سیگار جلوی دهان و خطراتی که ممکن بود برای قربانی ایجاد نماید، اسباب سرزنش همدیگر شد و خبر دادند که ستوان پزشک وظیفه بعد از شنیدن این نوع شوخی خیلی عصبانی شده است. جلسه ای در اتاق تشکیل و همه باتفاق متعهد شدیم که دیگر چنین کار خطرناکی مرتکب نشویم. اذیت ها در حد پرت کردن حواس سر سفره و قرار دادن فلفل تند در قاشق پر از برنج سربازانی که از فلفل متنفر بودند، بیشتر نبود. گاهی هم لیوان آبی پر از نمک می شد و تشنه از نگهبانی برگشته را غافلگیر می کرد.

در جریانی پر افتخار برای من که ریا نشود ذکر نمی کنم، من از سمت منشی گروهان برکنار و مانند بقیه سربازان مدتی به نگهبانی  و پست تامین جاده رفتم. بهار شده بود. طبیعت کردستان مسحور کننده، زیبا و چشم نواز بود. صدای دلنشین پرندگان، آواز چوپانان، حرکت آهنگین رمه ها و تلاش برزگران مرد و زن، پیر و جوان  مناظری دوست داشتنی بودند که از تماشای آنها سیر نمی شدیم. با این اوصاف پست تامین جاده از نشستن در دفتر گروهان، نوشتن نامه ها و گزارشات و پا کوبیدن مکرر برای فرمانده و معاونش  به مراتب خوشایندتر بود. در عین حال که از تماشای مناظر زیبا و دوست داشتنی لذت می بردم به وظیفه مراقبت از مردم و خودروهای عبوری نیز اهمیت می دادم تا در نهایت آرامش حرکت کنند. اما بعضی از هم پستی ها به این موضوع اهمیت نمی داده و بی خیال مسئولیت گاهی حتی می خوابیدند و تنها خواهش آنها این بود که به محض ظاهر شدن جیب گشت فرماندهی در ابتدای پیچ جاده آنها را بیدار تا گرفتار تنبیه و توبیخ نشوند.

دراز کشیدن و خوابیدن بی خیال یکی از همه پستی ها بر چمن حاشیه یک جویبار مرا کلافه کرده بود. نه احساس مسئولیت، شاید احساس غالب حسادت بود که تصمیم گرفتم درس عبرتی به هم سنگری های خود در پست تامین جاده بدهم. نقشه عملیات را طراحی کردم. محاسبات دقیق پستی و بلندی اطراف محل خواب دوست عزیزم انجام شد. با سرنیزه خطوط محیط  یک بیضی به درازی قد سرباز خفته در اطرافش بر خاک و سبزه رسم شد. یک تل خاک نرم در نزدیکی محل عملیات شناسایی گردید. با سرنیزه خاک آماده و بوسیله کلاه آهنی مقدار زیادی خاک به اطراف سرباز خواب آلود منتقل گردید. روی خط بیضی رسم شده دیواره خاکی ایجاد کردم. درسمت بالای شیب ارتفاع دیواره  خاکی حدود 7 تا 8 سانتی متری و در سمت پایین ارتفاع به 35 سانتی متر می رسید. کار انحراف جویبار به سمت محوطه داخل دیداره خاکی با کمک سرنیزه آغاز شد. .در کمتر از نیم ساعت آب در کانال احداث شده جریان یافت. با تجهیزات نگهبانی آماده و بی توجه به دوستم اندکی دورتر رفته و خیلی جدی به وظیفه مراقبت از جاده پرداختم. زیر چشمی مراقب دریاچه مصنوعی نیز بودم. آب وارد شده بود. و قسمت های گود را پر می کرد. اطراف پوتین سطح آب بالا آمد. باسن و قسمت پایین شلوار کاملا در آب بود. از بیدار نشدن سرباز متعجب بودم و نگران که مبادا بیهوش باشد. ناله ای کرد و کمی جابجاشد. آب به زیر پشت کمر و نزدیک شانه او رسید. شاید فکر می کرد عرق کرده است. دست هایش بلند شد. آرام غلطی زد. چشم اندکی گشود و بست. کمی بیشتر جابجا شد. ناگهان وحشت زد غلطتید و از جا جهید. دیواره خاکی خراب شد و آب گل آلود سیل مانند در حاشیه جویبار به حرکت در آمد. تمام لباسش و حتی صورت، دست و موی سرش به شدت گل اندود شده بود. و شرشر آب قهوه ای رنگ از لباسش می چکید. من خنده خود را قورت داده و وانمود می کردم سرگرم نگهبانی جاده بوده و متوجه بلایی که بر سرش آمده نشده ام.

در چند نوبت دیگر که توفیق پست تامین جاده را داشتم، هیچ هم پستی جرات خوابیدن را نداشت.

آرشیور مطالب
آمار وبلاگ
کل مطالب : 10
کل نظرات : 0
بازدیدکنندگان امروز : 1
بازدیدکنندگان دیروز : 0
بازدید امروز : 1
بازدید دیروز : 0
کل بازدیدکنندگان : 1
کل بازدیدها : 1